خودکار ابری
پارت دوازده
سارا ویو:
آماده شده بودم که برم پارچه فروشی.
پینترست به من ایده میداد و دست های من اونا رو میدوخت و سوزی اون ها رو میپوشید.
از خونه خارج شدم و با یه دسته گل لیلی رو پادری خونه مواجه شدم...گل های مورده علاقم.
کار سوزی بود؟
نه.
سوزی آدم برنامه داشتن بود. آدمی که سوپرایز ها رو زودتر از موعد لو میداد و هر کاری میکرد با تحقیق و برنامه بود، و خبر میداد.
نکنه معشوقه ی مخفی دارم و خودم هنوز خبردار نشدم؟
از این فکر مسخره خنده ای کردم و خم شدم و گل ها رو برداشتم. خیلی خوشگل بودن برای این که بخوان دور انداخته بشن.
ترکیب لیلی صورتی و سفید بود که با کاغذ صورتی ملایم و نخ کنفی تزئین شده بود.
هفت تا گل بود و ده تا غنچه.
مجموع؟ هفده تا لیلی...عدد مورده علاقم...
معشوقه ی مخفی هرکسی که بوده هم خیلی پولدار بوده هم...هم خیلی خوب من رو میشناخته.
گل ها رو برداشتم تا قبل از بیرون رفتن توی گلدونی بزارم که سفید رنگ بود و خودش هم روش طرح لیلی های صورتی داشت.
تا وقتی معلوم نبود این لیلی ها رو کی فرستاده عمرا به سوزی میگفتم.
یک ساعت بعدش همه ی مرد هایی که میشناسم رو ردیف کرده بود تا ببینه کی برای من گل خریده.
به سمت ماشین رفتم که یک کاغذ زیر پام صدا داد.
خم شدم و ورش داشتم
(Lilies, for my Lily)
خب...شاید اونقدر هم ایده ی بدی نبود که به سوزی اطلاع میدادم!
نامجون ویو:
چند روزی بود که همش داشتم با دوست هام، مخصوصا اونا که ازدواج کردن یا دوستدختر دارن حرف میزدم.
توی دانشگاه، پشت گوشی، سر آنتراک های دانشگاه و دورهمی های شبونه. یعنی آنقدر سخت بود که مخ یک دختر رو بزنم؟
پلن امشب کلاب بود.
معمولا مجرد های گروه با یکی گرم میگرفتن و یکم بعدش ناپدید میشدن و بعد از چند ساعت پیداشون میشد.
البته که از اول هم از این کثافت بازی هاشون خوشم نمیومد، ولی امشب ذهنم خیلی درگیر یه چیزی بود، انقدری که وقتی یونگی وارد شد متوجه نشدم. (نکنه واقعا من رو نمیخواد.)
با صدای یکی از بچه ها رشته ی افکارم پاره شد.
جین بود.
^ساکتی امشب...اوفیلیات رو باد برده، هملت؟
بی اختیار چشمام رو چرخوندم، کاری که سوزی هم زیاد میکرد. آنقدر بهش توجه میکردم که متوجه همه ی کار هاش و جزئیات کارهاش شده بودم؟
-هیونگ خودت میدونی من اهل این رابطه ها با تکلیف نامعلوم نیستم
^ولی یه اوفلیا تو زندگیت هست...
_اون...دختره تو دانشگاه. همونی که هم رشته ی ادبیات انگلیسی میاد هم دندون پزشکی. چندتا زبان دیگه هم برداشته مثل این که...
^اون؟ بچه نصف دانشگاه میخواستن مخ اون رو بزنن نتونستن!
_من نصف دانشگاه نیستم هیونگ...من، منم.
^عشق ادم رو جسور میکنه، هملت!
________________________________________
البته که عشق ادم رو کور هم میکنه...آقای کیم سوکجین!
سارا ویو:
آماده شده بودم که برم پارچه فروشی.
پینترست به من ایده میداد و دست های من اونا رو میدوخت و سوزی اون ها رو میپوشید.
از خونه خارج شدم و با یه دسته گل لیلی رو پادری خونه مواجه شدم...گل های مورده علاقم.
کار سوزی بود؟
نه.
سوزی آدم برنامه داشتن بود. آدمی که سوپرایز ها رو زودتر از موعد لو میداد و هر کاری میکرد با تحقیق و برنامه بود، و خبر میداد.
نکنه معشوقه ی مخفی دارم و خودم هنوز خبردار نشدم؟
از این فکر مسخره خنده ای کردم و خم شدم و گل ها رو برداشتم. خیلی خوشگل بودن برای این که بخوان دور انداخته بشن.
ترکیب لیلی صورتی و سفید بود که با کاغذ صورتی ملایم و نخ کنفی تزئین شده بود.
هفت تا گل بود و ده تا غنچه.
مجموع؟ هفده تا لیلی...عدد مورده علاقم...
معشوقه ی مخفی هرکسی که بوده هم خیلی پولدار بوده هم...هم خیلی خوب من رو میشناخته.
گل ها رو برداشتم تا قبل از بیرون رفتن توی گلدونی بزارم که سفید رنگ بود و خودش هم روش طرح لیلی های صورتی داشت.
تا وقتی معلوم نبود این لیلی ها رو کی فرستاده عمرا به سوزی میگفتم.
یک ساعت بعدش همه ی مرد هایی که میشناسم رو ردیف کرده بود تا ببینه کی برای من گل خریده.
به سمت ماشین رفتم که یک کاغذ زیر پام صدا داد.
خم شدم و ورش داشتم
(Lilies, for my Lily)
خب...شاید اونقدر هم ایده ی بدی نبود که به سوزی اطلاع میدادم!
نامجون ویو:
چند روزی بود که همش داشتم با دوست هام، مخصوصا اونا که ازدواج کردن یا دوستدختر دارن حرف میزدم.
توی دانشگاه، پشت گوشی، سر آنتراک های دانشگاه و دورهمی های شبونه. یعنی آنقدر سخت بود که مخ یک دختر رو بزنم؟
پلن امشب کلاب بود.
معمولا مجرد های گروه با یکی گرم میگرفتن و یکم بعدش ناپدید میشدن و بعد از چند ساعت پیداشون میشد.
البته که از اول هم از این کثافت بازی هاشون خوشم نمیومد، ولی امشب ذهنم خیلی درگیر یه چیزی بود، انقدری که وقتی یونگی وارد شد متوجه نشدم. (نکنه واقعا من رو نمیخواد.)
با صدای یکی از بچه ها رشته ی افکارم پاره شد.
جین بود.
^ساکتی امشب...اوفیلیات رو باد برده، هملت؟
بی اختیار چشمام رو چرخوندم، کاری که سوزی هم زیاد میکرد. آنقدر بهش توجه میکردم که متوجه همه ی کار هاش و جزئیات کارهاش شده بودم؟
-هیونگ خودت میدونی من اهل این رابطه ها با تکلیف نامعلوم نیستم
^ولی یه اوفلیا تو زندگیت هست...
_اون...دختره تو دانشگاه. همونی که هم رشته ی ادبیات انگلیسی میاد هم دندون پزشکی. چندتا زبان دیگه هم برداشته مثل این که...
^اون؟ بچه نصف دانشگاه میخواستن مخ اون رو بزنن نتونستن!
_من نصف دانشگاه نیستم هیونگ...من، منم.
^عشق ادم رو جسور میکنه، هملت!
________________________________________
البته که عشق ادم رو کور هم میکنه...آقای کیم سوکجین!
- ۷.۹k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط