⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

#پارت_چهارم

+به قیافت نمیخوره خب من وقت ندارم میخوام برم
_ راستی یه چیزی
+ چی؟
_ حاضری با من خودکشی دو نفره انجام بدی بانوی من ؟
+ چیـ؟ ‌.͟.‌ نه لطفـ داری فعلا

پاشدم دوچرخمو گرفتم و سوارش شدم و رفتم منه اسکل نفهمیدم قشنگ روبه روم دشمنم وایستادم و دارم باهاش حرفـ میزنم .
شب شده بودو هوا تاریک بود برگشتم دم در موری وایستاده بود
من _سلام
+سلام کجا بودی
_ رفته بودم تو شهر بگردم
+اها
_ منتظر کسی هستین
+ بله
_ راستی کی بایید کارمو شروع کنم ؟
+ چه کاری؟
_خب من برای چی اینجام
+ انگار خیلی عجله داری اونارو دست کم نگیر بهتره قبلش راجبش تحقیق کنی ما هزار بار به اونا حمله کردیم ولی .. ̄﹃ ̄
_ اها ممنون من میرم بالا
فردای اون روز دوباره رفته بودم بیرون و گشتم بعدش داخل یه قهوه خونه ی کوچیک بودم و داشتم شرابمو میخوردم -_-
که دوباره سروکله ی دازای پیدا شد نشست جلوم و یه دستشو روی لبه ی صندلی تکیه داد .
_ من تو کیی؟
+ من دیروزیه .-.
_ دیروزیه کی بود ヽ(•ω•ゞ)
+ همون که تو رود خونه بهم لغد زدی
_ اها یادم رفته بود
+ وا
_ چیزای بی ارزشو زود یادم میره
+ عمــ
_ تو چیزی در مورد اژانس میدونی ؟
+ منظورت سازمان اژانس کاراگاهان مسلح هست ؟
_ ارخ
+ اره طرفدارشونی؟
_ مگه ستارن ؟ نه اصلا فقط میشه هرچی میدونی بهم بگی من فقط اسمای چند تاشونو میدونم دازای و کنجی و کونیکیدا
+خب اعطلاعات زیاد نمیدم ولی بزار اول یکم از دازای بگم اون شخصی مهم با تجربه خیلی شجاع و با استعداد هس همچنین خیلی جذاب و دوست داشتنی و...
پریدم وسط حرفش*
_ایستگامو گرفتی !ولشـ از تو اعطلاعات نخواستم-_-
+ خب ^.^ میای خودکشی دو نفره ؟
_ نه
+ باشه بزار جدی بگم اژانس از این افراد تشکیل شده رامپو تانیزاکی ......
_در مورد موهبت هاشون ؟
+ دازای موهبتش اینه که .........خب اینارو بت گفتم چون میدونم با این اعطلاعات به جایی نمیرسی
_ بازم میدونی ؟
+ اره ولی نمیگم
_ عمـ میشه شمارتو بهم بدی ؟
+ تاحالا یه دختر اینجوری ازم شماره نخواسته بود
_ چی؟ -____- من میخوام اگهـ کارت داشتم اصلا ولشـ
+ نه الان میدم
شمارشو گرفتم و برگشتم به مافیای بندر چند دقیق بعد رئیس اقای موری امد کنارم و گفـ
_ تو با چویا سان توی یه ادرس که چویا بلده میرید و چیزای که میده بهتون رو تحویل میگیرید. میتونی ؟
+ عمـــــ اره فقط چویا کیه؟
_ اونم یه عضو مهم در مافیا هس الانم جلوتر پشت سرت وایستاده داره سیگارشو میکشه
+ اها ممنون
رفتم کنار چویا من
_تو چویایی؟
+عمـ اره توم عضو جدیدی
_ارهـ
+ بریم
اولا چویا خیلی خودشو برام میگرفت
بعد دوساعت راه بلخره رسیدیم یه کوچه ی تاریک ولی هیچی و هیچکسی داخلش نبود به جوز یه نفر که ماسک زده بود و کامل صورتشو پوشونده بود نزدیک شدیم . دستشو اورد جلو و فقط یه کاغز تو دستش بود .
گرفتم. اونم سریع رفتـ
_ منو برای تحویل گرفتن یه نامه اوردید اینجا
چویا از دستم نامه رو چنگ زد
_ هی چیکار میکنی میخوام بخونمشـ
+ لازم نیسـ بخونی میدمش به رئیس
_ برای تحویل گرفتن یه نامه چرا دوتامونو فرستاد
+منم نمیدونم
خلاصه برگشتیم به ساختمونو چویا نامه رو به دست رییس رسوند .

این داستان ادامه دارد ....ــ✎
#تاچیهارا
نظر بده کیوتم 🥺🖤
دیدگاه ها (۴)

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

یک سگ زیادی ولگرد

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

Your eyesمیخوام رمان بنویسم و تو این رمان چویا و دازای هر دو...

[•] عمارت عشق [•] part ²²اتوکو:«عا... ببینم گفتی چند سالته؟»...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط