رفتنت بعد از آخرین دیدار:)P10
به سمت پرورشگاه میروم .... چند روزی به آنجا سر نزده بودم .... شنیده ام بچه ی جدیدی به آنجا امده است ... بچه ای شیرین مثل همه ی بچه ها ..... اری الان که فکر میکنم یونا هم یک بچه بود .... شیرین مانند یک بچه .... به راحتی میبخشید مانند یک بچه .... او هم بچه بود .... اما کمی تغییر با بچه ها داشت او همه ی خنده هایش واقعی نبود ..... با فکر کردن به او گونه هایم خیس شده است...... بعد از دو سال هنوز هم او را فراموش نکرده ام و نخواهم کرد ..... اری او هم بعد از مرگش مرا فراموش نکرده است .... اری ما به مقدار مساوی هم را دوست داریم .... هی چقدر دلتنگش هستم .... دلتنگ خنده های پر از غمش ..... دلتنگ چشمان زیبایش ..... حیف که نمیتوانم پیش او بروم ..... حیف ..... ولی اگر نامه هایش نبود شاید الان پیش او بودم ..... ولی خوشحالم که نامه هایش است تا دلیلی واسه زنده ماندن من باشد ..... زیرا اگر بمیرم افرادی که در کنار من هستند شاید اندازه من که برای یونا دلتنگ هستم دلتنگ من باشند .....البته وقتی که بچه های پروشگاه و بازی هاشان رو میبینم کمی از دلتنگیم برای یونا کم میشود .... چند روزی در این فکر هستم که یکی از بچه های پروشگاه را به فرزند خواندگی قبول کنم .... اری امشب راجب این موضوع با پدر و مادرم صحبت میکنم ***** به پرورشگاه میرسم..... گونه خیسم را پاک میکنم و به سمت پروشگاه میروم .... صدای گریه می آید .... به صدا گوش میکنم و جلو میروم .... همه ی مسئول های پرورشگاه اینجا هستند و به دری که صدای گریه از آن می آید که خیره شدند و حرف هایی میزنن..... با قدم های تند به سمت صدای گریه میروم ...
- ۸.۸k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط