پرنسس ناخواسته
P15
شش ماه بعد
امروز بسیار خسته کننده بود.
نصف شیر ها به فروش، نرفت و حالا با مارتا به خانه برمیگردیم.
«کی میخوای سوپرایزش کنی؟»
«فردا. البته اگه بتونم. خب از اونجایی که اون شاهزاده است و احتمالا بخاطر تولدش قراره بزرگترین مهمونی رو برای مردم مهم و پولدار کشور داشته باشه، فکر نکنم وقت کنه بیاد پیش من.»
«اما به نظر من که میاد.»
«اینطور فکر میکنی؟»
«البته.
مگه میشه آلیس کوچولوش رو فراموش کنه. 😌»
چشم غره ای به او میروم تا ساکتش کنم.
نزدیک خانه که میشویم، از یکدیگر خداحافظی کرده و هر کدام راه خانه خودمان را پیش میگیریم.
در را باز میکنم.«اوه سلام مادر. معذرت میخوام این دفعه نتونستم زیاد بفروشم اما دفعه بعد...»
«دخترم» مادر با صدای ضعیفش حرفم را قطع میکند.
«مهمون داری...»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:
امشب حتما به دیدنش میروم.
بالاخره توانستم از دست خدمتکاران و خیاطان و پدر فرار کنم.
بخاطر مهمونی فردا همه افراد قصر، در حال جنب و جوش هستند.
زیر نور ماه قدم میزنم و به اد فکر میکنم.
زیر نور ماه تماشایی است و آدم دوست دارد ساعت ها به او خیره شود.
بالاخره جلوی خانه مارتا هستم.
سنگی به شیشه میزنم که او پنجره را باز میکند.«باز هم مثل همیشه اعلی حضرت؟»
«لطفا مارتا. میدونی که خوشش نمیاد برم جلوی خونه اش.»
آهی میکشد.«صبر کن تا از پدرم اجازه بگیرم بیام بیرون...»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نیم ساعتی است که معطل ایستاده ام.
دوباره چه شده که انقدر طول کشیده مارتا او را به اینجا بیاورد.
و بالاخره...
با دیدن گل زیبایم که به سمت من می آید، گل از گلم میشکفد.
لبخند میزنم«چه عجب! بالاخره پرنسس تشریف فرما شدن.»
اما او برخلاف همیشه حتی لبخند به لبش نمی آید.
جلو تر می آید.
«چیزی شده آلیس؟»
سرش را بالا می آورد تا در چشمانم خیره شود.
«بیا... جدا بشیم ویلیام!»
💔🌹
شش ماه بعد
امروز بسیار خسته کننده بود.
نصف شیر ها به فروش، نرفت و حالا با مارتا به خانه برمیگردیم.
«کی میخوای سوپرایزش کنی؟»
«فردا. البته اگه بتونم. خب از اونجایی که اون شاهزاده است و احتمالا بخاطر تولدش قراره بزرگترین مهمونی رو برای مردم مهم و پولدار کشور داشته باشه، فکر نکنم وقت کنه بیاد پیش من.»
«اما به نظر من که میاد.»
«اینطور فکر میکنی؟»
«البته.
مگه میشه آلیس کوچولوش رو فراموش کنه. 😌»
چشم غره ای به او میروم تا ساکتش کنم.
نزدیک خانه که میشویم، از یکدیگر خداحافظی کرده و هر کدام راه خانه خودمان را پیش میگیریم.
در را باز میکنم.«اوه سلام مادر. معذرت میخوام این دفعه نتونستم زیاد بفروشم اما دفعه بعد...»
«دخترم» مادر با صدای ضعیفش حرفم را قطع میکند.
«مهمون داری...»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:
امشب حتما به دیدنش میروم.
بالاخره توانستم از دست خدمتکاران و خیاطان و پدر فرار کنم.
بخاطر مهمونی فردا همه افراد قصر، در حال جنب و جوش هستند.
زیر نور ماه قدم میزنم و به اد فکر میکنم.
زیر نور ماه تماشایی است و آدم دوست دارد ساعت ها به او خیره شود.
بالاخره جلوی خانه مارتا هستم.
سنگی به شیشه میزنم که او پنجره را باز میکند.«باز هم مثل همیشه اعلی حضرت؟»
«لطفا مارتا. میدونی که خوشش نمیاد برم جلوی خونه اش.»
آهی میکشد.«صبر کن تا از پدرم اجازه بگیرم بیام بیرون...»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نیم ساعتی است که معطل ایستاده ام.
دوباره چه شده که انقدر طول کشیده مارتا او را به اینجا بیاورد.
و بالاخره...
با دیدن گل زیبایم که به سمت من می آید، گل از گلم میشکفد.
لبخند میزنم«چه عجب! بالاخره پرنسس تشریف فرما شدن.»
اما او برخلاف همیشه حتی لبخند به لبش نمی آید.
جلو تر می آید.
«چیزی شده آلیس؟»
سرش را بالا می آورد تا در چشمانم خیره شود.
«بیا... جدا بشیم ویلیام!»
💔🌹
- ۱.۴k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط