୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏 🍓🫧
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب؟ فقط خودمون دوتا؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
گوشی لیلی لرزید.
همین که صفحه رو روشن کرد، پیام جنگکوک رو دید:
«امشب وقت داری؟»
لیلی چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کرد.
بعد سریع برای دوستش فرستاد:
«کمک 😭»
جواب فوری اومد:
«چی شده؟!»
«جنگکوک پرسیده امشب وقت دارم یا نه.»
«خب جواب بدهههههه 😭🎀»
لیلی لبش رو گاز گرفت.
بعد تایپ کرد:
«آره... چرا؟»
سه نقطه ظاهر شد.
رفت.
دوباره ظاهر شد.
بعد پیام اومد:
«میخوام یه چیزی نشونت بدم.»
لیلی اخم کرد.
«چی؟»
«اگه بگم، دیگه سورپرایز نیست.»
لیلی خندید.
«باشه. ساعت چند؟»
چند ثانیه بعد:
«هشت.»
و یک پیام دیگه:
«فقط خودمون دوتا.»
قلب لیلی یک لحظه تند زد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ساعت هشت...
لیلی جلوی در شرکت ایستاده بود.
جنگکوک کمی دورتر منتظرش بود.
کلاه مشکی روی سرش بود و ماسکش رو پایین آورده بود.
همین که لیلی رو دید، لبخند زد.
— بالاخره اومدی.
— آره.
— فکر کردم پشیمون شدی.
لیلی خندید.
— چرا باید پشیمون بشم؟
— نمیدونم.
چند قدم کنار هم راه رفتن.
لیلی بالاخره پرسید:
— خب... کجا میریم؟
جنگکوک به خیابون روبهرو اشاره کرد.
— اونجا.
لیلی با تعجب نگاه کرد.
یک مغازهی کوچیک پر از وسایل هنری و یادگاریهای بامزه.
— وای! اینجا رو خیلی دوست دارم!
جنگکوک لبخند زد.
— میدونستم.
لیلی برگشت سمتش.
— تو از کجا اینهمه چیز دربارهی من میدونی؟
جنگکوک شونه بالا انداخت.
— چون وقتی حرف میزنی، گوش میدم.
لیلی برای چند ثانیه ساکت موند.
— این...
جنگکوک خندید.
— چی؟
— هیچی.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎀 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
نیم ساعت بعد، هر دو روی نیمکتی بیرون مغازه نشسته بودن.
لیلی جعبهی کوچیکی رو توی دستش گرفته بود.
— فکر کنم امشب یکی از بهترین شبهای این چند وقته بود.
جنگکوک لبخند زد.
— منم همین فکر رو میکنم.
لیلی بهش نگاه کرد.
— پس...
مکث کرد.
— باز هم میریم؟
جنگکوک بدون مکث جواب داد:
— حتماً.
و لبخندش کمی بیشتر شد.
انگار هر دو، بدون اینکه چیزی بگن، منتظر دیدار بعدی بودن.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟏
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟾𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏 🍓🫧
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب؟ فقط خودمون دوتا؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
گوشی لیلی لرزید.
همین که صفحه رو روشن کرد، پیام جنگکوک رو دید:
«امشب وقت داری؟»
لیلی چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کرد.
بعد سریع برای دوستش فرستاد:
«کمک 😭»
جواب فوری اومد:
«چی شده؟!»
«جنگکوک پرسیده امشب وقت دارم یا نه.»
«خب جواب بدهههههه 😭🎀»
لیلی لبش رو گاز گرفت.
بعد تایپ کرد:
«آره... چرا؟»
سه نقطه ظاهر شد.
رفت.
دوباره ظاهر شد.
بعد پیام اومد:
«میخوام یه چیزی نشونت بدم.»
لیلی اخم کرد.
«چی؟»
«اگه بگم، دیگه سورپرایز نیست.»
لیلی خندید.
«باشه. ساعت چند؟»
چند ثانیه بعد:
«هشت.»
و یک پیام دیگه:
«فقط خودمون دوتا.»
قلب لیلی یک لحظه تند زد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ساعت هشت...
لیلی جلوی در شرکت ایستاده بود.
جنگکوک کمی دورتر منتظرش بود.
کلاه مشکی روی سرش بود و ماسکش رو پایین آورده بود.
همین که لیلی رو دید، لبخند زد.
— بالاخره اومدی.
— آره.
— فکر کردم پشیمون شدی.
لیلی خندید.
— چرا باید پشیمون بشم؟
— نمیدونم.
چند قدم کنار هم راه رفتن.
لیلی بالاخره پرسید:
— خب... کجا میریم؟
جنگکوک به خیابون روبهرو اشاره کرد.
— اونجا.
لیلی با تعجب نگاه کرد.
یک مغازهی کوچیک پر از وسایل هنری و یادگاریهای بامزه.
— وای! اینجا رو خیلی دوست دارم!
جنگکوک لبخند زد.
— میدونستم.
لیلی برگشت سمتش.
— تو از کجا اینهمه چیز دربارهی من میدونی؟
جنگکوک شونه بالا انداخت.
— چون وقتی حرف میزنی، گوش میدم.
لیلی برای چند ثانیه ساکت موند.
— این...
جنگکوک خندید.
— چی؟
— هیچی.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎀 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
نیم ساعت بعد، هر دو روی نیمکتی بیرون مغازه نشسته بودن.
لیلی جعبهی کوچیکی رو توی دستش گرفته بود.
— فکر کنم امشب یکی از بهترین شبهای این چند وقته بود.
جنگکوک لبخند زد.
— منم همین فکر رو میکنم.
لیلی بهش نگاه کرد.
— پس...
مکث کرد.
— باز هم میریم؟
جنگکوک بدون مکث جواب داد:
— حتماً.
و لبخندش کمی بیشتر شد.
انگار هر دو، بدون اینکه چیزی بگن، منتظر دیدار بعدی بودن.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟏
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟾𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
- ۹۱۰
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط