داستان
هر دو همزمان حرف زدن و بعد به هم نگاه کردن.
دراکن با لبخند شیطنتآمیزی دست به سینه شد.
دراکن: «آره، معلومه. اصلاً همدیگه رو دوست ندارین.»
نابی: «دراکن، بدو که الان نوبت توئه!»
دراکن فرار کرد و نابی دنبالش دوید.
مایکی به منظره نگاه کرد و خندید.
مایکی: «واقعاً یه دردسره...»
بعد آروم زیر لب اضافه کرد:
مایکی: «دردسر موردعلاقهم.» 💗
دراکن با لبخند شیطنتآمیزی دست به سینه شد.
دراکن: «آره، معلومه. اصلاً همدیگه رو دوست ندارین.»
نابی: «دراکن، بدو که الان نوبت توئه!»
دراکن فرار کرد و نابی دنبالش دوید.
مایکی به منظره نگاه کرد و خندید.
مایکی: «واقعاً یه دردسره...»
بعد آروم زیر لب اضافه کرد:
مایکی: «دردسر موردعلاقهم.» 💗
- ۱۳۹
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط