.

.
.
قصه‌‌ جریحه‌دار شد
آن‌طرف پیاده رو
عقل صدا زد که بمان
عشق صدا زد که برو

وقت چه بود آن غروب؟
وقتِ قیامت تو بود
فرق تو با بقیه چیست؟
فرق تو #غیرت تو بود

تیغ زدند بی هوا
دشنه زدند بی‌خبر
کوچه به حرف آمده:
چند نفر به یک نفر

آن چه همیشه و هنوز
کوچه به کوچه جاری است
قصه‌ی سر به داری و
غیرت سبزواری است

هیچ غمی برای ما
مثل غم تو داغ نیست
مرگ تو انتخاب بود
مرگ تو اتفاق نیست

این که به پیشگاهِ مرگ
زخمیِ ایستادن است
وای! برادر من است
آه! برادر من است

شاعر: رضا یزدانی

#شهید_حمیدرضا_الداغی
#شهید_غیرت
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۹ روز جشن پایان سال بالاخره رسید.حیاط...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

پارت ۲۴ — چیزی که پشت یک دیدار بودسوهی بعد از آن روز، چند با...

پارت ۱۳بالاخره آخر هفته رسید.نیلسو جلوی آینه ایستاده بود و ب...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اولسئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.حتی...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۳

تک پارتی

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط