{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یونگی: باید برش داری

یونگی: باید برش داری
ا/ت: نمیخوام چیزی ازت داشته باشم میخوای مجبورم کنی؟
یونگی: ا/ت بشین
ا/ت: نشستم
یونگی: راستش من عاشق شدم
ا/ت: عاشق؟
یونگی: اره یه دخترست خیلی باحاله و قوی خیلی دوسش دارم از بچگی میخواستمش
ا/ت: خیلیم عالی خوشحال شدم خیلی واقعا من که شانسی ندارم
یونگی: نمیدونم او واقعا دوسم داره یا نه درباره توهم میدونه بهش گفتم بخاطر چی باهم ازدواج کردیم و گفتمش اگه قبول کنه طلاق میگیریم
ا/ت: قبول کرد یا نه؟
یونگی: گفت بعد از سفرش بهم میگه فک کنم باید تا یک ماه دیگه جدا شیم
ا/ت: همم باشه جدا شیم من مشکلی ندارم
یونگی: چرا گریه میکنی؟
ا/ت: گریه خوشحالیه
بلند شدم و رفتم
یونگی: امشب نمیام خونه فردا میخواد بره سفر امشب میخوام کنارش باشم
چیزی نگفتمو رفتم

شب
اهنگ غمگین گذاشته بودم و داشتم باهاش گریه میکردم زندگی اون رو بدشو به من نشون داد همون دل خوشیمو ازم گرفت
خدمتکار: خانم ما کارمون تموم شده میشه بریم
ا/ت: بفرمایید تشریفتون رو ببرید
خدمتکار: خیلی ممنون

چند دقیقه بعد
صدای درو شنیدم اهنگ قطع کردم
ا/ت: چی جا گذاشتی سانا؟
جواب نداد
ا/ت: سانا سانا؟
با ترس به پشتم نگاه کردم
ا/ت: یونگی برگشتی؟
یونگی: هههه
ا/ت: چیشده؟ مستی؟ نوشیدنی خوردی؟
یونگی: نه فقط یه کوچولو
ا/ت: چه بو الکلی هم میدی
یونگی: من خیلی حالم خوبه
ا/ت: معلومه از رفتن اون دختر الکل خوردی
یونگی:کدوم دختر؟
دستشو گرفتم بردمش تو اتاقش
ا/ت: بیا برو بخواب
یونگی: باشه شب بخیر
ا/ت: شب بخیر
خواستم برم دستمو گرفت
یونگی: نرو چرا میخوای بری؟
ا/ت: منو با اون دختره اشتباه نگیر
دستمو کشید منو تو بغل خودش گرفت
یونگی: باید امشب کنارم بخوابی عزیزم
ا/ت: من اونی نیستم که فک میکنی؟
یونگی: خودشی
ا/ت: من ا/تم همون زنی که ازش متنفری
یونگی: متنفر؟ کی گفته متنفرم از بچگی عاشقت بودم الانم عاشقتم
بلند شد دستمو گرفت منو چسبوند به دیوار
صورتشو به صورتم نزدیک کرد و لبمو بوسید سریع ازش جدا شدم بهم لبخند زد
ا/ت: دیوونه شدی؟
یونگی: نه عاشق شدم
دستمو بوسید
ا/ت: چیکار داری میکنی میدونی اگه صبح بیدار شی بفهمی خودتو میکشی
یونگی: نه نمیکنم
دوباره بهم نزدیک شد و لبمو بوسید
یونگی: عاشقتم
ا/ت: پس چرا میخوای ازم جدا شی؟
یونگی: کی گفته میخوام جدا شم این اولشه
ا/ت: اشتباه گرفتی؟
یونگی:نه نگرفتم
دستشو رو موهام کشید و بعد گذاشت رو صورتم و دستشو اورد پایین تر رو دکمه اول لباسم دستشو گرفتم
ا/ت: یونگی اینکارو نکن
یونگی: اگه دوسم نداری همین الان برو ولی اگه واقعا میخوایم بمون
ا/ت: اگه صبح بیدار بشی پشیمون نمیشی؟
یونگی: نه نمیشم
دستمو و از دستش جدا کردم
یونگی: بهم یه لبخندی زد کارشو انجام داد

فردا صبح
داشتم صبحونه میخوردم
یونگی: ا/ت
دیدگاه ها (۱)

این فیک یونگی ادامه پیدا نمیکنه چون همه دارید میگید اصکی رفت...

وسط بمب بارت شدننم دارم فیک مینویسممممممممممم نگااااا منوووو...

خورده بود تو ذوقم ولی نمیتونستم مجبورش کنم که بیاد فقط یه شم...

part1۹ا/ت: یومی دروغ گفتهیونگی: پس چرا اسم من روشون نوشته بو...

پارت ششسانا: اگر حرفم رو باور نکردی اشکال ندارهفقط بهم گوش ک...

پارت ۲ (سرنوشت) ویو ا/ت:خیلی داشت تند میرفت ریده بودم به خود...

رمان هکر کوچولوی من پارت چهارم

سناریو واکاسا پارت اخر

این عشق فیک نیست پارت 5//ویوی کوک(صبح) // صبح از خواب پاشدم...

تکپارتی جونگ کوک

سناریو بی تی اسوقتی برات قلدری میکنن بعد می‌فهمن افسردگی گرف...

پارت. 33

پارت. ۲۸

ویو کوکبا نور خورشید از خواب بیدار شدم یکم تکون خوردم احساس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط