تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
بله رو که گفتم خانوم بزرگ به سمتم اومد و توی آغوش کشیدمش
+ مامان جونم....
✓ دخترکم ، خیلی خوشگل شدی عزیزم، همیشه آرزوم بود تو این لباس ببینمت
توی گوشش زیر لب زمزمه کردم
+مامان جون، منم دوست داشتم این لباسو به تن کنم اما نه برای ازدواج با این مرد ، برای ازدواج با عشقم ، حالا که منو به دست این دوردونه ی روانیت گذاشتی خیالت راحته مامان جان ؟ امشب که قراره زیر کتک هاش جون بدم خیالت راحته ؟ به رویاهات رسیدی ؟
✓ بخدا که نمیدونستم هیون باهات اینطوری رفتار میکنه دخترم وگرنه مگه خدا هم به زمین میومد میدادمت بهش ؟ حالا خداروشکر نیم ساعت پیش نزد کبودت کنه...
+فکر میکنی نزد ؟ زد ،بدم زد ، صبح بدترشم میبینی
✓ خدا مرگم بده
_چیشده خانوم بزرگ ؟ از اینکه دخترکتو به خونه بخت هدایت کنی ناراحتی ؟
✓ نه شاه پسرم ، فقط...
رفت سمت گوشش و زیر لب چیزی بهش گفت
✓ چرا دست رو زنت بلند کردی؟,
پوزخندی زد و دستشو دور کمرم انداخت و به خودش چسبوندم
_ پس خانومی خیلی زود ازم شکایت کرده ، میدونی قانونی که روش خیلی حساسم چیه؟ اینکه چیزی که بین منو تو هست رو هیچکس نباید بفهمه
با ترس به چشماش خیره شدم که خانوم بزرگ دستمو گرفت و به سمت خودش کشید
✓ چرا دخترمو تهدید میکنی پسرکم ؟ از اولم لازم نبود چیزی بهم بگه خودم شنیدم حرفاتونو ، فقط انتظار داشتم بهش بگی معذرت میخوام که دست روت بلند کردم ،میخپاستم شب اولی نیام پیشتون خلوت دونفرتونو بهم نزنم اما به به ، تهدیدشم میکنی ؟ همین امشب میام پیشتون نمیزارم ضره ای به این دختر آسیب بزنی...
و دستمو توی دست گرفت و به سمت مهمونا بردم
ویو هیونجین
همینطور که نفس از عصبانیت سر میدادم دستی روی شونم نشست
© نکن پسر ، نکن...
_ چیکار نکنم چان ؟
© داشتم از راهرو میومدم صداتونو شنیدم زجرش نده پسر ، اون هر* زه رو که کشتی از جون این دخترک چی میخوای ؟ به اینکه دختر اون زنه فکر نکن ، اون خواهر فلیکسه ، به این فکر کن، به قولی که به فلیکس دادی, قول دادی دست رو یونا بلند نکنی پسر ، حالا به این زودی زدی زیرش ؟
_ چان میشه اینقدر اون زنیکه رو به یادم نیاری ؟
© خیلی خوب...
و اینو گفت و رفت ، سر چرخوندم و یونا رو دیدم که داره با مهمونا صحبت میکنه و لحظه ای چشمم به جی وونگ افتاد که چشماش روی یونا بود ، عصبی شدم و سعی کردم نرم و یکی نخوابونم توی دهنش....
بعد از تموم شدن مراسم ازدواجمون مهمونا رفتن و فقط من یونا و خانوم بزرگ مونده بودیم , دست یونا رو گرفتم که بریم توی اتاقی که اماده کرده بودم ولی با صدای خانوم بزرگ اوفی کشیدم
✓کجا میبری این دخترو ؟
_ زنمه ، میریم اتاقمون
✓ میخوای با این طفله معصوم چیکار کنی ؟ ها؟
_ کاری که همه با زنشون میکنن..
بله رو که گفتم خانوم بزرگ به سمتم اومد و توی آغوش کشیدمش
+ مامان جونم....
✓ دخترکم ، خیلی خوشگل شدی عزیزم، همیشه آرزوم بود تو این لباس ببینمت
توی گوشش زیر لب زمزمه کردم
+مامان جون، منم دوست داشتم این لباسو به تن کنم اما نه برای ازدواج با این مرد ، برای ازدواج با عشقم ، حالا که منو به دست این دوردونه ی روانیت گذاشتی خیالت راحته مامان جان ؟ امشب که قراره زیر کتک هاش جون بدم خیالت راحته ؟ به رویاهات رسیدی ؟
✓ بخدا که نمیدونستم هیون باهات اینطوری رفتار میکنه دخترم وگرنه مگه خدا هم به زمین میومد میدادمت بهش ؟ حالا خداروشکر نیم ساعت پیش نزد کبودت کنه...
+فکر میکنی نزد ؟ زد ،بدم زد ، صبح بدترشم میبینی
✓ خدا مرگم بده
_چیشده خانوم بزرگ ؟ از اینکه دخترکتو به خونه بخت هدایت کنی ناراحتی ؟
✓ نه شاه پسرم ، فقط...
رفت سمت گوشش و زیر لب چیزی بهش گفت
✓ چرا دست رو زنت بلند کردی؟,
پوزخندی زد و دستشو دور کمرم انداخت و به خودش چسبوندم
_ پس خانومی خیلی زود ازم شکایت کرده ، میدونی قانونی که روش خیلی حساسم چیه؟ اینکه چیزی که بین منو تو هست رو هیچکس نباید بفهمه
با ترس به چشماش خیره شدم که خانوم بزرگ دستمو گرفت و به سمت خودش کشید
✓ چرا دخترمو تهدید میکنی پسرکم ؟ از اولم لازم نبود چیزی بهم بگه خودم شنیدم حرفاتونو ، فقط انتظار داشتم بهش بگی معذرت میخوام که دست روت بلند کردم ،میخپاستم شب اولی نیام پیشتون خلوت دونفرتونو بهم نزنم اما به به ، تهدیدشم میکنی ؟ همین امشب میام پیشتون نمیزارم ضره ای به این دختر آسیب بزنی...
و دستمو توی دست گرفت و به سمت مهمونا بردم
ویو هیونجین
همینطور که نفس از عصبانیت سر میدادم دستی روی شونم نشست
© نکن پسر ، نکن...
_ چیکار نکنم چان ؟
© داشتم از راهرو میومدم صداتونو شنیدم زجرش نده پسر ، اون هر* زه رو که کشتی از جون این دخترک چی میخوای ؟ به اینکه دختر اون زنه فکر نکن ، اون خواهر فلیکسه ، به این فکر کن، به قولی که به فلیکس دادی, قول دادی دست رو یونا بلند نکنی پسر ، حالا به این زودی زدی زیرش ؟
_ چان میشه اینقدر اون زنیکه رو به یادم نیاری ؟
© خیلی خوب...
و اینو گفت و رفت ، سر چرخوندم و یونا رو دیدم که داره با مهمونا صحبت میکنه و لحظه ای چشمم به جی وونگ افتاد که چشماش روی یونا بود ، عصبی شدم و سعی کردم نرم و یکی نخوابونم توی دهنش....
بعد از تموم شدن مراسم ازدواجمون مهمونا رفتن و فقط من یونا و خانوم بزرگ مونده بودیم , دست یونا رو گرفتم که بریم توی اتاقی که اماده کرده بودم ولی با صدای خانوم بزرگ اوفی کشیدم
✓کجا میبری این دخترو ؟
_ زنمه ، میریم اتاقمون
✓ میخوای با این طفله معصوم چیکار کنی ؟ ها؟
_ کاری که همه با زنشون میکنن..
- ۱۰.۳k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط