دختر ماه و پسر خورشید پارت سوم
آیلار که خیلی خجالت زده بود کلا چرخید و جهت مخالف یاشار رفت.عجب عجب!!!! سرش رو که بالا آورد دید علی از ته کوچه داره نگاه میکنه...
آیلار هم گیج و هم عصبی شده بود،نمیدونست چیکار کنه،تا به خودش اومد دید علی داره بهش نزدیک میشه.آیلار تا به خودش اومد دید علی جلوشه،سرش رو چرخوند دید که یاشار رفته تو خونشون و یه نفس راحت کشید چون دلش نمیخواست آبرو ریزی بشه. علی با قیافه پوکر گفت«با اون دیلاق چی میگفتی؟» آیلار محکم به چشمای علی خیره شد،مثل این بود که شمشیرش رو از غلاف کشیده باشه بیرون و گفت«ربطش به تو؟» علی که کفری شده بود گفت«اینجا قلمرو منه،هیچ شیری اجازه نمیده ..» آیلار پرید وسط حرفش «تو بزی نه شیر».
آیلار میخواست که در بره که علی از کیفش کشیدش،علی خیلی عصبانی شده بود و گفت«دیگه نبینم دور و برش بپلکی» آیلار میخواست جوابش رو بده ولی یه فکری به ذهنش زد.میخواست انتقام مسخره شدن امروزش رو از یاشار بگیره.
آیلار:شرط داره.
علی توقع نداشت آیلار همچین جوابی بده.
علی:چه شرطی؟
آیلار:بیارش تو اکیپ خودت.
_اکیپ من؟ چرا اونوقت؟!
آیلار:اصلا گوشو. آه
بعد کیفش رو کشید و وقتی خواست که بره که..
_باشه باشه.
آیلار واکنشی نشون نداد و راهش رو رفت.این بهترینه،اون..عوضی..وقتی بره تو اکیپ اونا کارش ساخته،سیگار رو شاخه،چه برسه به بقیه چیزا...
(گذر زمان)
آیلار داشت ماکارونی واسه ناهار درست میکرد که مامانش از سرکار اومد.مامان گفت که بابای آیلار واسه یه پروژه ساخت رفته کیش و تا به ماه دیگه برنمیگرده.خودشم جای یکی از همکارانش میمونه و شب فقط برمیگرده.بعدش حرف های خیلی معمولی بینشون رد بدل شد و وقتی ناهار خوردن هر کدوم رفتن پی خودشون.
آیلار رفت پشت کامپیوتر و هدفون رو گذاشت و صداش رو برد بالا.این کار باعث میشه واسه چند دقیقه هم که شده بره یه دنیای دیگه،همه چیو فراموش کنه.اوج آهنگ بود که متوجه لرزش گوشیش که جفت دستش بود،ترنم بود.پیام داده بود«چیزی دستگیرت شد؟»آیلار در جواب نوشت «خیلی از ما زرنگ تره و بازی رو خوب بلده ولی من دمش رو میچینم»
(از زبان آیلار)
واقعا که چی فکر میکرد که اینطوری منو مسخره کرد؟..مسخره مسخره!!!!
نمیخوام بهش فکر کنم..پس لای کتابم رو باز میکنم بهش زل میزنم.. هعییی آیلار اونم یه خره مطمئن باش!!
داشتم حواس خودم رو پرت میکردم که مامان اومد تو اتاق با قیافه چی میخوای نگاهم کرد،یه پارچه انداخت روی تختم و گفت.
_اینو امروز ببر خیاط یه تونیک درست کن واسه خودت.
من:خیاط؟
من:خانم محمودی؟؟
_به کی رفتی اینقدر خنگی آخه؟همسایه جدیدمون،خانمه خیاطه و تو خونش خیاطی میکنه.
من:ها؟؟؟
_من یه ساعت دیگه میرم سرکار،تو ساعت پنج برو واست اندازه بزنه.
و رفت بیرون.
چرا آخه!! باید حالا برم اون خونه؟؟باید قیافش رو ببینم؟؟!!
آه! آه!
دندونام رو به هم میکشم.بیا به نیمه پر لیوان نگاه کنیم.میرم تو خونش و میفهم واقعا چطوریه! یس بله!
---
ساعت پنج عصر (دوم شخص)
آیلار..الان پارچه رو توی پلاستیک گذاشتی و روبروی در ایستاده،دستت بالا نمیاد که در بزنی،نمیدونی چرا ولی قلبت سرجاشه.دم..بازدم...دم..بازدم...دم...
میخوایین نباشه سرت رو خیلی یواش برمیگردونی و میبینی که..
بله خودشه،با اون موهای موج دارش و چشمای قهوه ایش،به خاطر اختلاف قدت سایه سرش روی صورتت افتاده.واقعا واقعا الان نزدیکه که خونت به جوش.
یاشار یه لبخند چشم بسته ای زد و در رو باز کرد و رفت داخل اما در رو نبست،نمیخواستی بری داخل چشمِ پارچه خورد بهش،یاد اومد که مجبوری بری توی این تونلی که چراغ براش نداری.
قدم قدم یواش یواش وارد حیاط شدی.وسط حیاط یه حوض کوچیک هست،خونه شون یه زیر پله ای داشت که درش باز بود.رفتی اونجا.حس میکنی اینجا باید خیاطیش باشه.
_خوش اومدی عزیزم!
دوباره با صدا از پشتت از جات پریدی ولی وقتی چرخیدی مامان یاشار یا همون خانم محمودی رو دیدی.یه نفس راحت کشیدی و جواب سلامش رو دادی.
آیلار:من یه پارچه..
خانم محمودی:میدونم میدونم،مامت گفت.بیا بریم بالا اندازت رو بگیرم.
آیلار:مگه اینجا نیست؟
خانم محمودی:نه بابا،اینجا انباریه.
انباری؟هر چی بود خیلی تمیز تر از انباری بود.رفتی بالا پشت سر خانم محمودی،با دقت خونه رو ورانداز کردی.اتاقش..اتاقش کجان؟؟؟ که چشمت خورد به اتاق ته راهرو که چراغش روشنه.پس خودشه.اوکی.
خانم محمودی که داشت اندازت رو میگرفت یه هو زنگ خونشون رو زدن،اونم با صدای بلند گفت«یاشار بیا ببین کیه!!»بعد یاشار از همون اتاقی که انتظارش رو داشتی اومد بیرون.از تو اتاق بهش خیره شدی ولی حتی نگاهت هم نکرد،همش سرش پایین بود.اما چرا..؟نمایش بود؟یا واقعا اینقدر با آدت..؟
آیلار هم گیج و هم عصبی شده بود،نمیدونست چیکار کنه،تا به خودش اومد دید علی داره بهش نزدیک میشه.آیلار تا به خودش اومد دید علی جلوشه،سرش رو چرخوند دید که یاشار رفته تو خونشون و یه نفس راحت کشید چون دلش نمیخواست آبرو ریزی بشه. علی با قیافه پوکر گفت«با اون دیلاق چی میگفتی؟» آیلار محکم به چشمای علی خیره شد،مثل این بود که شمشیرش رو از غلاف کشیده باشه بیرون و گفت«ربطش به تو؟» علی که کفری شده بود گفت«اینجا قلمرو منه،هیچ شیری اجازه نمیده ..» آیلار پرید وسط حرفش «تو بزی نه شیر».
آیلار میخواست که در بره که علی از کیفش کشیدش،علی خیلی عصبانی شده بود و گفت«دیگه نبینم دور و برش بپلکی» آیلار میخواست جوابش رو بده ولی یه فکری به ذهنش زد.میخواست انتقام مسخره شدن امروزش رو از یاشار بگیره.
آیلار:شرط داره.
علی توقع نداشت آیلار همچین جوابی بده.
علی:چه شرطی؟
آیلار:بیارش تو اکیپ خودت.
_اکیپ من؟ چرا اونوقت؟!
آیلار:اصلا گوشو. آه
بعد کیفش رو کشید و وقتی خواست که بره که..
_باشه باشه.
آیلار واکنشی نشون نداد و راهش رو رفت.این بهترینه،اون..عوضی..وقتی بره تو اکیپ اونا کارش ساخته،سیگار رو شاخه،چه برسه به بقیه چیزا...
(گذر زمان)
آیلار داشت ماکارونی واسه ناهار درست میکرد که مامانش از سرکار اومد.مامان گفت که بابای آیلار واسه یه پروژه ساخت رفته کیش و تا به ماه دیگه برنمیگرده.خودشم جای یکی از همکارانش میمونه و شب فقط برمیگرده.بعدش حرف های خیلی معمولی بینشون رد بدل شد و وقتی ناهار خوردن هر کدوم رفتن پی خودشون.
آیلار رفت پشت کامپیوتر و هدفون رو گذاشت و صداش رو برد بالا.این کار باعث میشه واسه چند دقیقه هم که شده بره یه دنیای دیگه،همه چیو فراموش کنه.اوج آهنگ بود که متوجه لرزش گوشیش که جفت دستش بود،ترنم بود.پیام داده بود«چیزی دستگیرت شد؟»آیلار در جواب نوشت «خیلی از ما زرنگ تره و بازی رو خوب بلده ولی من دمش رو میچینم»
(از زبان آیلار)
واقعا که چی فکر میکرد که اینطوری منو مسخره کرد؟..مسخره مسخره!!!!
نمیخوام بهش فکر کنم..پس لای کتابم رو باز میکنم بهش زل میزنم.. هعییی آیلار اونم یه خره مطمئن باش!!
داشتم حواس خودم رو پرت میکردم که مامان اومد تو اتاق با قیافه چی میخوای نگاهم کرد،یه پارچه انداخت روی تختم و گفت.
_اینو امروز ببر خیاط یه تونیک درست کن واسه خودت.
من:خیاط؟
من:خانم محمودی؟؟
_به کی رفتی اینقدر خنگی آخه؟همسایه جدیدمون،خانمه خیاطه و تو خونش خیاطی میکنه.
من:ها؟؟؟
_من یه ساعت دیگه میرم سرکار،تو ساعت پنج برو واست اندازه بزنه.
و رفت بیرون.
چرا آخه!! باید حالا برم اون خونه؟؟باید قیافش رو ببینم؟؟!!
آه! آه!
دندونام رو به هم میکشم.بیا به نیمه پر لیوان نگاه کنیم.میرم تو خونش و میفهم واقعا چطوریه! یس بله!
---
ساعت پنج عصر (دوم شخص)
آیلار..الان پارچه رو توی پلاستیک گذاشتی و روبروی در ایستاده،دستت بالا نمیاد که در بزنی،نمیدونی چرا ولی قلبت سرجاشه.دم..بازدم...دم..بازدم...دم...
میخوایین نباشه سرت رو خیلی یواش برمیگردونی و میبینی که..
بله خودشه،با اون موهای موج دارش و چشمای قهوه ایش،به خاطر اختلاف قدت سایه سرش روی صورتت افتاده.واقعا واقعا الان نزدیکه که خونت به جوش.
یاشار یه لبخند چشم بسته ای زد و در رو باز کرد و رفت داخل اما در رو نبست،نمیخواستی بری داخل چشمِ پارچه خورد بهش،یاد اومد که مجبوری بری توی این تونلی که چراغ براش نداری.
قدم قدم یواش یواش وارد حیاط شدی.وسط حیاط یه حوض کوچیک هست،خونه شون یه زیر پله ای داشت که درش باز بود.رفتی اونجا.حس میکنی اینجا باید خیاطیش باشه.
_خوش اومدی عزیزم!
دوباره با صدا از پشتت از جات پریدی ولی وقتی چرخیدی مامان یاشار یا همون خانم محمودی رو دیدی.یه نفس راحت کشیدی و جواب سلامش رو دادی.
آیلار:من یه پارچه..
خانم محمودی:میدونم میدونم،مامت گفت.بیا بریم بالا اندازت رو بگیرم.
آیلار:مگه اینجا نیست؟
خانم محمودی:نه بابا،اینجا انباریه.
انباری؟هر چی بود خیلی تمیز تر از انباری بود.رفتی بالا پشت سر خانم محمودی،با دقت خونه رو ورانداز کردی.اتاقش..اتاقش کجان؟؟؟ که چشمت خورد به اتاق ته راهرو که چراغش روشنه.پس خودشه.اوکی.
خانم محمودی که داشت اندازت رو میگرفت یه هو زنگ خونشون رو زدن،اونم با صدای بلند گفت«یاشار بیا ببین کیه!!»بعد یاشار از همون اتاقی که انتظارش رو داشتی اومد بیرون.از تو اتاق بهش خیره شدی ولی حتی نگاهت هم نکرد،همش سرش پایین بود.اما چرا..؟نمایش بود؟یا واقعا اینقدر با آدت..؟
- ۱۲.۹k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط