{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P : 10

BEYOND TIME

پارت دهم | نامه‌ای از گذشته

سرین حتی یک لحظه مکث نکرد.

نامه را در دستش فشرد و به سمت بالکن رفت.

ـ سرین، صبر کن!

جونگ‌کوک جلو آمد.

ـ این کار عاقلانه نیست.

سرین درِ بالکن را باز کرد و گفت:

ـ از وقتی وارد این ماجرا شدم، دیگه چیزی عاقلانه نیست.

از راه باریکی که پشت بالکن به باغ قدیمی می‌رسید پایین رفت؛ مسیری که از کودکی می‌شناخت و برای رسیدن به اصطبل از آن استفاده می‌کرد.

چند دقیقه بعد، سوار اسبش از عمارت فاصله گرفته بود.

کنار رودخانه‌ای در حاشیه‌ی جنگل توقف کرد، فانوس کوچکی روشن کرد و نامه را باز کرد.

اولین خط را خواند:

> «هه‌را، اگر روزی سرین درباره‌ی گذشته‌اش پرسید، حقیقت را از او پنهان نکن.»



سرین آرام زمزمه کرد:

ـ گذشته‌ی من...؟

ادامه‌ی نامه را خواند.

> «آن شب، وقتی مجبور شدیم از شمال ایتالیا خارج شویم، تو تنها کسی بودی که می‌دانستی چرا باید فرار کنیم.

سرین نباید بداند پدرش چه چیزی را از خاندان مارچلو پنهان کرده است.

اگر آنها بفهمند دخترمان هنوز زنده است، همه‌چیز دوباره شروع خواهد شد.»



سرین چند لحظه بی‌حرکت ماند.

دخترمان؟

یعنی خاندان مارچلو تصور می‌کردند او مرده است؟

پس چرا خانواده‌اش از شمال ایتالیا فرار کرده بودند؟

نامه را پایین آورد و با عجله ادامه‌ی آن را خواند.

> «پدرت معتقد است تنها راه نجات، پنهان کردن سند است. اما من می‌ترسم این راز برای همیشه بین ما بماند.

اگر روزی اتفاقی برای من افتاد، سرین باید بداند که...»



نامه ناگهان تمام شد.

قسمت پایین کاغذ کنده شده بود.

سرین با ناراحتی گفت:

ـ نه...

حالا مطمئن بود این فقط یک راز خانوادگی نیست.

کسی بخشی از حقیقت را عمداً از بین برده بود.

نگاهش به دفتر آبی افتاد.

نامه، دفتر، زمین‌های شمالی و خاندان مارچلو... همه به هم مربوط بودند.

همان لحظه صدای سم اسبی از دور شنیده شد.

سرین فوراً بلند شد و دستش را روی شمشیر گذاشت.

سوار از میان تاریکی بیرون آمد.

جونگ‌کوک.

سرین با عصبانیت گفت:

ـ شما اینجا چی کار می‌کنید؟

جونگ‌کوک از اسب پایین آمد.

ـ دنبالتون اومدم.

ـ لازم نبود.

ـ وقتی کسی نصف شب از بالکن فرار می‌کنه، معمولاً لازم می‌شه.

سرین شمشیرش را غلاف کرد.

ـ من فرار نکردم.

چشم جونگ‌کوک به نامه افتاد.

ـ چی پیدا کردید؟

سرین نامه را پشت سرش برد.

ـ چیزی که به شما مربوط نیست.

ـ اگر به خانواده‌ی شما مربوطه، به پرونده هم مربوطه.

سرین چند لحظه سکوت کرد.

ـ نوشته خانواده‌ام از شمال ایتالیا فرار کردن.

ـ چرا؟

ـ نمی‌دونم.

مکث کرد.

ـ و نوشته خاندان مارچلو نباید بفهمن من هنوز زنده‌ام.

جونگ‌کوک ساکت شد.

بعد گفت:

ـ حالا می‌فهمم چرا لورنزو این‌قدر به خانواده‌ی شما علاقه داره.

سرین آهسته گفت:

ـ و چرا مادرم نمی‌خواست این نامه رو بخونم.

جونگ‌کوک به سمت اسبش رفت.

ـ باید برگردیم.

ـ نه.

ـ سرین...

ـ هنوز تمومش نکردم. قسمت آخرش کنده شده. می‌خوام بدونم چی توش بوده.

جونگ‌کوک چند لحظه نگاهش کرد.

ـ پس فردا صبح، دنبال کسی می‌گردیم که این نامه رو نوشته.

سرین پرسید:

ـ می‌دونید کی نوشته؟

ـ نه.

کمی مکث کرد.

ـ ولی مطمئنم این نامه ما رو به جواب دفتر آبی هم می‌رسونه.

سرین نامه را در لباسش گذاشت.

آن شب، برای اولین بار فهمید که شاید راز گذشته‌ی خودش، کلید حل کردن پرونده‌ای باشد که جونگ‌کوک ماه‌ها دنبالش بود.

و در همان زمان، داخل عمارت روسّی، کسی وارد اتاق قدیمی پدرش شده بود.

و خیلی زود متوجه شد:

نامه دیگر سر جایش نیست.
دیدگاه ها (۰)

P : 11

P : 12

P : 9

P : 8

P : 6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط