🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
فصل دوم | پارت ۲۰ | «یک عصر خانوادگی» 🖤
بعد از خرید قاب عکس، جیا همچنان آن را در دست گرفته بود و با دقت مراقبش بود.
جین با خنده گفت:
— جیا، خیالت راحت! کسی قاب رو ازت نمیگیره.
جیا جدی جواب داد:
— میدونم، ولی ممکنه خودم بیفتم و بشکنمش!
جیمین خندید.
— حداقل این بار خودت حواست هست!
جیا اخم مصنوعی کرد.
— خیلی خندهدار بود، عمو جیمین!
جونگکوک به ساعتش نگاه کرد.
— خب، فکر کنم وقتشه بریم یه چیزی بخوریم.
چشمهای جیا فوراً برق زد.
— غذا؟
هوسوک خندید.
— فقط همین کلمه کافی بود!
جیا قاب را به تهیونگ داد.
— عمو تهیونگ، اینو نگه دار.
تهیونگ با تعجب پرسید:
— چرا من؟
جیا خیلی عادی گفت:
— چون دستم برای غذا خوردن لازم میشه!
همه خندیدند.
تهیونگ قاب را گرفت.
— باشه، ولی مسئولیتش با خودته!
جیا دست جونگکوک را گرفت.
— بابا، بریم!
جونگکوک لبخند زد.
— بریم.
هر هشت نفر از فروشگاه بیرون آمدند و وارد بخش رستورانهای مجموعه شدند.
جیا همان اول ایستاد و به اطراف نگاه کرد.
— خب...
جونگکوک پرسید:
— چی شده؟
جیا با لبخند گفت:
— حالا باید تصمیم بگیریم چی بخوریم.
جین گفت:
— من پیشنهاد میکنم هر چی جیا انتخاب کرد، همون رو بخوریم.
یونگی خندید.
— این یعنی تسلیم شدن از همین الان.
جیا با افتخار گفت:
— بالاخره یکی منو فهمید!
جونگکوک سرش را تکان داد.
— فقط امیدوارم انتخابت خیلی عجیب نباشه.
جیا لبخند شیطنتآمیزی زد.
— قول نمیدم.
تهیونگ آرام گفت:
— دوباره شروع شد...
و این بار، مقصد بعدی جیا یک میز پر از غذا بود؛ جایی که قرار بود یک خاطرهی خانوادگی تازه برای هر هشت نفرشان ساخته شود. 🖤🍽️
فصل دوم | پارت ۲۰ | «یک عصر خانوادگی» 🖤
بعد از خرید قاب عکس، جیا همچنان آن را در دست گرفته بود و با دقت مراقبش بود.
جین با خنده گفت:
— جیا، خیالت راحت! کسی قاب رو ازت نمیگیره.
جیا جدی جواب داد:
— میدونم، ولی ممکنه خودم بیفتم و بشکنمش!
جیمین خندید.
— حداقل این بار خودت حواست هست!
جیا اخم مصنوعی کرد.
— خیلی خندهدار بود، عمو جیمین!
جونگکوک به ساعتش نگاه کرد.
— خب، فکر کنم وقتشه بریم یه چیزی بخوریم.
چشمهای جیا فوراً برق زد.
— غذا؟
هوسوک خندید.
— فقط همین کلمه کافی بود!
جیا قاب را به تهیونگ داد.
— عمو تهیونگ، اینو نگه دار.
تهیونگ با تعجب پرسید:
— چرا من؟
جیا خیلی عادی گفت:
— چون دستم برای غذا خوردن لازم میشه!
همه خندیدند.
تهیونگ قاب را گرفت.
— باشه، ولی مسئولیتش با خودته!
جیا دست جونگکوک را گرفت.
— بابا، بریم!
جونگکوک لبخند زد.
— بریم.
هر هشت نفر از فروشگاه بیرون آمدند و وارد بخش رستورانهای مجموعه شدند.
جیا همان اول ایستاد و به اطراف نگاه کرد.
— خب...
جونگکوک پرسید:
— چی شده؟
جیا با لبخند گفت:
— حالا باید تصمیم بگیریم چی بخوریم.
جین گفت:
— من پیشنهاد میکنم هر چی جیا انتخاب کرد، همون رو بخوریم.
یونگی خندید.
— این یعنی تسلیم شدن از همین الان.
جیا با افتخار گفت:
— بالاخره یکی منو فهمید!
جونگکوک سرش را تکان داد.
— فقط امیدوارم انتخابت خیلی عجیب نباشه.
جیا لبخند شیطنتآمیزی زد.
— قول نمیدم.
تهیونگ آرام گفت:
— دوباره شروع شد...
و این بار، مقصد بعدی جیا یک میز پر از غذا بود؛ جایی که قرار بود یک خاطرهی خانوادگی تازه برای هر هشت نفرشان ساخته شود. 🖤🍽️
- ۳.۱k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط