{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝖕𝖆𝖗𝖙2

𝖕𝖆𝖗𝖙2


قصر مروارید از نزدیک، حتی باشکوه‌تر از آن بود که مارال تصور می‌کرد. سالنی که واردش شدند، سقفی داشت که آنقدر بلند بود که چشم به سختی می‌توانست انتهایش را ببیند. لوستری از کریستال، همچون خوشه‌ای از ستاره‌های یخ‌زده، از سقف آویزان بود و نورش را روی کف سنگفرش مرمری می‌ریخت. دیوارها با پرده‌های مخملی سرمه‌ای پوشیده شده بودند و در فواصل منظم، تابلوهایی از پادشاهان گذشته، با چشمانی خاموش، به رهگذران خیره شده بودند.

مارال قدم‌هایش را آهسته برمی‌داشت. کفش‌های ساده‌اش روی مرمر، صدای تق‌تق خفیفی ایجاد می‌کرد که در آن سکوت، به نظرش مثل طبل می‌آمد.

خدمتکاری با لباس خاکستری و پیش‌بند سفید، آن‌ها را به سمت اتاق‌های مهمانان برد. راهرویی بود طولانی، با ده‌ها در در دو طرف و پنجره‌هایی که نور عصر را به داخل می‌ریختند.

«اتاق شما اینجاست، استاد آرتور.» خدمتکار با صدایی خشک گفت و در را باز کرد. «و اتاق کناری برای دخترتون. اگر چیزی لازم داشتید، زنگ کوچیک روی میز رو بکشید.»

آرتور سرش را تکان داد و بعد از اینکه خدمتکار رفت، رو به مارال کرد: «من باید برم پیش ملکه. داروها رو باید خودم تحویل بدم. تو همین‌جا بمون، باشه؟»

مارال سرش را تکان داد، اما تا در بسته شد و سکوت راهرو را پر کرد، حس کرد چیزی درونش بی‌قرار است. اتاق برایش کوچک نبود، حتی بزرگ بود. تخت چهارستونه با پرده‌های ابریشمی، میزی با گلدانی از گل‌های سفید، و پنجره‌ای که رو به باغ‌های قصر باز می‌شد. اما مارال عادت نداشت پشت در بماند.

نفس عمیقی کشید.

«فقط یه نگاه. بعد برمی‌گردم.» با خودش زمزمه کرد و از اتاق بیرون آمد.

راهروها خالی بودند. سکوت عجیبی بر قصر حاکم بود، طوری که حتی صدای پای خودش هم برایش غریبه به نظر می‌رسید. مارال دستش را روی دیوار کشید، انگشتانش لبه‌های سرد و صاف سنگ را لمس کردند. به سمت راست پیچید، بعد به چپ. پله‌هایی دید که به طبقه پایین می‌رفتند. از آن‌ها پایین رفت. بعد راهرویی دیگر. بعد پیچی دیگر.

و بعد ایستاد.

«...خب.» با خودش گفت و دور و برش را نگاه کرد. «این‌جا رو دیگه ندیدم.»

همه‌ی راهروها شبیه هم بودند. همان دیوارها، همان پرده‌ها، همان پنجره‌ها. مارال آهی کشید و موهای بلوندش را از صورتش کنار زد.

«عالی شد. گم شدم.»

صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو آمد. مارال سریع برگشت، اما چیزی ندید جز سایه‌ای که از پیچ راهرو رد شد. بی‌اختیار به همان سمت راه افتاد. تندتر. بعد دوید.

«صبر کن! لطفاً!»

از پیچ گذشت، اما کسی نبود. فقط راهرویی دیگر، و بعد صدای خنده‌ای که از دور می‌آمد. مارال نفس‌نفس‌زنان ایستاد. دستش را روی سینه‌اش گذاشت و به دیوار تکیه داد.

«احمق...» زیر لب به خودش گفت. «چرا دویدی؟»

ناگهان حس کرد چیزی پشت سرش حرکت کرد. برگشت، اما در همان لحظه، پایش به لبه‌ی قالیچه‌ای گیر کرد. تعادلش را از دست داد. چشمانش گرد شدند و یک لحظه، دنیا دور سرش چرخید.

و بعد، دستی مچش را گرفت.

محکم، اما نه خشن. دستی که او را از افتادن نگه داشت و برای یک لحظه، در هوا معلق نگه داشت. مارال نفسش را حبس کرد. قلبش آنقدر تند می‌زد که فکر کرد صدایش در تمام راهرو می‌پیچد.

سرش را بالا آورد.

و نگاهش در نگاهی دیگر قفل شد.

پسری با موهای بلوندِ آشفته و چشمانی که در نور کم راهرو، برق عجیبی داشتند. لبخندی کوچک، نیمه‌شیطنت‌آمیز، گوشه‌ی لبش نشسته بود. لباسش ساده بود، اما جنس پارچه و دوختش از هر چیزی که مارال تا حالا دیده بود، بهتر بود.

دستش هنوز مچ مارال را گرفته بود.

«اگر می‌خواستی زمین رو ببوسی، حداقل صبر می‌کردی من برم.» با صدایی آرام و کمی بازیگوش گفت. «قالیچه‌ی این راهرو خیلی گرون‌قیمته.»

مارال دهانش را باز کرد، اما هیچ صدایی بیرون نیامد. صورتش سرخ شد.

«من... من گم شدم.» بالاخره تلفظ کرد.

پسر ابرویی بالا انداخت. «گم شدی؟» نگاهش را از سر تا پای مارال چرخاند، اما بی‌ادبانه نبود. بیشتر کنجکاو بود. «تو مهمونی؟»

«من... با پدرم اومدم. اون داروسازه. برای ملکه.»

پسر سرش را کمی کج کرد. لبخندش عمیق‌تر شد.

«پس تو دختر داروسازی. و در راهروهای قصر من گم شدی.»

مارال اخم کرد. «راهروهای قصر تو؟»

👑💛
دیدگاه ها (۱)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_12 فصل ششم | او...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

درود خوشگلا بریم برای پارت چهارممم

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

RESPECT OR DIE : پارت چهارمنیلا چند ثانیه همان‌جا ایستاده بو...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وششم 𓆪 🖤🥀اسما با شنیدن آن صدا بی‌اختیار ب...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

دختر و پارتی

.....پارت ششم....

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط