قسمت بیس نه رمان آوازه زیره آب
قسمت بیس نه رمان آوازه زیره آب
-بیا بریم من گشششنگی مردم!!
ساعت هفتو خورده ای بود...
-مدی..
-هوم؟
-لونا پارک یا پارک آزادی؟
-وای کیا ول کو خواهشن...من حال ندارما بیا برگردیم خونه..!
-گو نخور کودومش؟
-پارک آزادی
-الان سوار خطه 73 بشیم بریم!!
...بعد از کلی تخلیه کرم ساعت 11شب بود برگشتم خونه...حالا همشون بیدار بودن شانسه گوهم...مامانم گف
-تا الان کجا بودی؟
-سه راه قبرستون
-ازت پرسیدم کجا بودی؟
-مجبور نیستم جواب بدم...
بابام صدا زد
-کیااارش؟؟
-ها؟
-ها و زهره مار بله!
ول کردم کردم برم تو اتاقم گف
-کجا بودی؟
-چرا باید بگم؟
-چون باید بدونیم!!
-مگ نسبتی داری ک باید بدونی؟
-خفه شو با پا میرم تو شکمتا!!
-آره دیه!! یکی با چاقو بره تو شکمم یکی هم با پا!!
-خیلی خب حالا!!
-خیلی خب نداره به عذ خواهیم نکردین هیچکدومتون
مامانم گف
-من ظهر گفتم!
-اوهوم...
بابامم گف
-خعلی خب...منتظر همینی؟ باشه ببخشید!!
-نمیبخشم!!
ول کردم رفتم تو اتاقم درم بستم...ی لبخنده موزیانه هم زدم...دلم حسابی خنک شده بود...بابام از تو سالن جوری ک بشنوم گف
-نبخشیدنت ب عنمان است...
منم یواش گفتم
-عذخواهیاتون با چ*پ*مان است..
پخخخ..حوصله مسواک نداشتم از خسته گی جون نداشتم حتی لباسمو عوض کنم..همونجوری لامپو خاموش کردم و خوابیدم...صبح ک بیدار شدم نزدیک بود وسطه اتاق جیش کنم دیه دویدم سریع تو دسشویی..وقتی اومدم بیرون کیا هم تو حیاط بود
-مجیوری انقدر خودتو نگه داری؟
عه دقیقن همین حرفو من قبلن ب درنا گفتم..ج خانوم...پخخخ..ب کیانوشم اهمیت ندادم رفتم داخل تو آشپز خونه مامانم گف
-صب بخیر لوسه ننره قهر قهرو...
سه ماهه ننگه بدو رو بهم چسبوندن هر روز دعوا و داد و بیداد واسه کاری ک نکردم..بابای بچه هم کردنم..هر کاری میکردم گفتن نکن و کلن روز و شبم رو پوکوندن!!! حالا هم بدهکارم!! از تو یخچال کره و مربا و برداشتم با بشقاب و چاقو و قاشق..جا نونی رو هم از رو ماشین لباس شویی برداشتم و رفتم تو اتاقم...خیلی راحت کیبورده کامپیوترو گذاشتم رو زمین و بساطه صبحونمو چیدم رو میزو آهنگه شیدا رو از سهراب ام جی گذاشتم و با کلی مشنگ بازی صبونمو خوردم..بعد حال نداشتم ببرمشون تو آشپز خونه... یهو یکی در زد..مامان و بابام ک در نمیزنن کیا فقط در میزنه
-بیا..
-بیا بریم من گشششنگی مردم!!
ساعت هفتو خورده ای بود...
-مدی..
-هوم؟
-لونا پارک یا پارک آزادی؟
-وای کیا ول کو خواهشن...من حال ندارما بیا برگردیم خونه..!
-گو نخور کودومش؟
-پارک آزادی
-الان سوار خطه 73 بشیم بریم!!
...بعد از کلی تخلیه کرم ساعت 11شب بود برگشتم خونه...حالا همشون بیدار بودن شانسه گوهم...مامانم گف
-تا الان کجا بودی؟
-سه راه قبرستون
-ازت پرسیدم کجا بودی؟
-مجبور نیستم جواب بدم...
بابام صدا زد
-کیااارش؟؟
-ها؟
-ها و زهره مار بله!
ول کردم کردم برم تو اتاقم گف
-کجا بودی؟
-چرا باید بگم؟
-چون باید بدونیم!!
-مگ نسبتی داری ک باید بدونی؟
-خفه شو با پا میرم تو شکمتا!!
-آره دیه!! یکی با چاقو بره تو شکمم یکی هم با پا!!
-خیلی خب حالا!!
-خیلی خب نداره به عذ خواهیم نکردین هیچکدومتون
مامانم گف
-من ظهر گفتم!
-اوهوم...
بابامم گف
-خعلی خب...منتظر همینی؟ باشه ببخشید!!
-نمیبخشم!!
ول کردم رفتم تو اتاقم درم بستم...ی لبخنده موزیانه هم زدم...دلم حسابی خنک شده بود...بابام از تو سالن جوری ک بشنوم گف
-نبخشیدنت ب عنمان است...
منم یواش گفتم
-عذخواهیاتون با چ*پ*مان است..
پخخخ..حوصله مسواک نداشتم از خسته گی جون نداشتم حتی لباسمو عوض کنم..همونجوری لامپو خاموش کردم و خوابیدم...صبح ک بیدار شدم نزدیک بود وسطه اتاق جیش کنم دیه دویدم سریع تو دسشویی..وقتی اومدم بیرون کیا هم تو حیاط بود
-مجیوری انقدر خودتو نگه داری؟
عه دقیقن همین حرفو من قبلن ب درنا گفتم..ج خانوم...پخخخ..ب کیانوشم اهمیت ندادم رفتم داخل تو آشپز خونه مامانم گف
-صب بخیر لوسه ننره قهر قهرو...
سه ماهه ننگه بدو رو بهم چسبوندن هر روز دعوا و داد و بیداد واسه کاری ک نکردم..بابای بچه هم کردنم..هر کاری میکردم گفتن نکن و کلن روز و شبم رو پوکوندن!!! حالا هم بدهکارم!! از تو یخچال کره و مربا و برداشتم با بشقاب و چاقو و قاشق..جا نونی رو هم از رو ماشین لباس شویی برداشتم و رفتم تو اتاقم...خیلی راحت کیبورده کامپیوترو گذاشتم رو زمین و بساطه صبحونمو چیدم رو میزو آهنگه شیدا رو از سهراب ام جی گذاشتم و با کلی مشنگ بازی صبونمو خوردم..بعد حال نداشتم ببرمشون تو آشپز خونه... یهو یکی در زد..مامان و بابام ک در نمیزنن کیا فقط در میزنه
-بیا..
- ۹.۹k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط