𝒫𝒶𝓇𝓉 3
𝒫𝒶𝓇𝓉 3
عقد با رئیس مافیا
چند روز گذشت.
ات فکر میکرد آن اتفاق تمام شده، اما اشتباه میکرد.
یک شب، وقتی به خانه برگشت، چند مرد آنجا منتظرش بودند.
پدرش با چهرهای ناراحت نشسته بود.
«ات... باید یه چیزی بهت بگم.»
دلش شور افتاد.
مردی که کنار پدرش بود گفت:
«خانواده ما و خانواده کیم، یک توافق دارند.»
ات اخم کرد.
«چه توافقی؟»
سکوت سنگینی افتاد.
بعد جملهای شنید که باورش نمیشد.
«تو باید با کیم تهیونگ ازدواج کنی.»
ات با ناباوری خندید.
«چی؟ با همون مرد؟ امکان نداره.»
اما پدرش آرام گفت:
«این تنها راه نجات ماست.»
شرایط: 8 لایک و کامنت اختیاری
#تهیونگ
#رمان
#فیک
#عاشقانه
عقد با رئیس مافیا
چند روز گذشت.
ات فکر میکرد آن اتفاق تمام شده، اما اشتباه میکرد.
یک شب، وقتی به خانه برگشت، چند مرد آنجا منتظرش بودند.
پدرش با چهرهای ناراحت نشسته بود.
«ات... باید یه چیزی بهت بگم.»
دلش شور افتاد.
مردی که کنار پدرش بود گفت:
«خانواده ما و خانواده کیم، یک توافق دارند.»
ات اخم کرد.
«چه توافقی؟»
سکوت سنگینی افتاد.
بعد جملهای شنید که باورش نمیشد.
«تو باید با کیم تهیونگ ازدواج کنی.»
ات با ناباوری خندید.
«چی؟ با همون مرد؟ امکان نداره.»
اما پدرش آرام گفت:
«این تنها راه نجات ماست.»
شرایط: 8 لایک و کامنت اختیاری
#تهیونگ
#رمان
#فیک
#عاشقانه
- ۸۰۵
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط