اجبار به بدبختی پارت۲۲
رفتمو جولوش نشستم پمادو از دستم گرفتو موهامو زد کنار وختی پماد به زخمام برخردکرد تنم لرزید از درد چشمامو بستم
کوک... فردا قراره برم فرانسه
دیار... فرانسه
کوک... اره شاید یه کم طولانی باشه تا اون موقع میبرمت خونه ی پدرم
سمتش برگشتمو بهش نگاه کردم اونم بهم زولزد گفت
کوک... چیه
دیار... من نمیرم اونجا
کوک... مگه دسته خودته
دیار... جونگ کوک تورو خدا من نمیتونم برم اونجا منمو با خودت ببر
کوک... نمیتونم ببرمت سفرم کاریه برای چی نمیتونی اونجا بمونی
دیار... چون اگه عمه جونت دوباره بهم حرفای زورکی بزنه نمیتونم جلوه خودمو بگیرم
کوک... درست حرف بزن زورکی چیه عمه تو خاندانه ما بزرگترینه باید با ادب باشی
دیار... چشم ولی منم ببر با خودت
کوک... حرف تو کلت میره یانه
دیار... باشه ولی زود برگرد
کوک... از کیه تا الان برات مهم شدم
دیار... من فقط میخام زودتر بیایو منو از خونهی بابات بیاری
کوک... باشه ولی باید قول بدی همیشه دختره خوبی باشی
دیار... قول ولی توهم باید منو دوست داشته باشی
با این حرف دیار جونگ کوک ساکت شدو چند دقیقه تو چشمای دیار نگاه کرد و گفت
کوک... دوستت دارم
با این حرف قلبه دیار لرزیدو چشماش پر از اشک شدن
دیار... من .. منم دوست دارم
بعد جونگ کوک و بغل کرد جونگ کوک خیلی باتردید دستاشو به کمره دیار رسوندو بغلش کرد دیار از بغلش در اومدو گفت
دیار... من واقعا دوستت دارم خیلی وقته ولی میترسیدم اگه بهت بگم ازم متنفر بشی چند دقیق فقط داشتن بهم نگاه میکردن که جونگ کوک خودشو کم کم به لبای دیار رسوند دیار فقط داشت با استرس بهش نگاه میکرد که جونگ کوک لباشو به لبایه دیار رسوندو یه بوسه خیلی آروم و شرو کردن دیار دستاشو دوره گردنه جونگ کوک حلقه کردو باهاش هم کاری کرد
وختی از هم جدا شدن نفس نفس میزدن که دیار بلند شدو هودی مشکی شو پوشیدو رفت تو دستشویی
از زبانه نویسنده
دیار اون شب خیلی خوش حال بود چون فکر میکرد تو زندگیش یکی پیدا کرده که دوستش داره ولی خبر نداشت جونگ کوک چه چیزی تو سرش داشت دیار فکر میکرد سفره جونگ کوک فقط یه سفره کاریه ولی نمیدونست همین سفر زندگیش و به پناه میده
کوک... فردا قراره برم فرانسه
دیار... فرانسه
کوک... اره شاید یه کم طولانی باشه تا اون موقع میبرمت خونه ی پدرم
سمتش برگشتمو بهش نگاه کردم اونم بهم زولزد گفت
کوک... چیه
دیار... من نمیرم اونجا
کوک... مگه دسته خودته
دیار... جونگ کوک تورو خدا من نمیتونم برم اونجا منمو با خودت ببر
کوک... نمیتونم ببرمت سفرم کاریه برای چی نمیتونی اونجا بمونی
دیار... چون اگه عمه جونت دوباره بهم حرفای زورکی بزنه نمیتونم جلوه خودمو بگیرم
کوک... درست حرف بزن زورکی چیه عمه تو خاندانه ما بزرگترینه باید با ادب باشی
دیار... چشم ولی منم ببر با خودت
کوک... حرف تو کلت میره یانه
دیار... باشه ولی زود برگرد
کوک... از کیه تا الان برات مهم شدم
دیار... من فقط میخام زودتر بیایو منو از خونهی بابات بیاری
کوک... باشه ولی باید قول بدی همیشه دختره خوبی باشی
دیار... قول ولی توهم باید منو دوست داشته باشی
با این حرف دیار جونگ کوک ساکت شدو چند دقیقه تو چشمای دیار نگاه کرد و گفت
کوک... دوستت دارم
با این حرف قلبه دیار لرزیدو چشماش پر از اشک شدن
دیار... من .. منم دوست دارم
بعد جونگ کوک و بغل کرد جونگ کوک خیلی باتردید دستاشو به کمره دیار رسوندو بغلش کرد دیار از بغلش در اومدو گفت
دیار... من واقعا دوستت دارم خیلی وقته ولی میترسیدم اگه بهت بگم ازم متنفر بشی چند دقیق فقط داشتن بهم نگاه میکردن که جونگ کوک خودشو کم کم به لبای دیار رسوند دیار فقط داشت با استرس بهش نگاه میکرد که جونگ کوک لباشو به لبایه دیار رسوندو یه بوسه خیلی آروم و شرو کردن دیار دستاشو دوره گردنه جونگ کوک حلقه کردو باهاش هم کاری کرد
وختی از هم جدا شدن نفس نفس میزدن که دیار بلند شدو هودی مشکی شو پوشیدو رفت تو دستشویی
از زبانه نویسنده
دیار اون شب خیلی خوش حال بود چون فکر میکرد تو زندگیش یکی پیدا کرده که دوستش داره ولی خبر نداشت جونگ کوک چه چیزی تو سرش داشت دیار فکر میکرد سفره جونگ کوک فقط یه سفره کاریه ولی نمیدونست همین سفر زندگیش و به پناه میده
- ۱.۸k
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط