{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادرش آلزایمر داشت...

مادرش آلزایمر داشت...

بهش گفت: مادر یه بیماری داری، باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان!

مادر گفت: چه بیماریی؟
گفت: آلزایمر...
گفت: چی هست؟!؟
گفت:
یعنی همه چیو فراموش میکنی!
گفت: انگار خودتم همین بیماریو داری؟!؟
گفت: چطور؟
گفت: انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم؟!؟
چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی!
قامت خم کردم تا قد راست کنی...

پسر رفت توی فکر...

برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش...
مادر گفت: برای چی؟
گفت: به خاطر کاری که میخواستم بکنم!
مادر گفت:
من که چیزی یادم نمیاد!......

به سلامتی همه مادرا
دیدگاه ها (۵)

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❺_بخش دوم_ از کشویم یک پد بهداشتی برمی‌دارم می‌چ...

سناریو تایجو

Custom bride part : 13

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۱ | آت... نظرت چی...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 22_مامان هر غلطی بخو...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۸ *رضا*خواستم آرش(مو فرفری حنایی)ر...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

در نیمه های شب پارت دوازدهم(فلش بک زندگی زاندر)

سناریو ایزانا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط