مهمونی پارت ۵۱
از نگاه لونا 🖤
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد نفس عمیقی کشید.
ـ آره.
قلبم فرو ریخت.
ـ چی...؟
ـ تو مدارک رو لو دادی.
احساس کردم زمین زیر پام خالی شد.
ـ من؟
تهیونگ آرام ادامه داد.
ـ اما نه از روی عمد.
کای چیزی نگفت.
تهیونگ نگاهش رو پایین انداخت.
ـ اون شب، تو فکر میکردی داری مدارک رو برای یکی از آدمهای خودمون میفرستی.
ـ نمیدونستی اون شخص جاسوس دشمنه.
لبهام لرزید.
ـ پس...
ـ دشمنها از همون مدارک استفاده کردن.
ـ بعد مدارک جعلی ساختن و همهچیز رو طوری چیدن که انگار کای اطلاعات رو فروخته.
کای با تلخی خندید.
ـ و الیاس هم باور کرد.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
ـ آره.
به کای نگاه کردم.
ـ پس تو...
ـ خیانت نکرده بودی.
کای چیزی نگفت.
فقط نگاهش رو از من گرفت.
اشک از چشمهام پایین افتاد.
ـ چرا... چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
تهیونگ به آرامی گفت:
ـ چون میدونستم اگه الیاس بفهمه...
مکث کرد.
ـ تو رو مجازات میکنه.
ـ و اگر کای میفهمید...
صدایش پایینتر رفت.
ـ فکر میکردم ممکنه از شدت خشم بهت آسیب بزنه.
کای ناگهان خندید.
خندهای تلخ.
ـ پس برای همین؟
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ برای همین منو رها کردی؟
ـ آره.
کای سرش رو تکون داد.
ـ سالها فکر کردم به من خیانت کردی.
ـ درحالیکه داشتی از لونا محافظت میکردی.
سکوت سنگینی افتاد.
من فقط به تهیونگ خیره شده بودم.
ـ و تو...
صدایم میلرزید.
ـ تمام این سالها اینو میدونستی؟
تهیونگ آرام جواب داد:
ـ از همون اول.
دستم رو روی دهانم گذاشتم.
همهی خاطرات...
تمام دعواها...
تمام نفرت کای و تهیونگ...
همهش به یک اشتباه من ختم شده بود.
و من حتی خبر نداشتم. 🖤
شما به دستور شِرِک پروانه ای طلسم شدید. با لایک،بازنشر،کامنت میتونید طلسم رو بردارید.این پست رو برای بقیه هم بفرستید تا اونها هم دچار طلسم شوند🗿🚬
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد نفس عمیقی کشید.
ـ آره.
قلبم فرو ریخت.
ـ چی...؟
ـ تو مدارک رو لو دادی.
احساس کردم زمین زیر پام خالی شد.
ـ من؟
تهیونگ آرام ادامه داد.
ـ اما نه از روی عمد.
کای چیزی نگفت.
تهیونگ نگاهش رو پایین انداخت.
ـ اون شب، تو فکر میکردی داری مدارک رو برای یکی از آدمهای خودمون میفرستی.
ـ نمیدونستی اون شخص جاسوس دشمنه.
لبهام لرزید.
ـ پس...
ـ دشمنها از همون مدارک استفاده کردن.
ـ بعد مدارک جعلی ساختن و همهچیز رو طوری چیدن که انگار کای اطلاعات رو فروخته.
کای با تلخی خندید.
ـ و الیاس هم باور کرد.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
ـ آره.
به کای نگاه کردم.
ـ پس تو...
ـ خیانت نکرده بودی.
کای چیزی نگفت.
فقط نگاهش رو از من گرفت.
اشک از چشمهام پایین افتاد.
ـ چرا... چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
تهیونگ به آرامی گفت:
ـ چون میدونستم اگه الیاس بفهمه...
مکث کرد.
ـ تو رو مجازات میکنه.
ـ و اگر کای میفهمید...
صدایش پایینتر رفت.
ـ فکر میکردم ممکنه از شدت خشم بهت آسیب بزنه.
کای ناگهان خندید.
خندهای تلخ.
ـ پس برای همین؟
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ برای همین منو رها کردی؟
ـ آره.
کای سرش رو تکون داد.
ـ سالها فکر کردم به من خیانت کردی.
ـ درحالیکه داشتی از لونا محافظت میکردی.
سکوت سنگینی افتاد.
من فقط به تهیونگ خیره شده بودم.
ـ و تو...
صدایم میلرزید.
ـ تمام این سالها اینو میدونستی؟
تهیونگ آرام جواب داد:
ـ از همون اول.
دستم رو روی دهانم گذاشتم.
همهی خاطرات...
تمام دعواها...
تمام نفرت کای و تهیونگ...
همهش به یک اشتباه من ختم شده بود.
و من حتی خبر نداشتم. 🖤
شما به دستور شِرِک پروانه ای طلسم شدید. با لایک،بازنشر،کامنت میتونید طلسم رو بردارید.این پست رو برای بقیه هم بفرستید تا اونها هم دچار طلسم شوند🗿🚬
- ۷.۴k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط