{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد

اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد
با دست اشاره کردم بره پی کارش ...
یک دفعه نگاهم به قیافه اش افتاد
پسری با موهایِ فرفری و قیافه ای با مزه !
نا خود آگاه خنده ام گرفت .
گفت : " عمو جون پسر داری ؟ بیا واسش بادکنک بگیر . خیلی خوشحال میشه بخدا . هیچی مثل شاد کردن دل بچه نیست ! "

اینو با بغض گفت ...

دو تا خریدم . یکی رو دادم به خودش.
گفتم :" بیا اینم واسه خودت. تو هم بازی کن ... "
گفت : " عمو دستت درد نکنه . بادکنک زیاد دارم . من بابا ندارم ! "

چراغ سبز شد ، در راه بادکنک را باد کردم و من ترکیدم!
دیدگاه ها (۵۰)

ژان وال ژان: مرا برای دزدیدن تکه نانی به زندان بردند و پانزد...

خـــدایا به تو پناه میبرم...از اینکـه در آراستن صورتم چنان م...

تا تو الهام منی، حادثه‌ ی یک غزلمتو پر از قافیه و من فعلاتن ...

️دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید ع...

چند پارتی

رمان جونگ کوک

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔با کلا...

پارت دوم ادامه سناریو قفل آبی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط