از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟

اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ داد : چه بگویم امروز از زور گرسنگی مجبور شدم کوزه سفالی که یادگار سیصد ساله اجدادم بود را بفروشم و نانی تهیه کنم.

حکیمی زمزمه کرد: خدا روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و اینگونه ناسپاسى!!!
دیدگاه ها (۳)

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ ...

... از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟اندوهگین نگاهی کرد و پ...

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ ...

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است?اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ ...

... از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟اندوهگین گفت:چه بگویم ...

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟ اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ...

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ ...

از شخصي پرسيدندزندگیت چگونه مي گذردبا نا راحتي جواب داد چه ب...

از شخصي پرسيدند : روزها و شب ها يت چگونه مي گذرد؟ با نا راحت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط