Like Swan 🦢
Like Swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇23
ویو هویج:
نامجون از وقتی ات از دفترش رفته بود، ذهنش آروم نمیگرفت.
«شاگرد دوردونتون...»
هر بار جمله توی سرش تکرار میشد، ناخودآگاه لبخند کوچیکی روی لبش میاومد.
ولی پشت اون لبخند، یه سؤال بزرگتر بود.
ات چرا ناراحت شده بود؟ چرا وقتی اسم اون دختر اومد، لحنش عوض شد؟
و مهمتر از همه... چرا خودش از دیدن این واکنش ات، اینقدر خوشحال شده بود؟
نامجون نفسش رو بیرون داد و دوباره مشغول مرتب کردن برگهها شد. در دفتر باز شد.
~ دایی؟
نامجون بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_ چیه؟
~ یه چیزی میخوام بپرسم.
_ اگه درباره امتحانه، فردا.
~ درباره اتِ.
دست نامجون روی برگه متوقف شد.
چند ثانیه سکوت کرد. بعد سرش رو بلند کرد.
_ چی شده؟
اومی دست به سینه به میز تکیه داد.
~ چرا اینقدر خودتو میکشی عقب؟
نامجون اخم کرد.
_ منظورت چیه؟
~ منظورمو خودت بهتر میدونی.
_ اومی...
~ نه، جدی میگم.
اومی این بار لبخند نداشت.
~ تو از وقتی فهمیدی لی یان به ات نزدیک شده، شدی یه آدم دیگه الانم که ات بوی تو رو میداد بیخیال فهمیدم بغلش کردی.
نامجون نگاهش رو از اومی گرفت.
_ من فقط حد و حدودمو رعایت کردم ات ناراحت بود بغلش کردم.
~ حد و حدود؟
_ آره.
~ یا داری از احساس خودت فرار میکنی و خودتو گول میزنی؟
نامجون چیزی نگفت. اومی چند لحظه نگاهش کرد.
~ دایی، تو همیشه حواست به اینه که بقیه چی فکر میکنن.
نامجون آرام گفت:
_ چون مهمه.
~ برای تو آره.
اومی مکث کرد.
~ ولی یه بارم از خودت بپرس چی میخوای.
نامجون نگاهش کرد. اومی ادامه داد:
~ تو بالاخره عاشق یکی شدی.
این بار نامجون جواب نداد.
~ پس چرا داری طوری رفتار میکنی انگار اصلاً برات مهم نیست؟
_ چون شاید نباید مهم باشه.
~ چرا؟
نامجون چند لحظه سکوت کرد.
_ چون نمیخوام یه روز به خاطر حرف مردم، همهچیز برای اون سخت بشه.
اومی آهسته گفت:
~ و اگه به خاطر ترس خودت از دستش بدی چی؟
نامجون نگاهش کرد.
~ اگه یه روز ببینی ات کنار یه نفر دیگهست، اون موقع هم میگی «اشکالی نداره، چون مهم اینه بقیه چی فکر میکنن»؟
نامجون جواب نداد. اومی نفسش رو بیرون داد.
~ لی یان رو دیدی.
_ آره.
~ میدونی که اون فقط دوست ات نیست.
نامجون فکش رو کمی سفت کرد.
_ میدونم.
~ پس؟
نامجون نگاهش رو پایین انداخت.
_ پس چی؟
~ پس اگه دوستش داری، حداقل فرصتتو امتحان کن.
نه اینکه بری همهچیو به هم بریزی. فقط کاری نکن که بعداً بشینی و خودتو سرزنش کنی که چرا وقتی فرصت داشتی، هیچ کاری نکردی.
سکوت بینشون افتاد. چند ثانیه بعد، نامجون خیلی آرام گفت:
_ میترسم.
اومی برای اولین بار لبخند کوچیکی زد.
~ بالاخره یه چیز واقعی گفتی.
نامجون خندۀ خیلی کوتاهی کرد.
_ مسخره نکن.
~ نمیکنم.
اومی از میز فاصله گرفت.
~ فقط یه چیزی رو یادت باشه.
نامجون نگاهش کرد.
~ تو نمیتونی برای همیشه فقط از دور نگاهش کنی.
بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه، از دفتر بیرون رفت.
در که بسته شد، نامجون دوباره تنها موند.
نگاهش روی برگههای روی میز افتاد. اما دیگه چیزی نمیدید.
فقط تصویر ات توی ذهنش بود. اون اخم کوچیکش.
اون لحن حسودانهای که گفته بود:
«شاگرد دوردونتون...»
نامجون آهسته خندید. بعد لبخندش محو شد. شاید اومی درست میگفت. شاید برای اولین بار...باید به جای فکر کردن به اینکه بقیه چه فکری میکنن،
از خودش میپرسید:
«من چی میخوام؟»
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#like_swan
𝑃𝑇23
ویو هویج:
نامجون از وقتی ات از دفترش رفته بود، ذهنش آروم نمیگرفت.
«شاگرد دوردونتون...»
هر بار جمله توی سرش تکرار میشد، ناخودآگاه لبخند کوچیکی روی لبش میاومد.
ولی پشت اون لبخند، یه سؤال بزرگتر بود.
ات چرا ناراحت شده بود؟ چرا وقتی اسم اون دختر اومد، لحنش عوض شد؟
و مهمتر از همه... چرا خودش از دیدن این واکنش ات، اینقدر خوشحال شده بود؟
نامجون نفسش رو بیرون داد و دوباره مشغول مرتب کردن برگهها شد. در دفتر باز شد.
~ دایی؟
نامجون بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_ چیه؟
~ یه چیزی میخوام بپرسم.
_ اگه درباره امتحانه، فردا.
~ درباره اتِ.
دست نامجون روی برگه متوقف شد.
چند ثانیه سکوت کرد. بعد سرش رو بلند کرد.
_ چی شده؟
اومی دست به سینه به میز تکیه داد.
~ چرا اینقدر خودتو میکشی عقب؟
نامجون اخم کرد.
_ منظورت چیه؟
~ منظورمو خودت بهتر میدونی.
_ اومی...
~ نه، جدی میگم.
اومی این بار لبخند نداشت.
~ تو از وقتی فهمیدی لی یان به ات نزدیک شده، شدی یه آدم دیگه الانم که ات بوی تو رو میداد بیخیال فهمیدم بغلش کردی.
نامجون نگاهش رو از اومی گرفت.
_ من فقط حد و حدودمو رعایت کردم ات ناراحت بود بغلش کردم.
~ حد و حدود؟
_ آره.
~ یا داری از احساس خودت فرار میکنی و خودتو گول میزنی؟
نامجون چیزی نگفت. اومی چند لحظه نگاهش کرد.
~ دایی، تو همیشه حواست به اینه که بقیه چی فکر میکنن.
نامجون آرام گفت:
_ چون مهمه.
~ برای تو آره.
اومی مکث کرد.
~ ولی یه بارم از خودت بپرس چی میخوای.
نامجون نگاهش کرد. اومی ادامه داد:
~ تو بالاخره عاشق یکی شدی.
این بار نامجون جواب نداد.
~ پس چرا داری طوری رفتار میکنی انگار اصلاً برات مهم نیست؟
_ چون شاید نباید مهم باشه.
~ چرا؟
نامجون چند لحظه سکوت کرد.
_ چون نمیخوام یه روز به خاطر حرف مردم، همهچیز برای اون سخت بشه.
اومی آهسته گفت:
~ و اگه به خاطر ترس خودت از دستش بدی چی؟
نامجون نگاهش کرد.
~ اگه یه روز ببینی ات کنار یه نفر دیگهست، اون موقع هم میگی «اشکالی نداره، چون مهم اینه بقیه چی فکر میکنن»؟
نامجون جواب نداد. اومی نفسش رو بیرون داد.
~ لی یان رو دیدی.
_ آره.
~ میدونی که اون فقط دوست ات نیست.
نامجون فکش رو کمی سفت کرد.
_ میدونم.
~ پس؟
نامجون نگاهش رو پایین انداخت.
_ پس چی؟
~ پس اگه دوستش داری، حداقل فرصتتو امتحان کن.
نه اینکه بری همهچیو به هم بریزی. فقط کاری نکن که بعداً بشینی و خودتو سرزنش کنی که چرا وقتی فرصت داشتی، هیچ کاری نکردی.
سکوت بینشون افتاد. چند ثانیه بعد، نامجون خیلی آرام گفت:
_ میترسم.
اومی برای اولین بار لبخند کوچیکی زد.
~ بالاخره یه چیز واقعی گفتی.
نامجون خندۀ خیلی کوتاهی کرد.
_ مسخره نکن.
~ نمیکنم.
اومی از میز فاصله گرفت.
~ فقط یه چیزی رو یادت باشه.
نامجون نگاهش کرد.
~ تو نمیتونی برای همیشه فقط از دور نگاهش کنی.
بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه، از دفتر بیرون رفت.
در که بسته شد، نامجون دوباره تنها موند.
نگاهش روی برگههای روی میز افتاد. اما دیگه چیزی نمیدید.
فقط تصویر ات توی ذهنش بود. اون اخم کوچیکش.
اون لحن حسودانهای که گفته بود:
«شاگرد دوردونتون...»
نامجون آهسته خندید. بعد لبخندش محو شد. شاید اومی درست میگفت. شاید برای اولین بار...باید به جای فکر کردن به اینکه بقیه چه فکری میکنن،
از خودش میپرسید:
«من چی میخوام؟»
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۲.۲k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط