{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"اون يه اعترافِ زيبا، اما غير منتظره بود بابونه!اون زمان

"اون يه اعترافِ زيبا، اما غير منتظره بود بابونه!اون زمان من سردرگم شده بودم و قطعا قرار نبود به دخترى كه تو مستيش و تولدِ ١٨ سالگيش، به منى كه دوستِ چندين و چند ساله پدرشم اعتراف كرده، جوابِ متقابل و مثبت بدم!"
ابرويى بالا انداختى و نگاهت رو به دستهاتون دوختى.
"بعدشم به روىِ خودت نياوردى!"
هوسوک هومى كشيد.همونطور كه آروم پشتِ دستت رو نوازش ميكرد و يك ثانيه هم نگاهش رو ازت برنميداشت، جواب داد:
"سعى كردم فراموشش كنم اما نميتونم منكرِ درگير شدنِ ذهنم بشم!به علاوه عذاب وجدانى كه هربار با ديدنِ پدرت كلِ وجودم رو ميگرفت!"
اتمامِ جمله اش مصادف شد با خنده صدا دارت:
"الان كه باهم بوديم..قراره چطور به چشمهاىِ پدرم نگاه كنى؟"
مردِ بزرگتر آهى كشيد.كمى به سمتِ جلو متمايل شد و بوسه اى رو هردو دستت كاشت:
"مجبورم نگاه كنم تا دخترش رو بهم بده!اگه جوابش منفى باشه هم، دخترش رو ميدزدم!پس بهتره باهام راه بياد، درست نميگم؟"

بگم بدوزدتتون؟😔
دیدگاه ها (۱۲)

پارت ۱۶ #پشت غرورتاِما و لیام از اتاق کامپیوتر بیرون اومدن.ه...

part 151صدای زنونه ای تو سالن بلند شد و دازای چشماشو باز کرد...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 16جونگکوک برگشت به س...

🦢 پارت بیست‌وششم | اعتراف ناخواستهبعد از رفتن سونگ‌هو، ساختم...

🎭 آخرین نقشپارت چهارم— دوربین آماده‌ست!لیانا نفس عمیقی کشید ...

سایه ای که پدرم بود پارت ۳(من عادت ندارم معمولا ادبی بنویسم ...

اون خودش بهت پيشنهاد داده بود و يك قرار داد جلوت گذاشته بود....

البته كه گره اون كرواتِ لعنت شده اونقدرا هم سفت نبود، اما ان...

^تک پارتی از نامجون^

#جنگل یوسانگ#پارت ۲۳هر دو با هم راه افتادند به سمت طبقه ی پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط