یک اشک شیرین ۲
#یک_اشک_شیرن2
پارت 19
یونا اخم کرد و گفت:"آه بابا!....اصلا هم داستان رمانتیکی نیست!"
لیوای شکم یونا رو قلقلک داد و گفت:"پس چی میخوای کوچولو هاا؟؟ اصلا تو رمانتیک چه میدونی"
یونا:"میدونم دیگهههه....راستی بابا امشب بریم بیرون؟؟؟"
لیوای:"بزار حالا دسرمو بخورم!بعدش قکر میکنم"
یونا:"بابایی توروخداا"
*ساعت ۸ شب
* لیندا و جان (لیندا و جان هم ازدواج کردن) و لیوای و میکاسا و یونا دور هم نشستن پای صحبت
یونا لیندا را بغل کرد و گفت:"عمه! چرا برای من دختر عمه یا پسر عمه نمیاری؟"
لیندا خندید و گفت:"خدا بهم بچه نمیده دیگه عزیزم! چیکار کنم!"
لیوای با خنده شیطونی گفت:"مگه اصلا آمپول بارداری رو زدی؟"
لیندا سرش را پایین انداخت و گفت:"آره....چند بازی امتحانش کردیم! ولی کلا من باردار نمیشم!نمیتونم دختری مثل یونا داشته باشم!"
جان آرام نزدیک لیندا شد و لیندا رو بغل کرد و گفت:"عزیزم! این مشکلی نیست! من بخاطر اینکه بچه واسم بیاری ، باهات ازدواج نکردم!"
لیندا با ناراحتی:"ولی خب....بالاخره تو زندگی بچه نیازه....من نمیتونم....حامله نمیشم!"
لیوای:"ایبابا. این که چیزی نیست! بعدا میریم دکتر!"
جان:"خب بریم! حداقل بفهمیم مشکل باردار نشدن لیندا چیه..."
یونا با خوشحالی:"الانننن؟؟؟"
لیوای:"نه دخترم! الان کجا میخواییم بریم؟ دیر وقته!"
یونا:"بابایی امروز گفتم بریم بیرون دیگههه!تازه برام بستنی میتونی بخریییی"
لیوای:"نمیدونیم که حالا دخترم! بستنی هم تو یخچال هست! برو ۵ تا بیار ما هم بخوریم!"
لیندا:"من نمیخورم!"
لیوای:"عه! چرا؟"
لیندا:"رژیمم!"
لیوای:"رژیم؟؟ لاغری دیگه . میخوای عروس مرده بشی؟"
لیندا خندید.
جان:"عزیزم چه رژیمی؟ همینجوریشم بیش از حد لاغری! باید حتی یکمم چاق بشی! ولی نه! من همینجوریتو دوست دارم!"
یونا:"عمه دروغ میگه! اون روز خونشون بودم پای عمو رو گرفته بود میگفت توروخدا برام خوراکی بخر! عمو جان هم گفت باشه میخرم عمه هم میگفت میترسم دروغ بگی!"
لیوای خندید و گفت:"لو رفتی لیندااا!"
یونا:"بابا بریم دکتر؟؟"
لیوای به یونا نگاه کرد و....
لیوای رفت تا برای لیندا وقت بگیره. بقیه بیرون درحال بستنی خوردن بود.
لیوای وارد شد . لیوای وایساده بود که صدای یک مرد و پیر مرد را یکم انور تر میشنوید.
پیرمرد:"تو دکتر نیستی یعنی؟؟"
مرد:"نه نه!آقاجان من فقط منشی ام!"
پیرمرد:"خب من..بعدا میام....عاا.اا لطفا... اسمتون رو بهم میگید! یادم باشه تا دفع بعد اومدم اینجا ، بیام پیش شما!"
مرد:"بله ، ارن یگر هستم!"
یهو چشم های لیوای گشاد شد و بالا سمت اونا نگاه کرد و......
پایان
ادامه دارد
پارت 19
یونا اخم کرد و گفت:"آه بابا!....اصلا هم داستان رمانتیکی نیست!"
لیوای شکم یونا رو قلقلک داد و گفت:"پس چی میخوای کوچولو هاا؟؟ اصلا تو رمانتیک چه میدونی"
یونا:"میدونم دیگهههه....راستی بابا امشب بریم بیرون؟؟؟"
لیوای:"بزار حالا دسرمو بخورم!بعدش قکر میکنم"
یونا:"بابایی توروخداا"
*ساعت ۸ شب
* لیندا و جان (لیندا و جان هم ازدواج کردن) و لیوای و میکاسا و یونا دور هم نشستن پای صحبت
یونا لیندا را بغل کرد و گفت:"عمه! چرا برای من دختر عمه یا پسر عمه نمیاری؟"
لیندا خندید و گفت:"خدا بهم بچه نمیده دیگه عزیزم! چیکار کنم!"
لیوای با خنده شیطونی گفت:"مگه اصلا آمپول بارداری رو زدی؟"
لیندا سرش را پایین انداخت و گفت:"آره....چند بازی امتحانش کردیم! ولی کلا من باردار نمیشم!نمیتونم دختری مثل یونا داشته باشم!"
جان آرام نزدیک لیندا شد و لیندا رو بغل کرد و گفت:"عزیزم! این مشکلی نیست! من بخاطر اینکه بچه واسم بیاری ، باهات ازدواج نکردم!"
لیندا با ناراحتی:"ولی خب....بالاخره تو زندگی بچه نیازه....من نمیتونم....حامله نمیشم!"
لیوای:"ایبابا. این که چیزی نیست! بعدا میریم دکتر!"
جان:"خب بریم! حداقل بفهمیم مشکل باردار نشدن لیندا چیه..."
یونا با خوشحالی:"الانننن؟؟؟"
لیوای:"نه دخترم! الان کجا میخواییم بریم؟ دیر وقته!"
یونا:"بابایی امروز گفتم بریم بیرون دیگههه!تازه برام بستنی میتونی بخریییی"
لیوای:"نمیدونیم که حالا دخترم! بستنی هم تو یخچال هست! برو ۵ تا بیار ما هم بخوریم!"
لیندا:"من نمیخورم!"
لیوای:"عه! چرا؟"
لیندا:"رژیمم!"
لیوای:"رژیم؟؟ لاغری دیگه . میخوای عروس مرده بشی؟"
لیندا خندید.
جان:"عزیزم چه رژیمی؟ همینجوریشم بیش از حد لاغری! باید حتی یکمم چاق بشی! ولی نه! من همینجوریتو دوست دارم!"
یونا:"عمه دروغ میگه! اون روز خونشون بودم پای عمو رو گرفته بود میگفت توروخدا برام خوراکی بخر! عمو جان هم گفت باشه میخرم عمه هم میگفت میترسم دروغ بگی!"
لیوای خندید و گفت:"لو رفتی لیندااا!"
یونا:"بابا بریم دکتر؟؟"
لیوای به یونا نگاه کرد و....
لیوای رفت تا برای لیندا وقت بگیره. بقیه بیرون درحال بستنی خوردن بود.
لیوای وارد شد . لیوای وایساده بود که صدای یک مرد و پیر مرد را یکم انور تر میشنوید.
پیرمرد:"تو دکتر نیستی یعنی؟؟"
مرد:"نه نه!آقاجان من فقط منشی ام!"
پیرمرد:"خب من..بعدا میام....عاا.اا لطفا... اسمتون رو بهم میگید! یادم باشه تا دفع بعد اومدم اینجا ، بیام پیش شما!"
مرد:"بله ، ارن یگر هستم!"
یهو چشم های لیوای گشاد شد و بالا سمت اونا نگاه کرد و......
پایان
ادامه دارد
- ۷.۳k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط