رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_29

فصل چهاردهم | کسی که جا مانده بود

وقتی از راهروی مخفی بیرون آمدند، ساعت دیواری طبقه‌ی پایین توجه فلیکس را جلب کرد.
۱۱:۴۷.
چند لحظه به عقربه‌ها خیره ماند.
ـ بچه‌ها؟
هیچ‌کس جواب نداد.
ـ بچه‌ها، ساعت رو ببینید.
همه به ساعت نگاه کردند.
چانگبین با تعجب گفت:
ـ مگه چند دقیقه پیش ۱۱:۵۹ نبود؟
هان گوشی‌اش را بیرون آورد.
صفحه خاموش بود.
دکمه‌ی روشن‌شدن را فشار داد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
ـ عالیه. گوشیم هم تصمیم گرفته توی این خونه بازنشسته بشه.
لی‌نو به ساعت نزدیک شد.
ـ این بار عقب نرفته.
فلیکس نگاهش کرد.
ـ پس چرا زمان عوض شده؟
لی‌نو شانه بالا انداخت.
ـ نمی‌دونم. فقط دارم سعی می‌کنم یه توضیح منطقی پیدا کنم.
هان به ساعت اشاره کرد.
ـ پس لطفاً سریع‌تر پیداش کن. من دیگه با چیزهایی که توضیح منطقی ندارن مشکل شخصی پیدا کردم.
بنگ‌چان که تا آن لحظه ساکت مانده بود، بالاخره حرف زد.
ـ همه باید برگردیم اتاق‌هامون.
هیونجین بلافاصله مخالفت کرد.
ـ نه.
چان سرش را به سمت او چرخاند.
ـ چرا؟
ـ چون هنوز نفهمیدیم چه کسی اینجاست.
سکوت کوتاهی برقرار شد.
فلیکس آرام گفت:
ـ شاید لازم نباشه پیداش کنیم.
هیونجین نگاهش کرد.
ـ منظورت چیه؟
فلیکس به راهرویی که از آن بیرون آمده بودند نگاه کرد.
ـ شاید اون شخص نمی‌خواد پیداش کنیم.
ـ پس چرا برامون سرنخ می‌ذاره؟
ـ شاید سرنخ‌ها برای ما نیستن.
هیونجین اخم کرد.
ـ برای کی‌ان؟
فلیکس جواب نداد.
چون برای یک لحظه، تصویر کاغذ زردرنگی در ذهنش ظاهر شده بود.
کاغذی که روی آن نوشته شده بود:
«او نامش را فراموش نکرد؛ فقط خودش را به فراموشی زد.»
و صدایی که جمله‌ای را تکرار می‌کرد.
صدایی آشنا.
صدایی که نمی‌توانست صاحبش را به یاد بیاورد.
فلیکس دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
ـ لعنتی...
هیونجین فوراً به سمتش برگشت.
ـ فلیکس؟
ـ چیزی نیست.
ـ رنگت پریده.
ـ گفتم چیزی نیست.
هیونجین چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد آهسته پرسید:
ـ باز هم اون صدا رو شنیدی؟
فلیکس خشکش زد.
ـ کدوم صدا؟
هیونجین انگار تازه متوجه شده بود چه چیزی از دهانش بیرون آمده.
نگاهش برای لحظه‌ای تغییر کرد.
ـ هیچی.
فلیکس دستش را از روی پیشانی‌اش برداشت.
ـ هیونجین.
ـ چیه؟
ـ تو از کجا می‌دونی من صدایی شنیدم؟
هیونجین جوابی نداشت.
و همین سکوت، از هر پاسخی ترسناک‌تر بود.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

سناریو

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

چند پارتی بازیچه

𓆩 پارت ۸۳ 𓆪 🖤مرد با نگرانی به جیمین نگاه کرد.ـ وقتش رسیده حق...

LESSON

دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط