رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۳
🟢 (دیدگاه آرمیتا)
باران شدیدی میبارید. صدای رعد و برق آسمان تاریک توسکانی را میشکافت. من روی مبل نشسته بودم و دستم را روی شکمم گذاشته بودم. بچه آرام بود. انگار او هم حس میکرد که چیزی درست نیست.
جونگ کوک کنار پنجره ایستاده بود. پردهها کشیده بودند، اما او از لای شکاف کوچک بیرون را نگاه میکرد. اسلحهاش در دستش بود. خشاب پر. ضامن باز.
«بخواب، آرمیتا،» گفت بدون اینکه برگردد. «امشب سخت خواهد بود.»
«نمیتونم بخوابم وقتی تو بیداری و منتظر مرگی،» گفتم. بلند شدم و سمتش رفتم. «اونها میان؟»
سر تکان داد. «ولکوف رسید. ده تا ماشین سیاه. حداقل چهل نفر.»
قلبم فشرده شد. «چهل نفر؟ جونگ کوک... تو تنهایی نمیتونی...»
برگشت و لبخند تلخی زد. «من تنهایی نیستم. مینهو و پنج نفر از بهترین مردانم در جنگل اطراف کمپ کردن. اونها حواس پرتکن هستن. من... من نگهبان توام.»
ناگهان نورهای سفید قوی از بین درختان زیتون تابید. صدای موتور ماشینها نزدیکتر شد. ترمزهای جیغکش.
«رفتن،» جونگ کوک زمزمه کرد. دستم را گرفت و به سمت اتاق زیرزمینی کشید. «برو پایین. در رو قفل کن. تا وقتی صدا نکردم، بیرون نیا. حتی اگه خونه رو آتیش زدن.»
«نه!» فریاد زدم. «من بدون تو نمیرم!»
چشمهایش را تنگ کرد. برای اولین بار، خشم واقعی در آنها دیدم. «آرمیتا! فکر کن! تو حاملهای! اگر اتفاقی برات بیفته... من میمیرم. پس برو. همین الان.»
اشک در چشمانم حلقه زد. اما فهمیدم که راست میگوید. اگر من بمیرم، او دیوانه میشود. و اگر او دیوانه شود، میبازد.
بوسهای سریع روی لبهایش زدم. «زنده بمون، جونگ کوک. قول بده.»
«قول میدم.»
وارد اتاق زیرزمینی شدم و در سنگین را بستم. صدای قفل شدن شنیده شد. و سپس... سکوت.
تا اینکه صدای اولین شلیک، جهان را لرزاند.
🔴 (دیدگاه جونگ کوک)
به محض بسته شدن در، شخصیت من تغییر کرد. دیگر عاشق نبودم. دیگر پدر نبودم.
من هیولا بودم.
در اصلی ویلا با لگد باز شد. چهار مرد مسلح وارد شدند.
منتظرشان ماندم.
اولین نفر را با گلوله به سینه زدم. دومی را با دسته تفنگ به گردن کوبیدم. سومی سعی کرد شلیک کند، اما من سریعتر بودم. گلولهام شانهاش را پودر کرد.
اما آنها زیاد بودند.
از پشت سر صدای پا شنیدم. برگشتم. ولکوف وارد شد. با لبخندی کریه.
«آقای جونگ کوک. چه استقبال گرمی.»
اسلحهام را به سمتش گرفتم. «ته-یونگ کجاست؟»
ولکوف خندید. «او نمیخواست خون ریخته بشه. نه امشب.»
ناگهان، چراغهای سالن روشن شد.
و از سایهها، مردی بیرون آمد.
کت و شلوار مشکی موهای مرتب. چشمان عسلی سرد.
ته-یونگ.
او تنها بود. بدون محافظ. بدون اسلحه آشکار. فقط او و یک عصای چوبی که به آن تکیه داده بود.
«سلام، برادر قدیمی،» گفت. صدایش آرام بود، اما در فضای خالی ویلا پیچید.
ولکوف عقب رفت. ته-یونگ جلو آمد.
«چرا اینجایی؟» غریدم. اسلحهام هنوز به سمتش بود. «اومدی بکشی؟»
ته-یونگ سر تکان داد. «نه. اومدم معامله کنم.
از زبان نویسنده: حالا معامله چه معامله ی خدا می دونه 😂😂
پایان پارت ۳۳
شرط برای پارت بعدی ۱۰۸ لایک و ۱۰۸ کامنت
باران شدیدی میبارید. صدای رعد و برق آسمان تاریک توسکانی را میشکافت. من روی مبل نشسته بودم و دستم را روی شکمم گذاشته بودم. بچه آرام بود. انگار او هم حس میکرد که چیزی درست نیست.
جونگ کوک کنار پنجره ایستاده بود. پردهها کشیده بودند، اما او از لای شکاف کوچک بیرون را نگاه میکرد. اسلحهاش در دستش بود. خشاب پر. ضامن باز.
«بخواب، آرمیتا،» گفت بدون اینکه برگردد. «امشب سخت خواهد بود.»
«نمیتونم بخوابم وقتی تو بیداری و منتظر مرگی،» گفتم. بلند شدم و سمتش رفتم. «اونها میان؟»
سر تکان داد. «ولکوف رسید. ده تا ماشین سیاه. حداقل چهل نفر.»
قلبم فشرده شد. «چهل نفر؟ جونگ کوک... تو تنهایی نمیتونی...»
برگشت و لبخند تلخی زد. «من تنهایی نیستم. مینهو و پنج نفر از بهترین مردانم در جنگل اطراف کمپ کردن. اونها حواس پرتکن هستن. من... من نگهبان توام.»
ناگهان نورهای سفید قوی از بین درختان زیتون تابید. صدای موتور ماشینها نزدیکتر شد. ترمزهای جیغکش.
«رفتن،» جونگ کوک زمزمه کرد. دستم را گرفت و به سمت اتاق زیرزمینی کشید. «برو پایین. در رو قفل کن. تا وقتی صدا نکردم، بیرون نیا. حتی اگه خونه رو آتیش زدن.»
«نه!» فریاد زدم. «من بدون تو نمیرم!»
چشمهایش را تنگ کرد. برای اولین بار، خشم واقعی در آنها دیدم. «آرمیتا! فکر کن! تو حاملهای! اگر اتفاقی برات بیفته... من میمیرم. پس برو. همین الان.»
اشک در چشمانم حلقه زد. اما فهمیدم که راست میگوید. اگر من بمیرم، او دیوانه میشود. و اگر او دیوانه شود، میبازد.
بوسهای سریع روی لبهایش زدم. «زنده بمون، جونگ کوک. قول بده.»
«قول میدم.»
وارد اتاق زیرزمینی شدم و در سنگین را بستم. صدای قفل شدن شنیده شد. و سپس... سکوت.
تا اینکه صدای اولین شلیک، جهان را لرزاند.
🔴 (دیدگاه جونگ کوک)
به محض بسته شدن در، شخصیت من تغییر کرد. دیگر عاشق نبودم. دیگر پدر نبودم.
من هیولا بودم.
در اصلی ویلا با لگد باز شد. چهار مرد مسلح وارد شدند.
منتظرشان ماندم.
اولین نفر را با گلوله به سینه زدم. دومی را با دسته تفنگ به گردن کوبیدم. سومی سعی کرد شلیک کند، اما من سریعتر بودم. گلولهام شانهاش را پودر کرد.
اما آنها زیاد بودند.
از پشت سر صدای پا شنیدم. برگشتم. ولکوف وارد شد. با لبخندی کریه.
«آقای جونگ کوک. چه استقبال گرمی.»
اسلحهام را به سمتش گرفتم. «ته-یونگ کجاست؟»
ولکوف خندید. «او نمیخواست خون ریخته بشه. نه امشب.»
ناگهان، چراغهای سالن روشن شد.
و از سایهها، مردی بیرون آمد.
کت و شلوار مشکی موهای مرتب. چشمان عسلی سرد.
ته-یونگ.
او تنها بود. بدون محافظ. بدون اسلحه آشکار. فقط او و یک عصای چوبی که به آن تکیه داده بود.
«سلام، برادر قدیمی،» گفت. صدایش آرام بود، اما در فضای خالی ویلا پیچید.
ولکوف عقب رفت. ته-یونگ جلو آمد.
«چرا اینجایی؟» غریدم. اسلحهام هنوز به سمتش بود. «اومدی بکشی؟»
ته-یونگ سر تکان داد. «نه. اومدم معامله کنم.
از زبان نویسنده: حالا معامله چه معامله ی خدا می دونه 😂😂
پایان پارت ۳۳
شرط برای پارت بعدی ۱۰۸ لایک و ۱۰۸ کامنت
- ۲۴.۷k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط