پارت 111

*پرش زمانی دو ساعت بعد *
*جرعت نداشتم برگردم خونه و راستش ... حتی دلم نمیخواست امی و کارلوس رو ببینم ، اونا داشتن تقاص گناه منو پس میدادن و این حالم رو بدتر میکرد ، تیفانی توی اتاق بود و منم انقدر خورده بودم که سر درد داشتم برای همین همونجا روی کاناپه خوابیدم *

*پرش زمانی فردا از دید امی *
*با صدای زنگ خوردن گوشیم از خواب بیدار شدم ، شماره ناشناس بود ، حدص زدم شاید عزیه و چون حوصله ش رو نداشتم جواب ندادم ، بعد از خورد صبحانه کارلوس رو بردم پیش پدر گاد و خودمم رفتم بیرون تا هوایی تازه کنم *

امیلی : لوت ... اره اره میدونم خیلی وقته خبری ازم نیست متاسفم .. میدونی زندگی متاهلی و این جور مسخره بازیا ... اره لطفا آدم رو همراه خودت نیار ... ممنون ... باشه پس تو کافه ی همیشگی منتظرتم

*پرش زمانی نیم ساعت بعد ، همینطور که سومین ودکا م رو مزه مزه میکردم لوت رو به روم نشست *

لوت : میدونی که این موقع ی صبح مناسب خوردن نوشیدنی های الکلی نیسن ؟

امیلی : اره میدونم ..

لوت : هوممم شازده کوچولو کجاست ؟

امیلی : پیش پدربزرگ ش

لوت : و فرمانده کجاست ؟

امیلی : پیش اون یکی زنش

*با این حرفم چشم های لوت گشاد شد *

لوت : چیییی !!!؟ ... اهم اهم ... خب یجورایی شاعیاتی تو پایگاه پخش شده بود ولی نمیدونستم واقعیت داره ... من واقعا متاسفم

امیلی : تو چرا معذرت خواهی میکنی ... تو هیچ تقصیری نداشتی ... آدم چی ؟ اونم قضیه رو میدونه ؟

لوت : نه اینکه قضیه رو ندونه ولی به شدت با کسایی که این شایعه ها رو پخش میکردن برخورد کرد ... همش میگفت اون حوریا به تو حسودی میکنن برای همین پشتت شایعه درست کردن

*اشک هام سرازیر شد و آخرین جرعه ی ودکا م رو سر کشیدم *

امیلی : لطفاً چیزی به آدم نگو ... احساس حقارت میکنم مخصوصاً کنار مردا .. حتی وقتایی که مایکل سعی میکرد دلداریم بده بازم دلم نمی‌خواست باهاش حرف بزنم ... احساس حقارت میکردم

لوت : امی اینو نگو ... تو هیچ تقصیری نداری باشه ... اصلا بیا بریم به یاد قدیم یکم خوش بگذرونیم ..

امیلی : شوخی میکنی !

لوت : جدی میگم ... اگه بهش توجه نکنی خودش پشیمون میشه تازه کارلوس کوچولو به یه مامان پر انرژی نیاز داره تا کمبود پدر رو حس نکنه

امیلی : عاه ... دلم میخواد مخالفت کنم ولی راست میگی

*پرش زمانی هشت ساعت بعد ، کلی دور زده بودیم و مثل قبلنا رفتیم شهر بازی و و رستوران ، توی فروشگاه بودیم تا به قول لوت خرید تراپی کنیم *

لوت : نظرت راجب این کفشا چیه ؟

امیلی : خیلی پاشنه ش بلنده ... منم خیلی وقته پاشنه های سیزده سانتی نپوشیدم

لوت : نکنه پیر شدی

امیلی : عمرا !

لوت : پس ثابت کن !

*کفش ها رو پوشیدم و باهاشون راه میرفتم ، لبخند مغروری زدم*

امیلی : هنوزم فوق‌العاده م

*همین که یک قدم به عقب برداشتم پام پیچ خورد و نزدیک بود وسط فروشگاه بخورم زمین که دستی دور کمرم حلقه شد *
دیدگاه ها (۸۵)

داستان

پارت آخرپرش زمانی به فردا چهارشنبه *ویو جین* نمیدونم چرا این...

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

فیک تهیونگ

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

پشت مرز های مارالیا قسمت 3از زبان لوسین وارد خانه شدیم و بعد...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

پارت ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط