**پارت ۲: رازهای پنهان**

**پارت ۲: رازهای پنهان**

تهیونگ به آرامی روی آسفالت سرد نشست و به می کیونگ که با نگاهی خیره او را می‌نگریست، لبخند زد. این برخورد ناگهانی در دل تاریکی شب سئول، برای هر دوی آن‌ها غیرمنتظره بود. می کیونگ با وجود ظاهر سرد و بی‌تفاوتش، حس کنجکاوی عمیقی نسبت به این پسر غریبه پیدا کرده بود. چیزی در نگاه تهیونگ، آرامشی ناآشنا را به او هدیه می‌داد که در دنیای پر از خشونت و خیانت خانواده‌اش هرگز تجربه نکرده بود.

"تو اینجا چیکار می‌کردی؟" می کیونگ پرسید و سعی کرد لحن صدایش را کنترل کند.

تهیونگ به اطراف نگاهی انداخت و سپس با صدایی که کمی گرفته بود، پاسخ داد: "داشتم می‌رفتم خونه. یه کم هیجان‌زده بودم و شاید زیادی تند رانندگی می‌کردم." لبخند محوی روی لب‌هایش نشست. "به نظر میاد که شانس با من یار نبود امشب."

می کیونگ به ماشین اسپرت مشکی‌اش که کنار خیابان پارک شده بود، نگاه کرد. سپس دوباره به تهیونگ که حالا سعی می‌کرد روی پاهایش بایستد، چشم دوخت. "بذار کمکت کنم." او جلو رفت و دستش را به سمت تهیونگ دراز کرد.

وقتی دست‌هایشان به هم گره خورد، جرقه‌ای نامرئی بین آن‌ها رد و بدل شد. تهیونگ با کمک می کیونگ به سختی ایستاد. "ممنونم." گفت و نگاهش را به چشمان می کیونگ دوخت. "تو کی هستی؟ هیچ‌وقت تو این اطراف ندیدمت."

می کیونگ تردید داشت که حقیقت را بگوید. نام خانوادگی‌اش، "کیم"، در دنیای زیرزمینی سئول با ترس و احترام همراه بود. او نمی‌خواست تهیونگ را درگیر دنیای خودش کند، اما نمی‌توانست از نگاه نافذ تهیونگ فرار کند. "من... فقط یه آدم معمولیم." به دروغ گفت. "تو چی؟ از کجا اومدی؟"

تهیونگ شانه بالا انداخت. "منم فقط یه دانشجوام. اینجا خیلی وقت نیست که اومدم." او کمی مکث کرد، انگار که در حال سنجیدن کلماتش بود. "ولی احساس می‌کنم این شهر یه رازهایی داره که هنوز برام آشکار نشده."

می کیونگ با شنیدن این حرف، حس عجیبی پیدا کرد. انگار که تهیونگ می‌توانست افکارش را بخواند. "شاید همه شهرهایی رازهایی دارن." او زیر لب گفت و نگاهش را به آسمان شب دوخت. "فقط بعضی رازها عمیق‌ترن."

آن شب، زیر نور کم‌رنگ چراغ‌های خیابان، دو غریبه در تاریکی سئول با سرنوشتی نامعلوم روبرو شدند. می کیونگ حس می‌کرد که زندگی‌اش در آستانه تغییری بزرگ قرار گرفته و این تغییر، با چهره‌ی جذاب و نگاه مرموز تهیونگ گره خورده بود. او نمی‌دانست که این ملاقات اتفاقی، آغاز داستانی پیچیده و پر از خطر خواهد بود که هر دویشان را درگیر خواهد کرد.
یه حمیایتمون نشه🥺
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴۶

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

پارت دوم راز خون

جنگل نفرین شده پارت ۲۳

Part 3

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

🎭 آخرین نقشپارت پنجمروزهای فیلم‌برداری یکی‌یکی می‌گذشتند.لیا...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت چهارمصبح روز بعد، کوک زودتر از ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲ | «همون آدم قبل...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط