راز یک شب پاییزی
پارت 8
و اینگونه بود که آن تاب، نه تنها دو جسم، بلکه دو روح را به هم نزدیک کرد. از آن روز به بعد، هر بار که جیمین و ا/ت تنها میشدند، دیگر آن دیوار یخین بینشان وجود نداشت. ا/ت دیگر جیمین را آزار نمیداد، بلکه با او حرف میزد. درباره کتابهایی که خوانده بود، درباره رؤیاهایش، حتی درباره دلتنگیهایش برای آزادی.
جیمین هم با احترام، اما صمیمیت، به حرفهای او گوش میداد و گاهی اوقات، داستانهایی از دنیای بیرون از قصر برایش تعریف میکرد.
آنها تبدیل شده بودند به دو دوست، البته فقط وقتی که هیچکس دیگری اطرافشان نبود، زیرا در حضور دیگران، آنها همچنان شاهدخت و خدمتکار بودند، با تمام آداب و رسوم رسمیشان.
چندین ماه از آن تاببازی دلنشین و آغاز دوستی پنهان ا/ت و جیمین گذشته بود. تابستان جای خود را به خنکای پاییز داده بود؛ برگها لباسهای سبزشان را با هزاران رنگ آتشین عوض کرده بودند و هوای قصر، عطر خاک بارانخورده و برگهای خشک را به خود گرفته بود. ا/ت و جیمین دیگر در خلوت خودشان، آن شاهدخت و خدمتکار خشک و رسمی نبودند. آنها دو دوست بودند که عمیقترین افکار و احساساتشان را با هم شریک میشدند، هرچند که هنوز کلمات "عشق" و "علاقه" بینشان رد و بدل نشده بود.
اما نگاهها، لبخندها و سکوتهای پرمعنایشان، گویای حسی فراتر از دوستی بود.
یک روز پاییزی، ا/ت مثل همیشه در حیاط قصر قدم میزد. باد سردی میوزید و او را به فکر فرو برده بود. محو تماشای رقص برگهای پاییزی بود که گرمای ناگهانیای روی شانههایش حس کرد.
جیمین بود که بدون کلمهای حرف، پتوی نرم و ضخیمی را روی شانههای او انداخته بود. جیمین معمولاً کمی عقبتر از ا/ت حرکت میکرد، اما این بار آنقدر نزدیک شده بود که ا/ت میتوانست گرمای نفسهایش را روی گردنش حس کند. عطر ملایمی از او به مشام میرسید؛ ترکیبی از بوی چوب سوخته و نم خاک... عطری که برای ا/ت، امنترین عطر دنیا شده بود.
جیمین هنوز دستانش را روی پتو نگه داشته بود تا مطمئن شود که ا/ت کاملاً در آن پیچیده شده است. اما همین که خواست دستانش را کنار بکشد........
ادامه دارد......
و اینگونه بود که آن تاب، نه تنها دو جسم، بلکه دو روح را به هم نزدیک کرد. از آن روز به بعد، هر بار که جیمین و ا/ت تنها میشدند، دیگر آن دیوار یخین بینشان وجود نداشت. ا/ت دیگر جیمین را آزار نمیداد، بلکه با او حرف میزد. درباره کتابهایی که خوانده بود، درباره رؤیاهایش، حتی درباره دلتنگیهایش برای آزادی.
جیمین هم با احترام، اما صمیمیت، به حرفهای او گوش میداد و گاهی اوقات، داستانهایی از دنیای بیرون از قصر برایش تعریف میکرد.
آنها تبدیل شده بودند به دو دوست، البته فقط وقتی که هیچکس دیگری اطرافشان نبود، زیرا در حضور دیگران، آنها همچنان شاهدخت و خدمتکار بودند، با تمام آداب و رسوم رسمیشان.
چندین ماه از آن تاببازی دلنشین و آغاز دوستی پنهان ا/ت و جیمین گذشته بود. تابستان جای خود را به خنکای پاییز داده بود؛ برگها لباسهای سبزشان را با هزاران رنگ آتشین عوض کرده بودند و هوای قصر، عطر خاک بارانخورده و برگهای خشک را به خود گرفته بود. ا/ت و جیمین دیگر در خلوت خودشان، آن شاهدخت و خدمتکار خشک و رسمی نبودند. آنها دو دوست بودند که عمیقترین افکار و احساساتشان را با هم شریک میشدند، هرچند که هنوز کلمات "عشق" و "علاقه" بینشان رد و بدل نشده بود.
اما نگاهها، لبخندها و سکوتهای پرمعنایشان، گویای حسی فراتر از دوستی بود.
یک روز پاییزی، ا/ت مثل همیشه در حیاط قصر قدم میزد. باد سردی میوزید و او را به فکر فرو برده بود. محو تماشای رقص برگهای پاییزی بود که گرمای ناگهانیای روی شانههایش حس کرد.
جیمین بود که بدون کلمهای حرف، پتوی نرم و ضخیمی را روی شانههای او انداخته بود. جیمین معمولاً کمی عقبتر از ا/ت حرکت میکرد، اما این بار آنقدر نزدیک شده بود که ا/ت میتوانست گرمای نفسهایش را روی گردنش حس کند. عطر ملایمی از او به مشام میرسید؛ ترکیبی از بوی چوب سوخته و نم خاک... عطری که برای ا/ت، امنترین عطر دنیا شده بود.
جیمین هنوز دستانش را روی پتو نگه داشته بود تا مطمئن شود که ا/ت کاملاً در آن پیچیده شده است. اما همین که خواست دستانش را کنار بکشد........
ادامه دارد......
- ۱۰.۵k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط