دیروز صبح ک ازخواب بیدارشدی...نگاهت میکردم و امیدواربودم
دیروز صبح ک ازخواب بیدارشدی...نگاهت میکردم و امیدواربودم ک بامن حرف بزنی....حتی برای چندکلمه....نظرم رابپرسی....یابرای اتفاق خوبی ک دیروز درزندگیت افتاد ازمن تشکرکنی....امامتوجه شدم که...خیلی مشغولی...مشغول انتخاب لباسی ک میخواهی بپوشی....وقتی داشتی این طرف و آن طرف میدویدی تاحاظرشوی...فکرمیکردم چند دقیقه ای بایستی و ب من بگویی سلام...اماتوخیلی مشغول بودی یکبارمجبورشدی منتظربمانی و کاری نداشتی جز آنکه روی صندلی بنشینی...بعد دیدمت ک ازجاپریدی...خیال کردم ک میخواهی با من صحبت کنی.....اما ب طرف تلفن دویدی و درعوض ب دوستت تلفن کردی....تموم روز با صبوری منتظرموندم ....با آنهمه کارهای مختلف گمان میکنم ک دیگر وقت نداشتی تا بامن حرف بزنی....متوجه شدم ک قبل از نهارهی دوروبرت را نگاه میکنی...شاید چون خجالت میکشیدی ک بامن حرف بزنی...سرت رو ب سوی من خم نکردی توب خانه رفتی و ب نظرمیرسید ک هنوز خیلی کارهابرای انجام دادن داری...بعد از انجام دادن چند کار...تلویزیون راروشن کردی....نمیدانم ک تلویزیون را دوست داری یانه؟....در آن چیزهای زیادی نشان میدهند و توهرروزمدت زیادی را جلوی آن میگذرانی....درحالی ک درباره ی چیزی فکر نمیکنی و فقط از برنامه هایش لذت میبری...بازهم صبورانه انتظارت راکشیدم و تودرحالی ک تلویزیون رانگاه میکردی شام خوردی و بازهم با من صحبت نکردی...موقع خواب...فکر میکنم خیلی خسته بودی...بعد از آن ک ب اعضاء خانواده ات شب بخیرگفتی ب رخت خواب رفتی و فورا ب خواب رفتی....اشکالی ندارد...احتمالامتوجه نشدی ک من همیشه در کنارت و برای کمک ب توآماده ام....من صبورم....بیش از آنچه ک توفکرش رامیکنی....حتی دلم میخواهد یادت بدهم ک توچطوربادیگران صبور باشی و من انقد دوستت دارم ک هرروز منتظرت هستم...منتظریک سرتکان دادن...دعا.فکر.یا گوشه ای از قلبت ک متشکرباشد...خیلی سخت است ک دریک مکالمه داشته باشی خوب.من بازهم منتظرت هستم...سراسرپرازعشق ب تو...ب امید آنکه شاید امروز...کمی هم ب من وقت بدهی.....اگر نه....عیبی ندارد...میفهمم و هنوز هم دوستت دارم...
روز خوشی داشته باشی....
روز خوشی داشته باشی....
- ۷.۷k
- ۲۵ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (-۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط