رفتنت بعد از آخرین دیدار:)P7
شاید چون میترسم فرصت کمی فقط واسه زندگی کردن داشته باشم ﴾ ..... { فرصت کم ؟ تو حداقل تا دو سال آینده زنده ای } ...... ﴿ از کجا انقد مطمئنی ؟ ﴾..... { یعنی نیستی } .... ﴿ کوک آدما نمیتونن زمان مرگشون رو مشخص کنن یا حتی نمیتونن به خاطر عزیزاشون که بعد از مرگشون ناراحت میشن بمونن کوک آدما به نظر قدرتمند میان ولی هیچکدومشون نمیتونه زمان مرگشو مشخص کنه یا کاری کنه که مریضی هایی مثل سرطان نگیره ﴾ ..... با حرف هایش بدنم دیگر حسی نداشت دیگر قدرتی برای بلند شدن نداشت ..... اگر او میرفت من هم میرفتم ..... زندگیم بر باد میرفت .... در همین حالت باید به خودم یادآوری میکردم که باید امروز را برای او شاد میکردم .... ولی نمیتوانستم...... وقتی او میرفت من دیگر فرصتی برای گفتن حسم به او نداشتم ..... پس الان موقعیت مناسب برای گفتن حسم بود .. { یونا من چهار سال پیش تو رو دیدم توی همون ثانیه اول عاشقت شدم هیچوقت نتونستم حسمو بگم حتی با کارام هم نمیتونستم حسمو بهت بگم ولی الان میخوام قبل از اینکه همیشه بری بهت بگم عاشقتم یونا برام مهم نیست عاشقم نباشی فقط میخام بدونی با تمام وجودم دوستت دارم سند قلبمو چهار سال پیش به نامت کردم حتی نخوایش هم مشکلی نیست بازم مطعلق به توئه } ......﴿ کوک باید بگم منم عاشقتم ولی نمیتونم کره بمونم نمیتونم کنارت باشم ﴾ ..... با لبخند به خیره شدم { مهم نیست نمونی همین که عاشقمی کافیه } .... آرام او را به آغوش گرفتم ..... اری زیباترین حس دنیا بود .... اما این آخرین باری بود که او را به آغوش میگرفتم ..... اشک هایم میخواهد گونه ام را خیس کند ولی الان موقعش نیست ..... پنج دقیقه بعد او خودش را از آغوشم بیرون میکشد و میگوید ﴿ کوک ساعت 9 هست من باید برم خونه ﴾ ..... { باشه امیدوارم بازم ببینمت } ..... ﴿ منم ﴾
*یک ماه بعد*
*یک ماه بعد*
- ۵.۳k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط