من فقط... (دوپارتی)
من فقط..._تکپارتی
خسته و کوفته بود حوصله رانندگی رو هم نداشت . یک نگاه به ساعت دستش انداخت ساعت 11:00بود . بابی حوصلگی سوار ماشین شد استارت ماشین رو زد آروم پاش رو روی پدال ماشین گذاشت و فشار داد . همینطور که داشت رانندگی میکرد نگاهی به بیرون انداخت خیابون شلوغ بود ترافیک بود حوصله اینکه پشت چراغ قرمز هم نداشت . اعصابش خورد شدع بود راه ٱفتاد محکم روی پدال گاز فشار میداد همینطور ادامه میداد تا اینکه رسید به خونش...
وارد خونه شد خونه ای که تاریک بود چراغ ها خاموش بود تنها چراغی که روشن بود چراغ آشپز خونه بود . لباس هاش رو در آورد و یک گوشه ای انداخت حوصله شام خوردن نداشت بنا بر این تصمیم گرفت بخوابه آروم وارد اتاق خوابش شد یه نگاهی به بیبی اش انداخت که مثل فرشته ها خوابیده بود . برای چند لحظه تمام درد هاشو فراموش کرد باخودش میگفت :آخع من بدون تو چیکار کنم...
بی سرو صدا رفت روی تخت سرش رو روی بالشت نرمش گذاشت آروم بیبیش رو بغل کرد سعی میکرد بخوابع اما نمیتونست خودش هم نمیدونست چرا . شاید بخاطر این بوده که قرارع بیبیش رو فردا ... یا حتی 1ماه دیگه از دست بده نمیدونست بدون بیبیش چیکار بکنه ؟ فکرش درگیر بیبیش بود نفهمید کی خوابش برد (صبح) خواب بود که با صدای زنگ زدن گوشی اش از خواب پرید با ترس و وحشت گوشی اش رو برداشت جین :الو......الو..... جونگوک :هیونگ کجایی چرا نمیای ؟بدو بیاامروز کلی کار داریم جین :جونگوکا چخبرته مگع ساعت چنده ؟ جونگوک :هیونگ ساعت 8:15هس جین :چیییییی ..... الان میام تلفن رو بدون خداحافظی قطع کرد...
وای گم کردم :/ ..................................... .. خوابش برد (صبح) تو خواب عمیقی بود که با صدای زنگ گوشیش از خواب پرید جونگوک : هیونگ کجایی ؟بیا دیگه کلی کار داریم جین : مگه ساعت چنده ؟ جونگوک: 8:15 جین:چیییییییییی. ... الان میام بدون خداحافظی گوشیو قطع کرد رفت تا لباس بپوشه که چشمش به لباس بیبیش افتاد .
#فیک #فیکشن #تکپارتی #جین
خسته و کوفته بود حوصله رانندگی رو هم نداشت . یک نگاه به ساعت دستش انداخت ساعت 11:00بود . بابی حوصلگی سوار ماشین شد استارت ماشین رو زد آروم پاش رو روی پدال ماشین گذاشت و فشار داد . همینطور که داشت رانندگی میکرد نگاهی به بیرون انداخت خیابون شلوغ بود ترافیک بود حوصله اینکه پشت چراغ قرمز هم نداشت . اعصابش خورد شدع بود راه ٱفتاد محکم روی پدال گاز فشار میداد همینطور ادامه میداد تا اینکه رسید به خونش...
وارد خونه شد خونه ای که تاریک بود چراغ ها خاموش بود تنها چراغی که روشن بود چراغ آشپز خونه بود . لباس هاش رو در آورد و یک گوشه ای انداخت حوصله شام خوردن نداشت بنا بر این تصمیم گرفت بخوابه آروم وارد اتاق خوابش شد یه نگاهی به بیبی اش انداخت که مثل فرشته ها خوابیده بود . برای چند لحظه تمام درد هاشو فراموش کرد باخودش میگفت :آخع من بدون تو چیکار کنم...
بی سرو صدا رفت روی تخت سرش رو روی بالشت نرمش گذاشت آروم بیبیش رو بغل کرد سعی میکرد بخوابع اما نمیتونست خودش هم نمیدونست چرا . شاید بخاطر این بوده که قرارع بیبیش رو فردا ... یا حتی 1ماه دیگه از دست بده نمیدونست بدون بیبیش چیکار بکنه ؟ فکرش درگیر بیبیش بود نفهمید کی خوابش برد (صبح) خواب بود که با صدای زنگ زدن گوشی اش از خواب پرید با ترس و وحشت گوشی اش رو برداشت جین :الو......الو..... جونگوک :هیونگ کجایی چرا نمیای ؟بدو بیاامروز کلی کار داریم جین :جونگوکا چخبرته مگع ساعت چنده ؟ جونگوک :هیونگ ساعت 8:15هس جین :چیییییی ..... الان میام تلفن رو بدون خداحافظی قطع کرد...
وای گم کردم :/ ..................................... .. خوابش برد (صبح) تو خواب عمیقی بود که با صدای زنگ گوشیش از خواب پرید جونگوک : هیونگ کجایی ؟بیا دیگه کلی کار داریم جین : مگه ساعت چنده ؟ جونگوک: 8:15 جین:چیییییییییی. ... الان میام بدون خداحافظی گوشیو قطع کرد رفت تا لباس بپوشه که چشمش به لباس بیبیش افتاد .
#فیک #فیکشن #تکپارتی #جین
- ۸.۱k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط