•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منه🐏🌼 •
• #Part_12
قیافه گرخیده رئیس باعث شد نامجون عقب بکشه...
زیر لب طوری که انگار اوضاع خیلی خرابه، رو به من گفت:
_بیرون باش!!
پیاز داغشو زیاد کردم
_ولش کن داداش حوصله شکایت مکایت ندارم، بیا بریم
بدبخت دیگه داشت سکته میزد از ترس...
_ب..باشه! میگم واریز کنن
فقط برید!!
نیشم شل شد
_آفرین! بگو رندش کنن ۳۰۰ بزنن..
نامجون ولش کرد و گفت
_نگهبان خبر کنی و این داستانا، ول کن نمیشم تا به گ و ه خوردن نندازمت
همین که بدبخت ولو شد روی صندلیش؛ از اتاق زدیم بیرون
درحالی که مقابل نگاهای فضول کارکنا از شرکت خارج میشدیم گفتم:
_نامجون خیلی ضایع نبود برای 285 تومن؟!
شونه بالا انداخت
_مهم این بود حالشو بگیریم.. یکم دلم سوخت براش!
فکر کردم به خاطر ترسیدنش دلش سوخته که سوار ماشین شدیم
گفتم:
_اون اداش بود!!
استارت زد و با خنده گفت:
_نه از اینکه آدم دیوونهای مثل تو شده بود مترجمش دلم سوخت.
خداوکیلی چرا اون چرت و پرتا نوشتی؟!
دستامو روی سینم جمع کردم و خیره جاده گفتم
_خب اون میگفت من ترجمه میکردم
میدونی وقتی میخواستم معنی ج ا ک ش رو دربیارم چقدر زحمت کشیدم؟!
برگشت سمتم و دستشو عین چوپون انداخت دور گردنم
محکم کشید سمت خودش و اون ماچ گندش و روی مغزم کاشت
_من فدای این مغز نخودیت بشم بچه؟!
_ای نامجون چندش نشو.. نری اینارو به اون ۳تا نردبون تعریف کنی
تا یه ماه سوژهام کنن!!!
یجوری گفت باشه که تو اون باشه صدتا نباشه وجود داشت
سمت خونه که رفتیم، در کل خدا بخیر کنه!
باید تجسس میکردم بدونم اون یارو نظافت چیِ خوشگل کی بود
مینجی نبودم اگه پیداش نکنم!!
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منه🐏🌼 •
• #Part_12
قیافه گرخیده رئیس باعث شد نامجون عقب بکشه...
زیر لب طوری که انگار اوضاع خیلی خرابه، رو به من گفت:
_بیرون باش!!
پیاز داغشو زیاد کردم
_ولش کن داداش حوصله شکایت مکایت ندارم، بیا بریم
بدبخت دیگه داشت سکته میزد از ترس...
_ب..باشه! میگم واریز کنن
فقط برید!!
نیشم شل شد
_آفرین! بگو رندش کنن ۳۰۰ بزنن..
نامجون ولش کرد و گفت
_نگهبان خبر کنی و این داستانا، ول کن نمیشم تا به گ و ه خوردن نندازمت
همین که بدبخت ولو شد روی صندلیش؛ از اتاق زدیم بیرون
درحالی که مقابل نگاهای فضول کارکنا از شرکت خارج میشدیم گفتم:
_نامجون خیلی ضایع نبود برای 285 تومن؟!
شونه بالا انداخت
_مهم این بود حالشو بگیریم.. یکم دلم سوخت براش!
فکر کردم به خاطر ترسیدنش دلش سوخته که سوار ماشین شدیم
گفتم:
_اون اداش بود!!
استارت زد و با خنده گفت:
_نه از اینکه آدم دیوونهای مثل تو شده بود مترجمش دلم سوخت.
خداوکیلی چرا اون چرت و پرتا نوشتی؟!
دستامو روی سینم جمع کردم و خیره جاده گفتم
_خب اون میگفت من ترجمه میکردم
میدونی وقتی میخواستم معنی ج ا ک ش رو دربیارم چقدر زحمت کشیدم؟!
برگشت سمتم و دستشو عین چوپون انداخت دور گردنم
محکم کشید سمت خودش و اون ماچ گندش و روی مغزم کاشت
_من فدای این مغز نخودیت بشم بچه؟!
_ای نامجون چندش نشو.. نری اینارو به اون ۳تا نردبون تعریف کنی
تا یه ماه سوژهام کنن!!!
یجوری گفت باشه که تو اون باشه صدتا نباشه وجود داشت
سمت خونه که رفتیم، در کل خدا بخیر کنه!
باید تجسس میکردم بدونم اون یارو نظافت چیِ خوشگل کی بود
مینجی نبودم اگه پیداش نکنم!!
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
- ۱۴۸
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط