نـفـرتــ
نـفـرتــ
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟐
_ نمیخوام حتی یه کلمه از حرفاتو بشنومم
درو محکم کوبید تو صورتم، زیر لبم زمزمه کردم
+میخواستم بهت بگم میرم مامان بابا رو راضی میکنم تا تورو نفرستن
حرفی که زده بودمو بزور خودم شنیدم، آب بینیمو کشیدم بالا و اشکامو با پشت دستم پاک کردم دوست نداشتم کسی منو اینجوری میدید....
صبح شده بود، من، بابا و مامان توی سالن منتظر جونگکوک بودیم تا باهم صبحانه بخوریم، بعد از چند دقیقه جونگکوک با قیافه پوکر پشت میز بدون گفتن یه کلمه نشست
پ.ک: بخاطر سفرکاریم رفتنت به ایتالیا به تاخیر میوفته
جونگکوک با لقمه ای که تو دهنش بود گفت.
_برام مهم نیست
م.ک: جونگکوک مگه بهت نگفتم با دهن پر حرف نزن؟
جونگکوک لقمشو قورت داد و گفت
_وقتی رفتین سفر اتاقتو مال من، مثل قبل من روی تخت شما میخوابم
تخت مامان و بابا خیلی بزرگ بود منم دلم میخواست تا روش بخوابم برای همین گفتم.
+منم میخوام روی تخت مامان بابا بخوابم.
با دستش یکی کوبید روی میز
_قبل از اینکه تو بیای همیشه وقتی که مامان و بابای من به سفر کاری میرفتن من روی تختشون میخوابیدم محاله که مامان و بابا بهت اجازه بدن تا تو هم روی تخت اونا بخوابی
اما من نازک نارنجی تر از اینا بودم، زدم زیر گریه مامان و بابا با تعجب به بحث ما نگاه میکردن
م.ک: لیا دخترم گریه نکن هم تو رو تخت ما میخوابی هم جونگکوک
صدای اعتراض آمیز جونگکوک دراومد
_اما مامان
بابا دستشو به نشونه سکوت بالا آورد
پ.ک: همین که مامانت گفت کوک بزار تا وقتی که میری ایتالیا با خاطره خوش از اینجا بری
نفسای کوک بریده و کش دار شده بود، بدون هیچ حرفی غذاشو نخوره گذاشت و از پشت میز بلند شد و از سالن خارج شد
م.ک: اگه این سفرکاری برامون پیش نمیومد میتونستم زودتر بفرستیمش ایتالیا
ویو جونگکوک
پشت در سالن فالگوش داشت به حرفای مادرش گوش میداد، از پشت در اومد بیرون
کوک: یعنی میخواین زودتر از دستم خلاص شین!
نه م.ک و نه پ.ک حرفی برای گفتن به کوک نداشتن، چطوری با پسر یه دنده و لجبازشون راه بیان
کوک: از وقتی که لیا اومده به اینجا زندگی برام مثل جهنم شده
دهن پ.ک و م.ک بعد از شنیدن این حرفای کوک باز موند
براشون جای سوال بود که چطور یه پسر ده ساله همچین حرفای دلخراشی میزنه
کوک: الان که اینطور شد از همتون متنفرم.
با قدمای بلند راه اتاقشو به پیش گرفت، با رسیدن به اتاقش واردش شد و درو محکم روی هم کوبید که صداش توی کل عمارت پیچید
ادامه دارد..
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟐
_ نمیخوام حتی یه کلمه از حرفاتو بشنومم
درو محکم کوبید تو صورتم، زیر لبم زمزمه کردم
+میخواستم بهت بگم میرم مامان بابا رو راضی میکنم تا تورو نفرستن
حرفی که زده بودمو بزور خودم شنیدم، آب بینیمو کشیدم بالا و اشکامو با پشت دستم پاک کردم دوست نداشتم کسی منو اینجوری میدید....
صبح شده بود، من، بابا و مامان توی سالن منتظر جونگکوک بودیم تا باهم صبحانه بخوریم، بعد از چند دقیقه جونگکوک با قیافه پوکر پشت میز بدون گفتن یه کلمه نشست
پ.ک: بخاطر سفرکاریم رفتنت به ایتالیا به تاخیر میوفته
جونگکوک با لقمه ای که تو دهنش بود گفت.
_برام مهم نیست
م.ک: جونگکوک مگه بهت نگفتم با دهن پر حرف نزن؟
جونگکوک لقمشو قورت داد و گفت
_وقتی رفتین سفر اتاقتو مال من، مثل قبل من روی تخت شما میخوابم
تخت مامان و بابا خیلی بزرگ بود منم دلم میخواست تا روش بخوابم برای همین گفتم.
+منم میخوام روی تخت مامان بابا بخوابم.
با دستش یکی کوبید روی میز
_قبل از اینکه تو بیای همیشه وقتی که مامان و بابای من به سفر کاری میرفتن من روی تختشون میخوابیدم محاله که مامان و بابا بهت اجازه بدن تا تو هم روی تخت اونا بخوابی
اما من نازک نارنجی تر از اینا بودم، زدم زیر گریه مامان و بابا با تعجب به بحث ما نگاه میکردن
م.ک: لیا دخترم گریه نکن هم تو رو تخت ما میخوابی هم جونگکوک
صدای اعتراض آمیز جونگکوک دراومد
_اما مامان
بابا دستشو به نشونه سکوت بالا آورد
پ.ک: همین که مامانت گفت کوک بزار تا وقتی که میری ایتالیا با خاطره خوش از اینجا بری
نفسای کوک بریده و کش دار شده بود، بدون هیچ حرفی غذاشو نخوره گذاشت و از پشت میز بلند شد و از سالن خارج شد
م.ک: اگه این سفرکاری برامون پیش نمیومد میتونستم زودتر بفرستیمش ایتالیا
ویو جونگکوک
پشت در سالن فالگوش داشت به حرفای مادرش گوش میداد، از پشت در اومد بیرون
کوک: یعنی میخواین زودتر از دستم خلاص شین!
نه م.ک و نه پ.ک حرفی برای گفتن به کوک نداشتن، چطوری با پسر یه دنده و لجبازشون راه بیان
کوک: از وقتی که لیا اومده به اینجا زندگی برام مثل جهنم شده
دهن پ.ک و م.ک بعد از شنیدن این حرفای کوک باز موند
براشون جای سوال بود که چطور یه پسر ده ساله همچین حرفای دلخراشی میزنه
کوک: الان که اینطور شد از همتون متنفرم.
با قدمای بلند راه اتاقشو به پیش گرفت، با رسیدن به اتاقش واردش شد و درو محکم روی هم کوبید که صداش توی کل عمارت پیچید
ادامه دارد..
- ۷۶۷
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط