پارت 3
پارت 3
★رمان ازدواج اجباری با هوانگ★
هیونجین : افرین
ات سرشو داد پایین و با خجالت گفت:
ات: من میترسم
هیونجین: از چی میترسی؟
ات سوالو پیچوند و کمی مکث کرد و گفت:
ات: امم میشه بگی چند سالته و اسمت چیه؟
هیونجین: من اسمم هوانگ هیونجین هست و میتونی هیونجین یا هیون صدام بزنی هرجور راحتی سنمم هم( حالا همون چیزی که تو معرفی رمان نوشتم رو تو ذهن خودتون بیارید چون حضور ذهن ندارم 🤓)
ات: اها ب باشه
هیونجین : از این به بعد من ازت مراقبت میکنم و حتی.. (کمی مکث کرد و دوباره گفت): باید دوست دخترم باشی!
ات با این حرف هیونجین شکه شد و انتظار داشت بگه باید تحمل کنی میزنمت و شب باهات خوش میگذرونم و دقیقا برعکس این بود هیونجین از همون دیدار اول حسی به ات پیدا کرد بود و نمیخواست زیاد ات عزیت بشه و نمیخواست روی ات دست بلند کنه!
ات لبخندی زد و با تردید گفت:
ات: باشه قبوله ولی اگه قول بدی منو نزنی
هیونجین : نه من هیچ وقت این کارو نمیکنم راستی اسم تو چیه؟
ات: ( لبخند)
هیونجین : بیا پایین برات فیلم بزارم ببینی راستی شام خوردی؟ گشنت نیست؟
ات: خوردم گشنه م نیست ممنون
هیونجین : باشه پس بیا بریم فیلم ببینیم
ات: باشه
نشسته بودند روی مبل و روبروشون تلویزیون بود و ژانر فیلم ترسناک بود و ات کلا از چیزای ترسناک میترسید و قلبش ضعیف بود
هیونجین: ات اگه راحت نیستی میتونی پالتو تو در بیاری
ات: باشه
ات در اورد پالتو رو و زیرش یک تاپ مشکی داشت
هیونحین با دیدن ات لبخند زد چون به نظر او ات زیبا ترین دختر روی جهان بود !
هیونجین نزدیک ات شد و دستش رو روی دسته ی مبل گذاشت و طرف ات خم شد و گفت:
هیونجین: میدونستی خیلی خوشگلی
ات: ممنون تو هم خیلی خوشتیپی!
پایان پارت ☆
🩷👍
★رمان ازدواج اجباری با هوانگ★
هیونجین : افرین
ات سرشو داد پایین و با خجالت گفت:
ات: من میترسم
هیونجین: از چی میترسی؟
ات سوالو پیچوند و کمی مکث کرد و گفت:
ات: امم میشه بگی چند سالته و اسمت چیه؟
هیونجین: من اسمم هوانگ هیونجین هست و میتونی هیونجین یا هیون صدام بزنی هرجور راحتی سنمم هم( حالا همون چیزی که تو معرفی رمان نوشتم رو تو ذهن خودتون بیارید چون حضور ذهن ندارم 🤓)
ات: اها ب باشه
هیونجین : از این به بعد من ازت مراقبت میکنم و حتی.. (کمی مکث کرد و دوباره گفت): باید دوست دخترم باشی!
ات با این حرف هیونجین شکه شد و انتظار داشت بگه باید تحمل کنی میزنمت و شب باهات خوش میگذرونم و دقیقا برعکس این بود هیونجین از همون دیدار اول حسی به ات پیدا کرد بود و نمیخواست زیاد ات عزیت بشه و نمیخواست روی ات دست بلند کنه!
ات لبخندی زد و با تردید گفت:
ات: باشه قبوله ولی اگه قول بدی منو نزنی
هیونجین : نه من هیچ وقت این کارو نمیکنم راستی اسم تو چیه؟
ات: ( لبخند)
هیونجین : بیا پایین برات فیلم بزارم ببینی راستی شام خوردی؟ گشنت نیست؟
ات: خوردم گشنه م نیست ممنون
هیونجین : باشه پس بیا بریم فیلم ببینیم
ات: باشه
نشسته بودند روی مبل و روبروشون تلویزیون بود و ژانر فیلم ترسناک بود و ات کلا از چیزای ترسناک میترسید و قلبش ضعیف بود
هیونجین: ات اگه راحت نیستی میتونی پالتو تو در بیاری
ات: باشه
ات در اورد پالتو رو و زیرش یک تاپ مشکی داشت
هیونحین با دیدن ات لبخند زد چون به نظر او ات زیبا ترین دختر روی جهان بود !
هیونجین نزدیک ات شد و دستش رو روی دسته ی مبل گذاشت و طرف ات خم شد و گفت:
هیونجین: میدونستی خیلی خوشگلی
ات: ممنون تو هم خیلی خوشتیپی!
پایان پارت ☆
🩷👍
- ۱۹۱
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط