🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁹²
دوباره رفتم داخل و یونگی هم پشت سرم وارد شد و وسایلو یه گوشه گذاشت .
ات ✨ چند وقته که کسی اینجا نیومده؟
یونگی 🪽 خب....یه دوازده سالی میشه .
چشمام تا آخرین درجه باز شدن و برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم .
ات ✨ دوازده سال؟(متعجب)
یونگی 🪽 اره خب.....از وقتی که پدرم...کشته شد دیگه اینجا نیومدم. همیشه باهم میومدیم اینجا به خاطر همین بعد مرگش دیگه نتونستم بیام اینجا.
ات ✨ آها....برای مرگ پدرت متاسفانم .
یونگی 🪽 تو چرا متاسفی کوچولو؟
ات ✨ همینطوری .
یونگی 🪽 وایییی....گشنمه بیا بریم یه چیزی درست کنیم بخوریم .
میدونستم که قصد داره بحثو عوض کنه پس منم بهش کمک کردم .
ات ✨ باشه فقط....کجا و با چی میخواییم غذا درست کنیم ؟اینجا که به غیر از چند تا مبل و یه میز و یه کمد کوچولو چیز دیگهای نیست .
یونگی 🪽 آشپزی وسط جنگل.
به وسایلی که آورده بود اشاره کرد .
یونگی 🪽 الانم باهم میریم هیزم جمع میکنیم و آتیش درست میکنیم . (لبخند)
ات ✨ الان؟هیزم؟آشپزی وسط چنگل؟
یونگی 🪽آره کوچولو . نترس دست تنها نیستی خودم کمکن میکنم .
ات ✨ باشه....آشپزی بلدی دیگه ؟
یونگی 🪽 آره ....من خیلی چیزا بلدم .
امد سمتم و دستمو گرفت و باهم از کلبه خارج شدیم .
یونگی 🪽 باهم بریم هیزم جمع کنیم یا من برم و تو اینجا بمونی ؟
ات ✨ نه باهم بریم .
یونگی 🪽 باشه کوچولو .
از روی پل رد شدیم .
ات ✨ گم نشیم یوقت ؟
یونگی 🪽 نگران نباش اینجارو مثل کف دستم میشناسم .
ات ✨ اووو پس زیاد میومدی اینجا .
یونگی 🪽 آره .
دیگه تو سکوت به راهمون ادامه دادیم که بعد چند دقیقه یونگی وایساد .
یونگی 🪽 همینجا خوبه ...چوبای خشک و جمع کنیم و برگردیم .
ات ✨ باشه .
ازهم جدا شدیم و شروع کردیم به جمع کردن چوبای خشک . تقریبا یک ربع شده بود که جفتمون با دستایی که حالا پر از هیزم شده بود برگشتیم سمت هم و همزمان گفتیم «به نظرم کافیه دیگه» . جفتمون از این هماهنگیِ یهویی خندمون گرفت .
ات ✨ چقد هماهنگ .
یونگی 🪽 آره .
پشت سر یونگی شروع کردم به حرکت کردن به سمت کلبه .
ات ✨ حالا چی بپزیم ؟
یونگی 🪽....
ادامه دارد🪽🩵🪽
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
Part ⁹²
دوباره رفتم داخل و یونگی هم پشت سرم وارد شد و وسایلو یه گوشه گذاشت .
ات ✨ چند وقته که کسی اینجا نیومده؟
یونگی 🪽 خب....یه دوازده سالی میشه .
چشمام تا آخرین درجه باز شدن و برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم .
ات ✨ دوازده سال؟(متعجب)
یونگی 🪽 اره خب.....از وقتی که پدرم...کشته شد دیگه اینجا نیومدم. همیشه باهم میومدیم اینجا به خاطر همین بعد مرگش دیگه نتونستم بیام اینجا.
ات ✨ آها....برای مرگ پدرت متاسفانم .
یونگی 🪽 تو چرا متاسفی کوچولو؟
ات ✨ همینطوری .
یونگی 🪽 وایییی....گشنمه بیا بریم یه چیزی درست کنیم بخوریم .
میدونستم که قصد داره بحثو عوض کنه پس منم بهش کمک کردم .
ات ✨ باشه فقط....کجا و با چی میخواییم غذا درست کنیم ؟اینجا که به غیر از چند تا مبل و یه میز و یه کمد کوچولو چیز دیگهای نیست .
یونگی 🪽 آشپزی وسط جنگل.
به وسایلی که آورده بود اشاره کرد .
یونگی 🪽 الانم باهم میریم هیزم جمع میکنیم و آتیش درست میکنیم . (لبخند)
ات ✨ الان؟هیزم؟آشپزی وسط چنگل؟
یونگی 🪽آره کوچولو . نترس دست تنها نیستی خودم کمکن میکنم .
ات ✨ باشه....آشپزی بلدی دیگه ؟
یونگی 🪽 آره ....من خیلی چیزا بلدم .
امد سمتم و دستمو گرفت و باهم از کلبه خارج شدیم .
یونگی 🪽 باهم بریم هیزم جمع کنیم یا من برم و تو اینجا بمونی ؟
ات ✨ نه باهم بریم .
یونگی 🪽 باشه کوچولو .
از روی پل رد شدیم .
ات ✨ گم نشیم یوقت ؟
یونگی 🪽 نگران نباش اینجارو مثل کف دستم میشناسم .
ات ✨ اووو پس زیاد میومدی اینجا .
یونگی 🪽 آره .
دیگه تو سکوت به راهمون ادامه دادیم که بعد چند دقیقه یونگی وایساد .
یونگی 🪽 همینجا خوبه ...چوبای خشک و جمع کنیم و برگردیم .
ات ✨ باشه .
ازهم جدا شدیم و شروع کردیم به جمع کردن چوبای خشک . تقریبا یک ربع شده بود که جفتمون با دستایی که حالا پر از هیزم شده بود برگشتیم سمت هم و همزمان گفتیم «به نظرم کافیه دیگه» . جفتمون از این هماهنگیِ یهویی خندمون گرفت .
ات ✨ چقد هماهنگ .
یونگی 🪽 آره .
پشت سر یونگی شروع کردم به حرکت کردن به سمت کلبه .
ات ✨ حالا چی بپزیم ؟
یونگی 🪽....
ادامه دارد🪽🩵🪽
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
- ۴۸۸
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط