{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

contact🍷

contact🍷
#contract
𝑃𝑇4
ویو جیمین:(برای اولین بار! دست بزنید تشویق نمیبینم تو کامنتا)
فاک فاک فاک! نباید این کتاب لعنتیو بخونه.دختره ی فوضول. حالم ازش بهم میخوره . رومخه تنها نکته ی مثبتش اینه که خونش نسبت به بقیه خوش طعم تره البته قابل قبوله نه بیشتر ولی این موضوع هیچیو تغییر نمیده.
ویو هویج:
پسر اون کتابو توی صندوق تابوت شکلش مخفی کرد و کیلد صندوق رو شکست. و بعد رفت بار تا ذهنشو اروم کنه.
ذهنش مثل ساعت درحال کار بود، اگر ات میفهمید چی میشد؟
اولین شات رو یه ضرب سر کشید.
خب معلومه زندگیش خراب میشد.
دیگه کسی ازش نمیترسید.
دومین شات.
ظاهر سردشو از دست میداد.
سومین شات ویسکی.
تنها راه، پنهان کردن بود،«ترسو» کلمه ای که جیمین ازش وحشت داشت توی ذهنش تکرار میشد.
دهمین شات ویسکی!
مست، گیج، خسته و با حال خراب به خونه رفت.
البته باید بگیم راننده ی شخصیش رسونده بودتش.
ساعت 5 صبح بود، سکوت قلعه با صدای کلاغایی که روی درختا بودن و انگار به جیمین سلام میکرد شکست اما جیمین با عصبانیت داد زد.
_دهنتونو ببندین همه خوابن سر صبح!
اما همه کی بود؟ فقط ات توی قلعه خواب بود. نه نه نه مشخصا منظورش ات نبود...
بود؟
کلاغ ها به سرعت ساکت شدن و سکوت دوباره حکمفرما شد.
جیمین با قدم های لرزون راه افتاد.
راننده درحالی که همراهیش میکرد، با تردید پرسید:
راننده: ارباب... کمک میخـ...
اما حرفشو توسط داد جیمین خورد.
_ببند!
پسر سرشو اورد بالا و همسرشو با قیافه ای خواب الود دید. چشمای قرمز خونین جیمین نرم شد اما سریع حالتشو پنهان کرد و با صدای ملایم گفت:
_بیدارت کردم؟
=اوم
آخ... همیشه اینقدر بیدار کردن ادما حس عذاب وجدان میاره؟ شاید...
_برو بخواب...
ات بحث نکرد و رفت تو اتاق اما وقتی خواست درو ببنده جیمین مانع شد، ات شوکه شد و با ناباوری به جیمین نگاه کرد اخه جیمین توی اتاق خودش میخوابید
=مستی؟
_فرقی میکنه؟
ات چیزی نگفت و رفت روی تخت و جیمین از پشت بهش پیوست. الکل حرکاتشو به کنترل گرفته بود، دستاشو رو ات حلقه کرد، ات یخ زد اما چیزی نگفت.
جیمین با نفس الکلی که باعث لرزش ات میشد زمزمه کرد.
_ات
=هوم؟
_خون میخوام
=ها؟
ات خواست تکون بخوره اما جیمین نذاشت، تو اون لحظه ات از رفتار جیمین به قدری شوکه بود که یادش رفته بود چطور از قدرت هاش استفاده کنه و با حرف جیمین چشماش گشاد شد.
_الان به خون همسرم نیاز دارم.
و بدون اینکه بزاره ات چیزی بگه دندون های نیش تیزش رو توی گردن ات فرو کرد بعد متوقف شد.
_درد داره؟
=نه
_خوبه
سوالی توی ذهن ات ایجاد شد. چرا جیمین اصلا اهمیت میداد؟ جواب: نمیدونم.
جیمین مدتی کوتاه خون همسر اجباریشو نوشید، الکل نیازمندش میکرد. بعد چند لحظه عقب کشید. زبونشو روی زخم کشید با دردش کم شه.
ات یه بار دیگه از زبون هوس انگیز جیمین لرزید.
جیمین برای اخرین بار زمزمه کرد:
_ممنون، قرمزی.
و بعد به خواب رفت و ات رو با اتفاقات جدید تنها گذاشت.
الان دقیقا چه اتفاقی رخ داد؟ البته که جیمین مست بود و این قابل درک بود اما قرمزی....؟
ـــــ
ببخشید دیر شدددد👈🏻👉🏻🍷
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
دیدگاه ها (۵۱)

dark life = 40

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده د...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

پارت۸که جونگکوک با گریه از خواب بیدار شد و محکم یوری رو بغل ...

#دوپارتی🦋پارت¹ات روزه سختی رو توی مدرسه گذرونده بود...انقدر ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت چــهار 𓆪 🖤🥀ات با تعجب به مرد خیره ش...

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

Part 2

چندپارتی تهیونگ

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p75نینا سریع سرش رو تکون داد.«امیدوارم ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط