‍  #شهدای_تفحص

‍  #شهدای_تفحص
می گفت: ستاره خفت، بر می گردم
وقتی که سحر شکفت بر می گردم  سر تا سر خاک جبهه را باید گشت
دنبال کسی که گفت: بر می گردم 
تو سرخ و سپید می شوی می دانم
سیبی که رسیده می شوی می دانم  انگار که بو برده ای از باغ بهشت
آخر تو شهید می شوی می دانم 
ناگاه نویدی آمد و او را برد
پرواز سپیدی آمد و او را برد  هر بار که رفت با شهیدی برگشت
این بار شهیدی آمد و او را برد!😔😭
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

جنگل نفرین شده پارت ۳۰ (آخر)

معامله33جونگ‌کوک با شیطنت لبخند زد.«شوخی کردم... من نمیام. م...

𝖕𝖆𝖗𝖙2قصر مروارید از نزدیک، حتی باشکوه‌تر از آن بود که مارال ...

هم سلولی خطرناک (part2)هفته‌ی اول دختر یاد گرفت چطور توی زند...

Part "72"☆ویو تهیونگ☆یک ماه از به دنیا آمدن آرا می‌گذشت. توی...

ادامه سناریو

سایه‌های کلاغپارت چهلم | وقتی کلاغ‌ها پرواز کردندباد سرد از ...

P : 10

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت۱۵‌تابستان با گرمای ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط