عشق درسایه سلطنت پارت 241

صدام لرزید و ادامه دادم
مری: تو برام به اندازه کل دنیا بودی تو برام بس بودی..
پوزخندی زد و دستش رو لای موهاش کشید و گفت
تهیونگ: خیا*نت کاری جدا.. اینکه انگلستان رو خواستی هم جدا.. واقعا میخواستی با پسر پادشاه ایتالیا ازدواج کنی؟ واسه چی؟قدرت ؟ ثروت ؟
با گریه گفتم
مری: تهیونگ من...
وسط حرفم بلند داد زد
تهیونگ: تو زن من بودی.. مورد اعتماد من بودی.. من دوستت داشتم.. لعنتی عاشقت بودم.. دیونه ات بودم.. اونوقت...
دستی روی صورتش کشید و داغون و با بغض گفت
تهیونگ: اونوقت تو نامه مینویسی برای وزرای فرانسه که صلحشون رو با من بهم بزنن و بهم اعلان جنگ کنن و بعد به ایتالیا نامه مینویسی که کمکش میکنی تا انگلستان رو تصاحب کنه و میخوای پسرش ازدواج کنی؟
زدم زیر گریه و عصبی و لرزون داد زدم
مری: من چنین کاری نکردم.. به خدا من هیچکاری نکردم تهیونگ من تا حالا به تو دروغ گفتم؟ من دوست دارم چطور میتونم چنین کاری با تو بکنم؟
پردرد گفتم
مری: من کی قدرت خواستم؟ کی ثروت خواستم که اینجوری بهم شک کردی؟
بلند شد رفت دم پنجره و پشت بهم وایستاد..
تهیونگ: مدرک بیار..
بلند گفت
تهیونگ: برام مدرک بیار...
خشن گفتم
مری: تو واقعا به من شک کردی؟ تو فک کردی که من تو رو به اونا فروختم؟ چه مردکی رو کنم؟ فک کردی تو برای من چی بودی پادشاه تهیونگ؟؟ یه کالای بی ارزش که بفروشمش ؟
جواب نداد..پوزخند پردرد و داغونی زدم بلند شدم رفتم سمتش..سرم گیج میرفت و پاهام سست بود..به زور خودم رو بهش رسوندم..اروم سرم رو روی شونه اش گذاشتم با بغض گفتم
مری: این زنه لعنتی که پشتته تو رو بیشتر از قدرت و ثروت خواست. ولی انگار تو همه اونا رو ندیدی..
با غیض دندونام رو فشار دادم و گفتم
مری: ندیدی که به یه چشم بهم زدن اینجوری بهم شک کردی..
خودم رو کشیدم جلوش نگام کرد..چونه اش میلرزید
از دیدن این صحنه ترکیدم..دستام رو دو طرف صورتش گذاشتم..اشکی پایین اومد و دیدم رو تار کرد
تند پلک زدم و دستام رو دور صورتش محکم کردم و سرم
رو بردم جلوتر
مری: تهیونگ من دوستت دارم عاشقتم...
با وجود اینکه خیلی سعی میکرد خودش رو عقب بکشه و خیره بود به ل*بم و بی اختیار سر اونم جلو اومد و ل*بم نرم روی ل*بش قرار گرفت..
دا*غ و تند میبو*سیدمش ولی اون اروم بود..
زود خودش رو دلخور و ناراحت به زور عقب کشید و ل*بام رو با خشو*نت از روی ل*باش جدا کرد..
نگاهش رو ازم گرفت و سمت دیگه ای رو نگاه کرد. جیگرم اتیش گرفت..
مری: نگام کن تهیونگ... تو چشمام نگاه کن بگو که بهت خیا*نت کردم..
از نگاه کردن به چشمام طفره رفت..سعی کردم صورتش رو سمت خودم برگردونم ولی باخشو*نت دستم رو پس زد..
دیدگاه ها (۷)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 226♡⁠。⁠)⁩با شرم...

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙# ℘ᾰԻт→❻-«همون روز وقتی پیش...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰³تهیونگ سعی می‌کرد شن...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۳خودشو عقب کشید و به تهیونگ ...

پارت ۸

◝ تیمــــآرم‌ کــن . .◟- #ParT_10 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄تاحا...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

عاشقانه های شبنم

سناریو تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط