«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۸۳
خودشو عقب کشید و به تهیونگ با اشتیاق گفت: کارمندت بهم حس خوب میده تهیونگ کلافه گفت:دستیارمه.. لورا اره گفت.. الهي... واي چه دستيار خوب و مهربوني. یه ذره لوس و زيادي گرم و صميمي بود. گنگ به تهیونگ نگاه کردم. جدي دست به صورتش کشید و گفت: دارن گولت میزنن كاراي عروسيشون رو بكني.. لورا و مارتین بلند خندیدن و لورا گفت:عه تهیونگ.. با لبخند غلیظی به من نگاه کرد و گفت:عزیزم..بیخود میگه..همه کارا رو کردیم..تو هم باید بیا.. و تند از کیفش کارت عروسی در آورد و سمتم گرفت. شاد گفتم نه...ممنونم.. من.. سريع گفت: عه.. لطفا..تو مثل تهیونگ نشو..بايد بياي..تهیونگم باید بیاد.. و با لبخند گفت ازت خوشم میاد. فك كنم دوست هاي خوبي بشيم.. شیطون گفتم:ولي كار كن نيستمااا.. خندید مارتین-شما بیاین. این تهیونگ ما رو هم بیارین..دیگه نمیخواد کاري کنين.. لورا-حالا یه کاري هم اون وسطا میکشیم ازت..میدونی که روال عروسي چطوریه؟ تخس :گفتم نه.. اصلا نمیدونم عروسي چي هست.. لورا خندید و گفت: اي بابا..عروسي..همون " که عروس داره..داماد داره.. چشمامو تنگ کردم و گفتم:عروس؟داماد؟چي هستن اصلا؟ یه دفعه هر دو زدن زیر خنده. لبخندي روي لب تهیونگ اومد که سریع جمعش کرد و نگاهش رو چرخوند.
با لبخند دست به سینه شدم. لورا-تهیونگ دستيارت خيلي شيرينه..اسمش چیه؟ دنيل- فك كنم به سنی رسیده باشه که خودش بلد باشه اسمشو بگه.. اسمتو به خاله بگو.. با غیض نگاش کردم و گفتم: تایکا..خاله جون اسمم تایکایه.. مارتین بلند خندید و گفت: از دست تو تهیونگ لورا-واي خداا..چه اسم قشنگي.. تایکا...عزیزم حتما باید بياي..عروسي پس فردا شبه.. و به تهیونگ نگاه کرد و با تهدید گفت: تو هم مياي..تمام.. تهیونگ کلافه چشماشو چرخوند. مارتين-هوي..مياي.. و کارت عروسي رو گذاشت تو جیب تهیونگ. مارتين-نياي همون شب عروسي ميام به زور میبرمت.. تهیونگ کلافه گفت: مارتین مارتين جدي گفت:تهیونگ..من و تو يه جورايي باهم بزرگ شديم.. من توي دوستام فقط از تو به لورا گفتم..انتظار دوست زیادیه که ازت بخوام بياي دوساعت تو عروسي ) قديميت بشيني؟ تلخ گفت: قسم میخورم اگه میدونستم انتظار زیادیه،اگه میدونستم واقعا موقعیت بده نمیومدم و نمیخواستم اذیتت کنم...اما ... دست رو شونه تهیونگ زد و گفت تو مثل برادرمي..میشه یه برادر تو عروسي برادرش نباشه؟ و تهیونگ رو بغل کرد. اروم و غمگین گفت: میدونم چقدر غم داري،میدونم چقدر درد ميکشي اما ا.. رفیق بسه...هیچ کدومشون تقصیر تو نبود.. تند به صورت تهیونگ نگاه کردم. تلخ و پردرد به روبروش خیره بود. مارتين-تهیونگ لطفاً..
نفس خيلي عميقي کشيد و زد رو شونه اش و گفت: خیله خوب گول...خوردم میام لورا بلند خندید و دست زد. مارتین هم با خنده ارومي خودشو از تهیونگ جدا کرد و زل زد تو صورتش و گفت: ممنونم و به من نگاه کرد و گفت با خانوم تایکا بیاین. لبخندي زدم و گفتم ممنونم..بابت دعوت.. لورا پس فردا شب میبینمت عزیزم.. و دوتايي خداحافظي کردن و رفتن. با لبخند به تهیونگ نگاهي انداختم و گفتم میریم؟ نگام کرد و جدی و با تاکید و غلیظ گفت:میرم.. يعني تو رو همراهم نمیبرم. باشه عقده اي.. دندونامو به هم فشردم و
part ۱۸۳
خودشو عقب کشید و به تهیونگ با اشتیاق گفت: کارمندت بهم حس خوب میده تهیونگ کلافه گفت:دستیارمه.. لورا اره گفت.. الهي... واي چه دستيار خوب و مهربوني. یه ذره لوس و زيادي گرم و صميمي بود. گنگ به تهیونگ نگاه کردم. جدي دست به صورتش کشید و گفت: دارن گولت میزنن كاراي عروسيشون رو بكني.. لورا و مارتین بلند خندیدن و لورا گفت:عه تهیونگ.. با لبخند غلیظی به من نگاه کرد و گفت:عزیزم..بیخود میگه..همه کارا رو کردیم..تو هم باید بیا.. و تند از کیفش کارت عروسی در آورد و سمتم گرفت. شاد گفتم نه...ممنونم.. من.. سريع گفت: عه.. لطفا..تو مثل تهیونگ نشو..بايد بياي..تهیونگم باید بیاد.. و با لبخند گفت ازت خوشم میاد. فك كنم دوست هاي خوبي بشيم.. شیطون گفتم:ولي كار كن نيستمااا.. خندید مارتین-شما بیاین. این تهیونگ ما رو هم بیارین..دیگه نمیخواد کاري کنين.. لورا-حالا یه کاري هم اون وسطا میکشیم ازت..میدونی که روال عروسي چطوریه؟ تخس :گفتم نه.. اصلا نمیدونم عروسي چي هست.. لورا خندید و گفت: اي بابا..عروسي..همون " که عروس داره..داماد داره.. چشمامو تنگ کردم و گفتم:عروس؟داماد؟چي هستن اصلا؟ یه دفعه هر دو زدن زیر خنده. لبخندي روي لب تهیونگ اومد که سریع جمعش کرد و نگاهش رو چرخوند.
با لبخند دست به سینه شدم. لورا-تهیونگ دستيارت خيلي شيرينه..اسمش چیه؟ دنيل- فك كنم به سنی رسیده باشه که خودش بلد باشه اسمشو بگه.. اسمتو به خاله بگو.. با غیض نگاش کردم و گفتم: تایکا..خاله جون اسمم تایکایه.. مارتین بلند خندید و گفت: از دست تو تهیونگ لورا-واي خداا..چه اسم قشنگي.. تایکا...عزیزم حتما باید بياي..عروسي پس فردا شبه.. و به تهیونگ نگاه کرد و با تهدید گفت: تو هم مياي..تمام.. تهیونگ کلافه چشماشو چرخوند. مارتين-هوي..مياي.. و کارت عروسي رو گذاشت تو جیب تهیونگ. مارتين-نياي همون شب عروسي ميام به زور میبرمت.. تهیونگ کلافه گفت: مارتین مارتين جدي گفت:تهیونگ..من و تو يه جورايي باهم بزرگ شديم.. من توي دوستام فقط از تو به لورا گفتم..انتظار دوست زیادیه که ازت بخوام بياي دوساعت تو عروسي ) قديميت بشيني؟ تلخ گفت: قسم میخورم اگه میدونستم انتظار زیادیه،اگه میدونستم واقعا موقعیت بده نمیومدم و نمیخواستم اذیتت کنم...اما ... دست رو شونه تهیونگ زد و گفت تو مثل برادرمي..میشه یه برادر تو عروسي برادرش نباشه؟ و تهیونگ رو بغل کرد. اروم و غمگین گفت: میدونم چقدر غم داري،میدونم چقدر درد ميکشي اما ا.. رفیق بسه...هیچ کدومشون تقصیر تو نبود.. تند به صورت تهیونگ نگاه کردم. تلخ و پردرد به روبروش خیره بود. مارتين-تهیونگ لطفاً..
نفس خيلي عميقي کشيد و زد رو شونه اش و گفت: خیله خوب گول...خوردم میام لورا بلند خندید و دست زد. مارتین هم با خنده ارومي خودشو از تهیونگ جدا کرد و زل زد تو صورتش و گفت: ممنونم و به من نگاه کرد و گفت با خانوم تایکا بیاین. لبخندي زدم و گفتم ممنونم..بابت دعوت.. لورا پس فردا شب میبینمت عزیزم.. و دوتايي خداحافظي کردن و رفتن. با لبخند به تهیونگ نگاهي انداختم و گفتم میریم؟ نگام کرد و جدی و با تاکید و غلیظ گفت:میرم.. يعني تو رو همراهم نمیبرم. باشه عقده اي.. دندونامو به هم فشردم و
- ۲.۸k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط