معامله سیاه۳

دو روز گذشت. فضای عمارت سنگین‌تر از همیشه بود. شوگا در دفترش، پشت میزی که پر از خاکستر سیگار بود، نشسته بود. او یکی پس از دیگری سیگار روشن می‌کرد و دود غلیظی فضای اتاق را پر کرده بود. او مدام به مانیتور دوربین‌های مداربسته نگاه می‌کرد؛ انتظار داشت ا/ت را بی‌حال یا در حال گریه ببیند، اما چیزی که می‌دید، او را بیشتر عصبی می‌کرد.

ا/ت، علیرغم اینکه ۴۸ ساعت بود لب به غذا نزده بود، با سرسختی عجیبی هنوز سرپا بود. او نه تنها ضعیف نشده بود، بلکه انگار از این لجبازی انرژی می‌گرفت.
او با تمرکز بالا کتاب می‌خواند.
در اتاق قدم می‌زد و یادداشت برمی‌داشت.
حتی وقتی از جلوی دوربین رد می‌شد، نگاهی گذرا و بی‌تفاوت به آن می‌انداخت، انگار می‌دانست شوگا دارد تماشایش می‌کند.

شوگا دیگر نتوانست تحمل کند. او آخرین سیگارش را با حرص در زیرسیگاری له کرد و از جا بلند شد. او از این لجبازی ا/ت کلافه بود. اینکه می‌دید قدرت و تهدیدهایش روی این دختر اثری ندارد، غرورش را نشانه گرفته بود.

او با قدم‌های تند به سمت اتاق ا/ت رفت. قفل را باز کرد و با شتاب وارد شد. ا/ت آرام روی صندلی نشسته بود و ورق می‌زد.

شوگا با صدایی دورگه از دود سیگار و حرص، فریاد زد:
شوگا گفت: «بسه دیگه! این بازی مسخره رو تموم کن. فکر کردی من احمقم؟ چطوری هنوز داری راه می‌ری؟ نکنه از لای اون کاغذها انرژی می‌گیری؟»

ا/ت بدون اینکه سرش را بلند کند، با لحنی کاملاً خونسرد گفت:
ا/ت گفت: «علم به آدم یاد میده چطوری از منابع بدنش درست استفاده کنه، شوگا. برخلاف تو که فقط بلدی با دود سیگار خودت رو آروم کنی، من با ذهنم خودم رو نگه داشتم. هنوز هم سر حرفم هستم؛ منتت رو نمی‌کشم.»

شوگا که از این آرامش او به مرز جنون رسیده بود، جلو آمد و کتاب را از دستش کشید:
شوگا گفت: «ببین... اگه تا ده دقیقه دیگه چیزی نخوری، تمام این کتابخونه رو جلوی چشمت آتیش می‌زنم. حالا ببینم علم بهتره یا قدرت من!»
ا/ت حتی پلک هم نزد. او تکیه‌اش را به صندلی داد، دست‌هایش را با آرامش در هم گره زد و پوزخندی زد که مستقیم روی اعصاب شوگا رفت. با لحنی که ذره‌ای ترس در آن نبود، گفت:

ا/ت گفت: «برام مهم نیست، آقای زودجوش می‌خوای آتیش بزنی؟ بزن. فکر کردی علم توی کاغذهاست؟ نه، علم الان توی سر منه. تو فقط داری به اشیاء آسیب می‌زنی چون زورت به اراده من نمی‌رسه.»

لقب "آقای زودجوش" مثل یک سیلی به صورت شوگا خورد. او که همیشه به خونسردی و ابهت شهرت داشت، حالا توسط دختری که دو روز بود چیزی نخورده بود، به تمسخر گرفته شده بود. شوگا کتاب را آن‌چنان محکم در دستش فشار داد که جلدش ترک خورد.

او چند ثانیه در سکوت به ا/ت خیره شد. چشمانش از شدت خشم و بی‌خوابی سرخ شده بود. او انتظار داشت ا/ت التماس کند، اما این پوزخند، تمام معادلاتش را به هم ریخته بود.

شوگا با صدایی که از شدت حرص می‌لرزید، زمزمه کرد:
شوگا گفت: «آقای زودجوش؟... تو واقعاً نمی‌فهمی داری با کی بازی می‌کنی، نه؟»

او ناگهان کتاب را به گوشه‌ای از اتاق پرت کرد، اما برخلاف انتظار، به سمت کتابخانه نرفت تا آن را آتش بزند. به جای آن، به سمت ا/ت خم شد و دستانش را روی دسته‌های صندلی او گذاشت، طوری که ا/ت کاملاً در محاصره او قرار گرفت.

شوگا با لحنی که حالا به طرز ترسناکی آرام شده بود، گفت:
شوگا گفت: «خیلی خب، ا/ت. تو بردی. کتاب‌ها رو نمی‌سوزونم. اما فکر نکن این یعنی تموم شده. از الان به بعد، من و تو یه بازی جدید داریم. اگه فکر می‌کنی ذهنت انقدر قویه، باید ثابتش کنی. اما قبلش...»

او به سمت در اشاره کرد و با فریاد رو به نگهبان‌ها گفت:
نگهبان‌ها گفت: «بهترین غذاهایی که توی این عمارت هست رو بیارید اینجا. همین حالا! و اگه یه قاشق ازش باقی بمونه، همه‌تون رو اخراج می‌کنم!»

سپس دوباره به سمت ا/ت برگشت و با پوزخندی عصبی گفت:
شوگا گفت: «بخور، چون برای چیزی که قراره ازت بخوام، به انرژی احتیاج داری. آقای زودجوش برات نقشه‌های بهتری داره.»
دیدگاه ها (۳)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

ریاکشن پارت ۲

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

سناریو مایکی پارت اخر

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

سلام بلوبری سناریو جدید و درخواستی

only patient p5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط