{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت سی×پارت سه

×قسمت سی×پارت سه
خیلی استرس دارم..از پنج‌صبح بیدارم..حالا خوبه ساعت نه وقت ارایشگاه دارم..تو این مدتی که گذشت مامان و خاله و مونیکا و‌سعیده کارای‌خونه ای که‌از بابا بزرگ‌به‌سامان‌هدیه رسیده بودو میکردن..خدارو شکر مامان‌از خیلی قبل جهیزیه منو اماده کرده‌بود و الان‌فقط چیزای مهم‌بود که باید خریده‌ میشد..مونی نمیزاشت خونمو ببینم..میگفت میخواد سورپریزم‌کنه..من و سامانم بیست وچهار ساعته تو‌بازار ولو بودیم..گاهی ام‌ایمان فضول‌دنبالمون‌میومد..از پرده و‌تخت ویخچال تا لباس عروس و انگشتر وتاج‌عروس و کت دامادخریده بودیم
لباس عروسم سفید بود..میدونم بقیه لباس عروساهم سفیده..گفتم که گفته باشم..لباس عروسم همش تور‌بود..سامانم‌یه کت و‌شلوار‌مشکی‌جذب خوشگل خرید که یقش سفید‌بود‌وااای‌باهاش محشر بود...صبح‌ هول‌هولکی صبحانه خوردم و بعد سامان‌منو رسوند ارایشگاه..بعدم‌خودش با ایمان‌رفتن‌ ارایشگاه..یه خانوم مهربونی‌قرار شد کاره منو انجام‌بده..تمام‌مدت مونیکا‌داشت ازم‌تعریف میکرد و‌نمیزاشت من خودمو ببینم..هنوز تقریبا کچل بودم و خانومه واسم‌موی‌مصنویی گذاشت..واسه تنوع موهامو یه رنگ متفاوت‌انتخاب کردم..تقریبا تا ساعت دو زیر دست ارایشگره بودم..کارش‌که تموم‌شد از دیدن خودم به وجد اومدم..محشر شده بودم..لباس عروسو‌که پوشیدم و تورو گذاشتم مونی نتونست‌تحمل کنه و محکم گونمو بوسید..مامان و خاله یه‌ارایشگاه دیگه رفته‌بودن..خانوم‌توکلی ارایشگر من بود و مونی هم زیر دست یکی از دستیاراش بود..چون میگفت‌دیگه نمیتونست مشتری بگیره واسه امروز مامان و‌خاله و‌سهیلا و سعیده‌رفته بودن یه جا دیگه..
یکم که منتظر موندیم صدای بوق ماشین‌سامان‌ اومد..قلبم‌به تپش افتاد..اروم از پله ها رفتم پایین و‌از پشت‌در‌ارارایشگاه یه صداهایی توجهمو جلب کرد
_ایمان دیوونم کردی..اینجا هم من نمیتونم‌‌از دستت راحت باشم؟
_عروسی خواهرمه ها..نمیشه‌ تورو دو‌دیقه با ابجیم‌تنها گذاشت که
_اونوقت با تو میشه تنها گذاشتش
به بحثشون خاتمه دادم و درو‌باز کردم..بت صدای در نگاهشون بهم‌جلب شد..سامان با بهت بهم‌ خیره شد و منم با بهت بهش خیره شدم..عالی شده بود..از موهای خوش‌فرمی‌که‌ درست کردع‌بود‌بگیر‌تا‌کتی‌که‌تن‌ زده‌بود..میخواستم‌تا‌همیشه‌بهش‌خیره شم.
_عروس ننم‌میشی؟؟
ایمان‌بود..باز خوشمزگیش شکوفه‌کرده‌بود و وسط‌عاشقانه های ما جفتک پروند..جیغ زدم:سامان‌یا‌خودت اینو تو‌افق محو کن‌ یا‌خودم‌محوش میکننننم
بعدم‌سامان‌یه‌نگاه به من‌ یه نگاه به ایمان‌دنبالش‌کرد و‌هیچی از این بدتر نبود که خانوم فیلمبردار داشت با‌خندع همه این صحنه هارو‌ثبت میکرد..من واقعا داشتم دیوونه میشدم..بعد که به زور ایمانو راضی کردیم‌با مونیکا بره سالن خودمون رفتیم‌اتلیه..جلو‌این فیلمبرداره عاشقانه بازیم که نمیشه کرد..
_سامااااان
_ویدا باهام حرف نزن‌تصادق میکنما
_حرف نزدم که نگام کم فقط
_دیگه بدتر..اونجوری تصادف نکرده به دیار باقی می شتابم
ریز خندیدم
_در ضمن..ضعیفه...گوشت با من‌باشه...
_بفرمایید اقا
_موهات که‌بلند‌شد اگه‌رنگشون کنی خودم‌باز میرم کچلت میکنم
_ینی بهم نمیاد؟!
_کی گفته نمیاد؟!خانومه من همیشه خوشگله..فقط اونجوری حداقل یکم نجیب میشدی
با کیف‌م زدم‌تو سرش و گفتم:زنت‌ نجیب نیس
_ببخشیدا...ولی خانومم شمایی
و اون موقع بود که لذت خوشبختیو به معنای کامل فهمیدم..من با سامان دنیارو‌تو مشتم داشتم..اینو مطمئن بودم...
..............
خسته‌کوفته‌از دانشگاه‌برگشتم‌و‌ماشینو تو‌پارکینگ اپارتمانمون پارک کردم..پکر پوکور رفتم‌ تو‌خونه و هنوز درو‌نبسته بودم که‌صدای پچ‌پچ شنیدم..مشکوک میزد..درو‌اروم بستم‌و‌گوش کردم
_سامان‌میگی‌ کجاس یا نه؟؟
_توله چقد بهت بگم منو بابایی صدا کن؟!
_مگه تو منو سونیا صدا میکنی؟!میگی کجاس یا نه اقای فرهمند؟!
_زکی..حالاشدیم‌اقای فرهمند ..نه نمیگم..ببینم چیکار دستته
_باشه مستر..خودم پیدا میکنم..اصا من همیشه با کوشش و‌پشتکاری که داشتم‌تونستم‌ دختر موفقی باشم
_ من نمیدونم‌تویه‌نیم وجبی که‌هنوز فارسیت مشکل دارع انگلیسیو از کی یاد‌گرفتی؟؟
_از‌دایی
_هی‌خدا...خودت‌شاهد‌باش..بچه بساز..بزرگش‌کن بعدشم بابا صدات‌نکنه..ولی این‌پسره‌بختکو دایی صدا کنه
_به‌دایی‌ایمان‌من‌ چیزی‌نگوآ
اداشو‌در اورد‌و‌گفت:به دایی ایمان من چیزی نگوآ..توله‌انقد ‌خودتو نکش...بالایه یخچاله
_از اولم‌بهت گفتم‌ من‌با کوشش و‌پشتکارم‌هر‌کری‌میتونم‌بکنم..توام‌هی بشین‌روزنامه‌یه‌هفته‌پیشو‌بخون
_عه عه عه..بشکنه این‌دست‌که‌نمک ندازه..خوبه من‌بهت گفتما..
اهان...پس بگو..پدر و دختر‌رفتن سراغه شکلاتای من
تند رفتم‌توی‌ اشپزخونه و‌گفتم:دستا بالا
سامان‌مثه گروگانا دستاشو گرفت‌‌بالا..ولی سونیای‌اتیش‌پاره‌تر از‌من و‌سامان‌همچنان‌مشغول‌خوردن بود..
_بچه‌مگه‌نمیشنوی مامانت میگه‌دستا‌بالا؟؟؟
دیدگاه ها (۳)

×قسمت سی×پارت چهار(قسمت‌اخر)_من که مثه‌تو‌‌زن‌ذلیل نیسم‌ سام...

×مقدمه×من...ایمانواسه خودم یه دنیای دیگه دارمیه دنیای‌خاصکه ...

×قسمت سی×پارت‌دوالان یه ماه از‌بیماریم گذشته..دکترا میگن حال...

×قسمت سی×پارت‌دوحق با اون بود..فایده ای نداشت..باز بغض کردم....

My idol

My idol

چند پارتی جونگ کوک دعوایی که جونگ کوک اومد کت و شلوار مشکیشو...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 143♡⁠。⁠)⁩با وجو...

پارت 44╭─ 🎀🦋 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑯𝒚𝒖𝒏 𝑾𝒐𝒐 🦋🎀 ─╮دایی: آهان... فهمیدم! 😏آت: چ...

P²⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

عروسک من😈🔞

رمان

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 134♡⁠。⁠)⁩یک سال...

واقعا از اینکه دوستی مثل تو دارم روزی هزار بار خداروشکر میکن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط