{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت۱۵

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت۱۵

تابستان با گرمای طاقت‌فرسه‌ای وارد شد. آنیا و دامیان دیگر در مدرسه نبودند، اما این فاصله، آتشِ اشتیاق آن‌ها را بیشتر می‌کرد. دامیان هر روز به بهانه‌ی پرسیدن از وضعیت آماده‌سازی‌ها، به عمارت فورجر می‌آمد.
دامیان (در حالی که نگاهش روی آنیا خیره مانده بود): این گرما، اصلاً با آرامشِ حرف‌های ما جور نیست، آنیا.
آنیا (با لبخی که لرزش خفیفی داشت): شاید چون قلب ما هم مثل این هوا، داغ و پر از هیجان است.
آن‌ها در زیر سایه‌ی درختان باغ، ساعت‌ها با هم حرف می‌زدند، اما نگاه‌هایشان چیزی فراتر از کلمات را روایت می‌کرد؛ نگاه‌هایی که می‌گفت: «من برای رسیدن به تو بی‌تابم.»

یک شب، وقتی ماه در اوج زیبایی خود بود، دامیان مخفیانه به بالکن اتاق آنیا رفت. آنیا، با لباسی حریر و سبک که در شب می‌درخشید، در برابر او ایستاده بود.
دامیان (با صدایی بم و پر از کشش): فکر می‌کردی امروز هم نمی‌آی؟
آنیا (در حالی که به دست‌های او نزدیک می‌شد): هیچ‌وقت نمی‌توانم به تو «نه» بگویم، دامیان.
آن‌ها در سکوتِ شب، در نزدیکی هم ایستادند. دامیان دستش را به سمت صورت آنیا برد و با انگشتانش، گونه‌ی او را لمس کرد. این لمسِ ساده، مثل جریانی از الکتریسیته در کالبد هر دو پیچید.

تدارکات برای عروسی باشکوه شروع شد. آنیا در اتاق پرو، با لباس‌های مختلف روبه‌رو بود، اما چشمش فقط به دنبال یک چیز بود: لباس عروس.
طراح لباس (با هیجان): بانوی جوان، این لباس از ابریشم خالص است که با رشته‌های طلا بافته شده!
آنیا (در حالی که به تصویر خودش در آینه نگاه می‌کرد): باید... باید جوری باشد که دامیان نتواند چشم از من بردارد.
او می‌خواست در آن شب، نه فقط یک عروس، بلکه تمام دنیای دامیان باشد.

جلساتِ رسمی برای هماهنگی مراسم، بسیار پر از تنش بود. لوید و داناوان در حال بحث بر سر پروتکل‌های سیاسی بودند، اما دامیان و آنیا، در گوشه‌ی سالن، در دنیای خودشان بودند.
دامیان (در حالی که دست آنیا را زیر میز، محکم گرفته بود): نگران این سیاست‌ها نباش. فقط به من نگاه کن.
آنیا (با صدایی که از هیجان گرفته بود): دامیان، همه دارند ما را تماشا می‌کنند.
دامیان: بگذار تماشا کنند. آن‌ها فقط شاهد یک پیوندِ مقتدرانه هستند، اما ما... ما چیزی فراتر از آن‌ها هستیم.

دامیان در یکی از روزهای گرم، هدیه‌ای را برای آنیا فرستاد: یک گردنبند با سنگ یاقوت سرخ که در نور می‌درخشید.
وقتی آنیا آن را به گردن انداخت، دامیان در ملاقات بعدی‌شان، خودش آن را روی گردن او تنظیم کرد.
دامیان (در حالی که نفس‌هایش گرمِ پوست آنیا را لمس می‌کرد): این سنگ، به رنگِ اشتیاقِ من برای توست.
آنیا چشمانش را بست و سرش را به سمت شانه دامیان متمایل کرد. این لحظه‌ی صمیمی، باعث شد آن‌ها بفهمند که این پیوند، دیگر از حالت قرارداد خارج شده است.

الینا که از دیدنِ این نزدیکیِ روزافزون در حال فروپاشی بود، تصمیم گرفت یک تیرِ آخر بزند. او سعی کرد در یکی از مهمانی‌های پیش‌درآمد، برای آنیا پیامی توهین‌آمیز درباره‌ی پیشینه‌ی خانواده‌اش پخش کند.
اما دامیان قبل از اینکه حتی یک کلمه به گوش آنیا برسد، با ابهت و قدرتِ تمام، الینا را در جمع ساکت کرد.
دامیان (با نگاهی سرد و ترسناک): اگر یک بار دیگر بخواهی به نامزدِ من یا خانواده‌اش توهین کنی، با عواقبِ بسیار سختتری روبرو خواهی شد.
آنیا با دیدنِ این حمایتِ بی‌رحمانه و قدرتمند از طرف دامیان، بیش از هر زمان دیگری عاشق او شد.

شبِ قبل از مراسم، آنیا در اتاقش تنها بود. او در حال مطالعه‌ی کتابی بود، اما افکارش مدام به سمت دامیان می‌رفت. او به خود می‌گفت که فردا، زندگی‌اش برای همیشه تغییر می‌کند.
آنیا (با خود): فردا من دیگر آن دختربچه‌ی تنها نیستم. من همسرِ دامیان دزموند خواهم بود.
او با لبخندی به خود، خوابید، در حالی که گرمایِ هیجان در رگ‌هایش جریان داشت.

خورشید با نوری طلایی بر عمارت تابید. آرایشگران و خدمتکارها در تب‌وتابِ فعالیت بودند. آنیا در لباس عروسِ خود ظاهر شد؛ یک شاهکارِ هنری از توری و الماس که او را مثل یک فرشته‌ی آسمانی نشان می‌داد.
دیدگاه ها (۰)

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۴دامیان: آنیا، نگرا...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۳ آنیا و دامیان به...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۳‌آنیا حس کرد که زمی...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۴در مسیر حرکت به سمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط