{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#قرارداد_دوستانه s2p15

#قرارداد_دوستانه s2p15

ویو هانا :
با ظرف توت فرنگی توی دستام از آشپزخونه بیرون رفتم .

لیلی : توت فرنگی؟؟ واقعا ؟؟

هانا : مشکلش چیه!! توت فرنگی همیشه میتونه مشکلات رو حل کنه...

لیلی : شکلات رو ترجیح میدم...

هانا : و این رو کسی میگه که ADHD داره؟؟ واقعا؟؟

لیلی پاهاش رو روی بالای مبل گذاشته بود و برعکس از مبل روی زمین دراز کشیده بود .
موهای بلندش دور سرش پخش شده بود و ریمل های کمی که داشت زیر چشماش ریخته بود . از وقتی میشناختمش عجیب بود ، انگار از وسط سرزمین عجایب آورده بودنش .
نمیدونم به خاطر ADHD بود یا خاصیتش بدون این بیماری هم همینجوری بود یا نه .
ولی منو یاد کتاب شعر ارواح مینداخت . با اون آدمهایی که وسط سینه شون یه سوراخ بزرگ داشتن .

لیلی : لعنتی!! چقدر همه جا آرومه!!

از بالای عینکم نگاهی بهش انداختم ، بدون اینکه زره ای از جاش تکون بخوره شروع کرد به نگاه کردن خونه .
و بعد چشم های تیره اش رو بهم دوخت .

هانا: چیه؟؟

لیلی : نمیخوای بچه دار شی؟؟

شوکه شدم!! به معنای واقعی کلمه شوکه شدم ، توت فرنگی ای که توی دهنم گذاشته بودم توی یه لحظه مزه سیمان گرفته بود .

هانا : نه!

نه اینکه بچه نخوام...شاید هم واقعا نمیخواستم ولی به نظرم الان وقت بچه دار شدن نبود...اصلا نبود!! مگه مت چند وقته که ازدواج کردیم .

هانا : من مثل تو نیستم .

لیلی : این الان توهین بود؟؟

هانا : نههه!! ولی ترجیح میدم فعلا خودمون دوتا باشیم . (خنده)

ویو لیلی :

دروغ میگفت !!
من هانا رو از خودش بهتر می‌شناختم.
از تک تک اکت های صورتش دروغ رو حس میکردم .

جوری که چشم هاش رو ازم دزدید ، و اون خنده!!
واقعا فکر کرده من نمی‌فهمم اون خنده چیه؟؟

متاسفانه یکی از سختی های دوست من بودن همین بود ، من خیلی زود اکت های آدم های اطرافم رو حفظ میشم .
و خود هانا اینو فهمیده بود ، نه اوایل آشناییمون
ولی بلاخره متوجهش شده بود .

توی یه لحظه احساس میکردم تنها وظیفه ام توی زندگی اینه که بفهمم چی رو ازم مخفی میکنه...
دیدگاه ها (۲)

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

قسمت سوم: رقصِ آتش و لب‌هامکان: تالارِ بزرگِ هتل، زیر نورِ ل...

ویو پارک یورین: داشت سرشو نزدیکم میکرد میدونستم میخواد چکار ...

"پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۴۲ویو راوی تا اینکه ...

پشت نگاه سردت — پارت ۱۱ویو آتکه یهو ته منو پرت کرد توی استخ...

#بالم #عسل این ست‌های توت‌فرنگی و عسل واقعاً از نزدیک همون‌ق...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۵ | خانه‌ای که همه‌چیز را به یاد ...

با دوستم حرف می‌زدم پشت تلفن؛ وسط خنده و مسخره‌کردن یه نفر ب...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁴ویو لیلی ___اون شب رو ...

part 6🦋فیک:پرنسس کوچولو پادشاه شب 👑🌌________________________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط