این مثل نه کپ همون فیک هان هس ولی با لینو 🤤
هوا یه کم سرد بود، ولی آسمان شب روشنی داشت. شهر زیر نورهای رنگارنگ فروشگاهها و نئونهای قدیمی غرق شده بود. لینو بعد از یه روز طولانی رکوردینگ و تمرین رقص، بالاخره به خونه رسید. فقط میخواست یه لحظه با او باشه.
اما وقتی وارد آپارتمان شد، متوجه شد چیزی اشکال داره.
ا.ت روی کاناپه نشسته بود. سرش روی دستانش بود، تنفسهایش سنگین. لباسش را محکمتر دور بدنش پیچیده بود و گاهی دستانش را روی شکمش میگذاشت.
لینو کولاکهایش را کنار زد و کنارش نشست.
"تو خوبی؟"
ا.ت سعی کرد لبخند بزنه: "آره... فقط یه کم بدجوری استرس دارم."
لینو چشماش را گیج کرد: "واقعاً؟"
ا.ت سرش را پایین انداخت. "نمیتونم برم بیرون الان. میدونی چرا..."
لینو سکوت کرد. چشماش به چشمهایش نگاه کرد. دید خجالت تو نگاهاش. فهمید.
"اولین بارت بوده، میدونم."
ا.ت تعجب کرد. "چطور فهمیدی؟"
"من خوانندهم. نمیتونم همه چیزو بفهمم، ولی تو رو میفهمم. هر حرکتت، هر نفس، من میفهمم."
ا.ت گفت: "میترسم برم داروخانه. میترسم همه ببینن. میترسم گیج بشم."
لینو بلند شد و گفت: "بیا. من کنارت میمونم."
اون شب، لینو با ا.ت رفت به یه داروخانه کوچیک تو یه خیابان کمرفت و با خیال راحت برایش یه پد گرفت، یه بطری چای زنجبیل و یه شکلات گرم.
وقتی برگشتن، لینو چای درست کرد. بدون صحبت زیاد. فقط با وجودش.
ا.ت روی کاناپه نشست و گفت: "میترسم بقیه بفهمن."
"نگران نباش. من میگم که باید استراحت کنی. و اگه سوال کردن، من جواب میدم."
ا.ت نگاهش کرد: "چرا همیشه اینقدر خوبی؟"
لینو با لبخند گفت: "چون تو تنها دوست من نیستی. تو مهمترین نفری که تو زندگیم اومدی. حتی اگه گاهی چیزهایی پیش بیاد که بلد نیستی باهاشون کنار بیای، من اینجام."
اون شب، زیر نور کم یه لامپ کوچیک، دو قلب در کنار هم زندانی بودند. یه خواننده با صدای بلند و قلبی آرام، و یه دختر با احساسات عمیق و ناشناخته.
و در یه خونه کوچیک تو سئول، داستانشون ادامه پیدا کرد. بدون دوربین، بدون صحنه، فقط با چای گرم، یه پد و یه قلب بزرگ.
اما وقتی وارد آپارتمان شد، متوجه شد چیزی اشکال داره.
ا.ت روی کاناپه نشسته بود. سرش روی دستانش بود، تنفسهایش سنگین. لباسش را محکمتر دور بدنش پیچیده بود و گاهی دستانش را روی شکمش میگذاشت.
لینو کولاکهایش را کنار زد و کنارش نشست.
"تو خوبی؟"
ا.ت سعی کرد لبخند بزنه: "آره... فقط یه کم بدجوری استرس دارم."
لینو چشماش را گیج کرد: "واقعاً؟"
ا.ت سرش را پایین انداخت. "نمیتونم برم بیرون الان. میدونی چرا..."
لینو سکوت کرد. چشماش به چشمهایش نگاه کرد. دید خجالت تو نگاهاش. فهمید.
"اولین بارت بوده، میدونم."
ا.ت تعجب کرد. "چطور فهمیدی؟"
"من خوانندهم. نمیتونم همه چیزو بفهمم، ولی تو رو میفهمم. هر حرکتت، هر نفس، من میفهمم."
ا.ت گفت: "میترسم برم داروخانه. میترسم همه ببینن. میترسم گیج بشم."
لینو بلند شد و گفت: "بیا. من کنارت میمونم."
اون شب، لینو با ا.ت رفت به یه داروخانه کوچیک تو یه خیابان کمرفت و با خیال راحت برایش یه پد گرفت، یه بطری چای زنجبیل و یه شکلات گرم.
وقتی برگشتن، لینو چای درست کرد. بدون صحبت زیاد. فقط با وجودش.
ا.ت روی کاناپه نشست و گفت: "میترسم بقیه بفهمن."
"نگران نباش. من میگم که باید استراحت کنی. و اگه سوال کردن، من جواب میدم."
ا.ت نگاهش کرد: "چرا همیشه اینقدر خوبی؟"
لینو با لبخند گفت: "چون تو تنها دوست من نیستی. تو مهمترین نفری که تو زندگیم اومدی. حتی اگه گاهی چیزهایی پیش بیاد که بلد نیستی باهاشون کنار بیای، من اینجام."
اون شب، زیر نور کم یه لامپ کوچیک، دو قلب در کنار هم زندانی بودند. یه خواننده با صدای بلند و قلبی آرام، و یه دختر با احساسات عمیق و ناشناخته.
و در یه خونه کوچیک تو سئول، داستانشون ادامه پیدا کرد. بدون دوربین، بدون صحنه، فقط با چای گرم، یه پد و یه قلب بزرگ.
- ۴.۹k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط