بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم
حتما بخوانید*

خاطره ای جالب از شهید ابراهیم هادی*

یکی از بچـه ها به ابــراهیم گفـت :

ابــراهیم جـون! تیـپ و هیکلـت خیلی جالـب شـــده...

توی راه که می اومـدی دوتا دختـر پشـت سرت بـودن

و مرتـب از تو حـرف میـزدند...

شلــوار و پیرهن شیـک که پوشـیدی،

ساک ورزشی هم که دسـت گرفتی ،

کاملاً معلومه ورزشکاری!

ابراهیم خیلی نارحت شد.

رفت توی فکر. اصلاً تـوقع چنیـن چیزی را نداشـت....

جلسـه بعد که ابراهـیم را دیـدم خـنده ام گرفته ؛

پیراهن بلنــد پوشیده بود و شلوار گشـاد!

به جای سـاک ورزشی هم کیسـه پلاسـتیکی دست گـرفته بـود...

تیپش به هر آدمی می خورد غیر از کـشتی گیر....

بچه ها میگفتــند :

تو دیگه چه جـور آدمی هسـتی!

ما باشگـاه میایم تا هیکـل ورزشـکاری پیدا کنـیم.

بعد هم لباس تنـگ بپوشـیم.

اما تو با این هیکل قشـنگ و رو فرم،

آخه این چه لباس هائیه که میپوشی؟!

ابراهیم به این حــرف ها اهمیت نمی داد و به بچه ها توصیه می کرد:

ورزش اگه برای خدا باشه، عبادته؛

به هر نیت دیگه ای باشه ، فقط ضرره...

کتــاب سـلام بر ابراهیـم ص41

#شهدا

#شهید_جاویدالاثر_ابراهیم_هادی
دیدگاه ها (۵)

dark life = 33

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

یه نکته جالب بهتون بگممی دونستین قدرتمند بودن تو بحث المپیک,...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❽_بخش دوم_میدوم و می‌گردم.کجایی سوروس؟!دستی روی ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟜ای دل که بی گُدار به آب‌ها نمیزدیبی قایقت، میانه‌ی ...

سناریو بلولاک/قفل آبی

Iove and the moonPart20تقریبا داشیم آماده رفتن میشدیمکوک: مط...

پارت ۲۶

پارت ۵۵خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پرده‌هایِ سنگینِ اتاقِ طب...

غروب روز بعد، آسمان شهر به رنگ زخم بود؛ نارنجیِ سوخته که کم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط