_سلام آقایون
_سلام آقایون
-سلام
امیر : سلام خانوما
امیر حسام : سلام، زیاد وقت نداریم پس می رم سر اصل مطلب خب بهتون گفتم بیاین این جا که بگم شما باید تو یک ماموریت ما رو همراهی کنید واز اون جایی که شما ها بهترین هک کننده تو دانشگاه بودین و انتخاب کردیم
_اون وقت از کجا می دونین ما قبول می کنیم
امیر:امید وارم قبول کنید
امیر حسام : داشتم می گفتم... و کار شما هک کردن هستش و این کار شاید نزدیک ماه ها طول بکشه
_ما باید فکر کنیم
امیر: ما زیاد وقت نداریم نهایتش چند ساعت
-خیلی کمه
امیر: آخه این ماموریت خیلی مهمه و الان هم وقت کمه ما چند ساله داریم رو این ماموریت کار می کنیم
_ببینید آقای تهرانی ما هنوز دانشگاه داریم و ...
امیر حسام : متوجه ام ولی وقت کم داریم و من با مدیر دانشگاه صحبت کردم
_من حرفی ندارم
-قبول
هر دو تعجب کرده بودن
امیرحسام:و نظر پدر مادرتون چی؟؟؟
_نظر اونا مهم نیست مهم ما یم
امیر حسام : ولی باید با رضایت پدر مادرتون باشه
_چشم
-پس راه بیفتین تا رضایت بدن
باز دوباره با بهت نگام کردن
امیر حسام : همین الان؟!؟!
_پ ن پ ......
در خونه رو باز کردم و رفتم تو خونه ی مامان بابام و بلند گفتم:سلامممم اهالی خونه
مامان :سلام دخترم
یه پوزخنده ی زدم و بچه ها رو راهنمایی کردم تو خونه
بابا:سلام دختر بابا
:سلام
_سلام ، سلام ، سلام، خوبید الحمدالله دیگه؟!؟!
آبجی آذین:خوبیم خدا رو شکر شما خدبید؟؟؟؟
_اره خوبیم.... بابا ی در خواستی دارم
بابا:بگو بابا جان
_می خوام برم ماموریت
بابا:مطمئنی؟؟؟
_شک نکن
بابا:من حرفی ندارم
امیر حسام:این ماموریت خیلی خطر ناکه ممکنه کشته بشیم خدا نکرده
بابا:من تو کار آیلار نباید دخالت کنم این یه قراردادی هستش بین ما و آیلار
_خوب اینم رضایت که زیاد مهم نبود
امیر:و خانم صابری چی؟؟؟؟
-بنده پدر و مادری ندارم
امیر :به چه دلیل؟؟؟
-من ول کردن
_بس کنین بریم از اینجا
امیر حسام : بفرمایید بریم.....
امیر:خوب فردا وسایل هاتون رو آماده کنید تا....
_فهمیدیم بابا نمی خواد توضیح بدی
امیرحسام:خانوما کمی مودبانه حرف بزنید بد نیست
_هرچی رئیس بگه
-سلام
امیر : سلام خانوما
امیر حسام : سلام، زیاد وقت نداریم پس می رم سر اصل مطلب خب بهتون گفتم بیاین این جا که بگم شما باید تو یک ماموریت ما رو همراهی کنید واز اون جایی که شما ها بهترین هک کننده تو دانشگاه بودین و انتخاب کردیم
_اون وقت از کجا می دونین ما قبول می کنیم
امیر:امید وارم قبول کنید
امیر حسام : داشتم می گفتم... و کار شما هک کردن هستش و این کار شاید نزدیک ماه ها طول بکشه
_ما باید فکر کنیم
امیر: ما زیاد وقت نداریم نهایتش چند ساعت
-خیلی کمه
امیر: آخه این ماموریت خیلی مهمه و الان هم وقت کمه ما چند ساله داریم رو این ماموریت کار می کنیم
_ببینید آقای تهرانی ما هنوز دانشگاه داریم و ...
امیر حسام : متوجه ام ولی وقت کم داریم و من با مدیر دانشگاه صحبت کردم
_من حرفی ندارم
-قبول
هر دو تعجب کرده بودن
امیرحسام:و نظر پدر مادرتون چی؟؟؟
_نظر اونا مهم نیست مهم ما یم
امیر حسام : ولی باید با رضایت پدر مادرتون باشه
_چشم
-پس راه بیفتین تا رضایت بدن
باز دوباره با بهت نگام کردن
امیر حسام : همین الان؟!؟!
_پ ن پ ......
در خونه رو باز کردم و رفتم تو خونه ی مامان بابام و بلند گفتم:سلامممم اهالی خونه
مامان :سلام دخترم
یه پوزخنده ی زدم و بچه ها رو راهنمایی کردم تو خونه
بابا:سلام دختر بابا
:سلام
_سلام ، سلام ، سلام، خوبید الحمدالله دیگه؟!؟!
آبجی آذین:خوبیم خدا رو شکر شما خدبید؟؟؟؟
_اره خوبیم.... بابا ی در خواستی دارم
بابا:بگو بابا جان
_می خوام برم ماموریت
بابا:مطمئنی؟؟؟
_شک نکن
بابا:من حرفی ندارم
امیر حسام:این ماموریت خیلی خطر ناکه ممکنه کشته بشیم خدا نکرده
بابا:من تو کار آیلار نباید دخالت کنم این یه قراردادی هستش بین ما و آیلار
_خوب اینم رضایت که زیاد مهم نبود
امیر:و خانم صابری چی؟؟؟؟
-بنده پدر و مادری ندارم
امیر :به چه دلیل؟؟؟
-من ول کردن
_بس کنین بریم از اینجا
امیر حسام : بفرمایید بریم.....
امیر:خوب فردا وسایل هاتون رو آماده کنید تا....
_فهمیدیم بابا نمی خواد توضیح بدی
امیرحسام:خانوما کمی مودبانه حرف بزنید بد نیست
_هرچی رئیس بگه
- ۱۷.۹k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط