{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

البته ه گره اون روات لعنت شده اونقدرا هم سفت نبود اما

البته كه گره اون كرواتِ لعنت شده اونقدرا هم سفت نبود، اما انگار كه ترجيحِ بدنت هم همين بود.تسليم و مطيع بودن!
نگاهِ مرد اينبار به سايه ات روىِ ديوار كشيده شد.
هنوزهم پشت سرت ايستاده بود، اما نگاهش..امان از نگاهى كه تو تاريكيه اتاق هم، با ديدنِ سايه بالا تنه برهنه ات، برق ميزد!
"دستمو باز ك…"
جمله ات هنور تموم نشده بود كه، جونگکوک بينش پريد و بالاخره با قدم هايى كوتاه، مقابلت قرار گرفت:
"يك كالكشنِ سى تايى از كروات؟آه خوشگلم، باورم نميشه كه قراره سى راند، روىِ تختم داشته باشمت!"
ابروهات بهم نزديك و با ناباورى خنديدى:
"مسخره ام كردى؟سى راند؟اصلا خودت ميتونى براىِ سى راند بياى؟"
اتمامِ جمله ات مصادف شد با خنده كوتاه مرد.
آروم خنديد و هومى كشيد.يكى از دستهاش رو داخل جيب شلوارِ پارچه ايش گذاشت و پشتِ دست ديگه اش رو، روىِ قفسه سينه برهنه ات قرار داد.
آروم لمسش كرد و بعد، دستش رو سمتِ سينه ات برد.
انگشتِ شصتِ لعنت شده اش رو، دورِ نيپلت كشيد و در همون حال لب زد:
كلماتِ مردِ مقابلت حالا برات ناواضح شده بود.
متوجه جمله اى كه بيان كرده بود، نبودى.
چون كى ميتونست زمانى كه يكى از خصوصى و حساس ترين قسمتهاى بدنش درحالِ لمس شدنه، فكرش درست كار كنه؟
مردِ بزرگتر پلكِ آرومى زد.سر انگشتِ شصتش رو؛ اينبار مستقيما روىِ نيپلت قرار داد.
اون رو فشرد و بعد ليسى به لبهاش زد:
"زيادى..خشكه..!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، مقابل نگاهِ ناباورت؛ خم و لبهاش رو مقابلِ سينه ات قرار داد.
گوشه لبهاش به سمتِ بالا متمايل شد و قبل از انجامِ كارش، گفت:
"قراره بدجور برام ناله كنى، شيرين عسل!"
اتمامِ جمله مرد، مصادف شد با بيرون اومدنِ زبونش و بعد، كشيده شدن اون تكه گوشتِ نرم و خيس روىِ نيپلِ حساست.
اين حركت درست مثل يك جريانِ برق، روىِ بدنت تاثير گذاشت.
طورى كه لبِ پايينت رو گزيدى و سعى كردى صداىِ ناله هاى لذت بخشت رو خفه كنى.
مردِ بزرگتر، چندبار زبونش رو دورِ سينه ات كشيد و بعد كلش رو بينِ لبهاش مكيد و بعد از چند ثانيه بالاخره ازت فاصله گرفت.
ليسى به لبهاش زد و اينبار سر انگشتِ شصتش رو جايگزينِ لبهاش كرد.آروم نيپلت رو كه حالا به لطفِ بزاقِ مرد مقابلت، خيس شده بود لمس كرد و لبخند رضايتمندى روى لبهاش نشست:
"هوم..حالا بهتر شد!"
دیدگاه ها (۱۱)

زمانى كه به فرزندخوندگى گرفته شدى، ١٨ سالت بود.اون مردِ ٣٥ س...

"ششش…الان درستش میکنم، خوشگلم "و توی یه حرکت پنتى و شلوارت ر...

لبِ پايينت رو بينِ دندون نيشت گرفتى و اون رو آروم گزيدى.از ا...

امشب تولد همسرِ اجباريت بود و تو تصميم گرفتى كه براش كروات ب...

مرد نرم خنديد،انگشتهاش رو؛بينِ انگشتهات قفل كرد و بينيش رو آ...

مرد بازهم خنديد و درحالى كه حالا،هردو دستش داخلِ جيبِ شلوارش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط