چند پارتی یونگی {انتظار شب } پارت ۸

× از اون روز ۳ روز هست که میگذره دیگه نا امید شدم آنا یک سری مدرک جمع کرده ولی کافی نیست انا بهم گفته بود بعد از رفتن یونگی از خونه دختره به سمت اتاق میره و با تلفن یک حرفایی میزنه چند بار از آنا خواستم این کارو انجام بده ولی چون اتاق یونگیه اجازه ورود یا ایستادن در اون منطقه‌ رو نداره ولی‌...
× یک فکری میتونم به بهونه جمع کردن وسایلم به عمارت برگردم عالیه
× به آنا زنگ زدم و ماجرا رو گفتم
مکالمه ات و انا:
× یادت نره نباید کسی چیزی بفهمه اگه کسی گفت چرا اومدم بگو واسه جمع کردن وسایلم
انا: متوجه شدم
× خوبه پس فعلا
انا: فعلا
× قرار بود نقشه رو فردا انجام بدم وقتی یونگی از خونه رفت برم تو عمارت

ویو فردا صبح :
× از خواب بیدار شدم لباسامو عوض کردم و پیامی به انا دادم تا متوجه بشه بعد از سین زدن پیامم وارد عمل شدم تاکسی گرفتم چون اگه با ماشین برم متوجه میشن تاکسی اومد و آدرس عمارت رو دادم بعد از نیم ساعت رسیدیم پیاده شدم و پشت دیوار قایم شدم تا یونگی بره وقتی رفت نگاهی به اطراف کردم تا مطمعن بشم کسی درو برم نیست سریع به سمت در عمارت رفتم ولی بادیگارد ها جلومو گرفتن
بادیگارد: تو اینجا چیکار میکنی
× اومدم وسایلم رو ببرم
بادیگارد: باید به ارباب بگیم
× خودم بهش گفتم
بادیگارد: کارتو زود تموم کن
× باشه ای گفتم و با سرعت به سمت ورودی عمارت رفتم درو یواش باز کردم نگاهی به اطراف کردم که سریع انا دستم رو کشید و برد تو اتاق منو
انا: ات وقتشه دوباره رفته تو اتاق
× باشه باشه من رفتم
انا: مواظب خودت باش
× باشه عزیزم
× به سمت اتاق رفتم خدمتکار امروز کمتر بودن چون پنجشنبه بود و تعطیلی بود پس میتونستم کارمو بهتر انجام بدم یواش به سمت اتاق رفتم که صدای دختره رو شنیدم پس گوشیم رو در اوردم و شروع کردم فیلم گرفتن
مکالمه دختره:
سلام عشقم ...منم خوبم ... بچه مونم خوبه .... نقشه عالی پیش میره ... اره اره کم کم داره اون شوگا خنگ( ببخشید فیکه) خر میشه پولاشو بالا میکشیم میرم آمریکا یک زندگی خوب برای خودمون میسازیم .... اره عشقم ‌.. راستی قضیه خیانت دختره هم دارم هر دم برای شوگا میگم که بدش بیاد از دختره ... اره اره میگم عکسا رو آماده کردی عالیه برام بفرست ... راستی نفسم دختره هم رفت دیشب رفت کارمو بهتر کرد هرزه .... اره نفسم هنوز کجاشو دیده تمام زندگیش مال مایه... پسره احمق فکر کرده بچه اونه ( خنده بلند ) عشقم من باید برم کسی نباید بفهمه ... بوس خدانگهدار
پایان مکالمه :
× اینم از این تموم شد جناب مین یونگی همه چی تموم شد سریع گوشی رو خاموش کردم و به سمت در دویدم
که انا جلومو گرفت
انا: ات بیا این پلاستیک رو بگیر
× برای چی
انا: نگن تو که چیزی برنداشتی
× ممنونم انا
انا؛ مواظب خودت باش ات
× توهم همینطور بای
انا: بای

ادامه دارد🌃💙

حمایت یادتون نره دلیل دیر گذاشتنم که میدونید بازم ببخشید تا پارت بعد تنکیو بای بای 💝👋🏻
دیدگاه ها (۲۵)

#عشق_بعد_نفرتپارت2ویو راوی: ات حرف جین رو تایید کرد و با اعض...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁹²دوباره رفتم داخل و یونگی هم پشت...

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

bts

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط