{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است?

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است?
اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ داد : چه بگویم امروز از زور گرسنگی مجبور شدم کوزه سفالی که یادگار سیصد ساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم....
حکیمی زمزمه کرد: خدا روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و اینگونه ناسپاسی میکنی
دیدگاه ها (۷)

ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻫﻢﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦﺑﺮﺍﯼِ ﺧﻮﺩﺕ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻠﯽ ﺑﺨﺮﺍﻋﯿﺎﺩ ...

ﺷﺐ ﺍﺳﺖ.ﻭ ﺩﺭﺑﺪﺭ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺩﺭﺩﻡ!ﻓﻘﯿﺮ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﺩﻭ...

زندگی کن به شیوه خودت ... با قوانین خودت ... !!با باورها و ا...

بـه سراغ من اگر میــــایی...................با یک کیلــــو ز...

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۶: فراتر از غرور (پایان)نیمه شب ...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت15ویو اتبوی ضد...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ ...

... از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟اندوهگین نگاهی کرد و پ...

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ ...

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ ...

... از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟اندوهگین گفت:چه بگویم ...

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟ اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط