فردای اون شب، وارد آشپزخونه شدم و نامجون رو دیدم که با یه
فردای اون شب، وارد آشپزخونه شدم و نامجون رو دیدم که با یه لیوان پشت میز نشسته بود.
_صبح بخیر پدر بزرگ.
_صبح بخیر هودی دزد.
_هنوز سر اون هودی گیر کردی؟
_نه سر صاحبش گیر کردم که متاسفانه هر روز صبح میبینمش.
زبونم رو براش درآوردم و مشغول صبحونه خوردن شدم.
گوشیش زنگ خورد.
همین که اسم گیرنده رو دید لبخندش محو شد.
_الو؟
چند دقیقه ساکت موند
_به ویرا چیزی نگو هنوز وقتش نرسیده.
قاشق توی دستم متوقف شد.
به من چه جیزی رو نگه؟چه خبره؟
وقتی مکالمه تموم شد سریع گفتم:
_چیرو نباید بهم بگی؟
_مکالمه ی خصوصی بود.
_باشه پس منم امروز باهات حرف نمیزنم .
_عالیه.بالاخره یه روز آروم رو تجربه میکنم.
کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون
البته قبل از رفتن یه انگشت خامه از روی کیکش برداشتم.انتقام شیرین بود.
دانشگاه،ساعت ۱۱ صبح.
جین وو کنارم نشست و لبخند زد.
_ویرا امروز بعد از دانشگاه وقت داری؟میخواستم دعوتت کنم بریم قهوه بخوریم.
_آره چرا که نه؟
_عالیه
همون لحظه نامجون وارد کلاس شد.
نگاهش به جین وو افتاد بعد به من .
لبخندش محو شد.
اومد و صندلی رو بغل من کشید.
_اینجا جای منه.
_از کی تاحالا؟
_از وقتی که تصمیم گرفتم اینجا بشینم.
جین وو خندید.
_اشکالی نداره من میرم.
وقتی رفت به نامجون نگاه کردم
_تو واقعا مشکل داری؟
_نه.
پس چرا قیافه ات شبیه کسیه که تازه فهمیده آخرین کتاب کتابخونه رو یکی دیگه گرفته؟
نامجون به من خیره شد.
_باهاش قرار داری؟
_به تو ربطی نداره.
_ویرا.
_نامجون
_جوابمو بده.
لبخند زدم.
_حسودیت شده؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خم شد و کنار گوشم گفت
_اگه شده باشه چی؟
قلبم یه لحظه وایساد.
اما قبل از اینکه جواب بدم،صاف نشست و دفترش رو باز کرد.
جزوتو بده ببینم.
این بشر واقعا قصد داشت منو سکته بده.
_صبح بخیر پدر بزرگ.
_صبح بخیر هودی دزد.
_هنوز سر اون هودی گیر کردی؟
_نه سر صاحبش گیر کردم که متاسفانه هر روز صبح میبینمش.
زبونم رو براش درآوردم و مشغول صبحونه خوردن شدم.
گوشیش زنگ خورد.
همین که اسم گیرنده رو دید لبخندش محو شد.
_الو؟
چند دقیقه ساکت موند
_به ویرا چیزی نگو هنوز وقتش نرسیده.
قاشق توی دستم متوقف شد.
به من چه جیزی رو نگه؟چه خبره؟
وقتی مکالمه تموم شد سریع گفتم:
_چیرو نباید بهم بگی؟
_مکالمه ی خصوصی بود.
_باشه پس منم امروز باهات حرف نمیزنم .
_عالیه.بالاخره یه روز آروم رو تجربه میکنم.
کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون
البته قبل از رفتن یه انگشت خامه از روی کیکش برداشتم.انتقام شیرین بود.
دانشگاه،ساعت ۱۱ صبح.
جین وو کنارم نشست و لبخند زد.
_ویرا امروز بعد از دانشگاه وقت داری؟میخواستم دعوتت کنم بریم قهوه بخوریم.
_آره چرا که نه؟
_عالیه
همون لحظه نامجون وارد کلاس شد.
نگاهش به جین وو افتاد بعد به من .
لبخندش محو شد.
اومد و صندلی رو بغل من کشید.
_اینجا جای منه.
_از کی تاحالا؟
_از وقتی که تصمیم گرفتم اینجا بشینم.
جین وو خندید.
_اشکالی نداره من میرم.
وقتی رفت به نامجون نگاه کردم
_تو واقعا مشکل داری؟
_نه.
پس چرا قیافه ات شبیه کسیه که تازه فهمیده آخرین کتاب کتابخونه رو یکی دیگه گرفته؟
نامجون به من خیره شد.
_باهاش قرار داری؟
_به تو ربطی نداره.
_ویرا.
_نامجون
_جوابمو بده.
لبخند زدم.
_حسودیت شده؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خم شد و کنار گوشم گفت
_اگه شده باشه چی؟
قلبم یه لحظه وایساد.
اما قبل از اینکه جواب بدم،صاف نشست و دفترش رو باز کرد.
جزوتو بده ببینم.
این بشر واقعا قصد داشت منو سکته بده.
- ۳۲۲
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط